محتضر
داشت نفس می کشید هنوز که یواش انگشت اشاره ام را به چروک روی پیشانی اش کشیدم. انگاری خیسی سرد پیشانی اش عرق نبود. همسایه گفت : قرآن بذاری روی سینهاش راحتتر می شود. بهش گفتم: خفه شو! او نمیمیرد.
خروپف که میکرد، فکر نمیکردم این قدر آسان بشود رفت. داشت همه نفسهایی که در سینهاش حبس مانده بود، به شدت تخلیه میکرد.
همسایه گفت: دکمه پیراهنش را باز کنم؟
محلش نگذاشتم.
خواست پایش را رو به قبله بگرداند، از من چیزی نپرسید.
وقتی رفت سر سفره هفت سین گفتم بایرام بگذار سر سفره بماند. این بار به حرفم گوش نکرد. داد زدم: به جای این کارها برو ببین چرا آمبولانس نیامد.
گفتم: شگون ندارد سر سالی به جای آن که قرآن توی سفره باشد، آن را روی سینه محتضر بگذاری!
بایرام قد بلند کرد تا از بالای مشبک پنجره کوچه را دید بزند.
بایرام عزرائیل شده بود. داشت کم کم روی سینه بابام می نشست. لابد فکر می کرد که اگر او را بکشد راحت تر میتواند مرا تسخیر کند.
وقتی خم شدم دستان بابا را ببوسم، بایرام دستش را گذاشت روی پایم. کاش روح بابا را برده بودند تا من دست بایرام را میگرفتم و میگذاشتم روی سینهام.
بهش اشاره کردم که سربکشد. نیامده بود انگاری آمبولانس. سال نو نمیشد، نمیآمدند. کاش سال نو نمیشد. وقتی آنها آمدند همسایه رفته بود.
