|
یکی بود و یکی نبود
|
||
|
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه |
1. عمر بن خطاب، دومین خلیفۀ مسلمانان، از امام علی بن ابیطالب دربارۀ شرکت در جنگ با ایرانیان پرسید. امام به او فرمود: «سرپرست کار چونان ریسمانی ضخم است که مهرهها بدان وسیله به هم پیوستهاند. اگر این رشته از هم بگسلد، مهرهها هر کدام به سویی خواهند افتاد و سپس هرگز گرد هم نخواهند شد. عربان امروز کم شمارند، اما با نعمت اسلام پرشمار و با یگانگی گرانند و پرمایه. چونان محور آسیاب جامعه را بگردان و با کمک مردم جنگ را به پیش ران. اگر تو از این سرزمین بیرون روی، عربان(ناخشنودان از تو) از هر سوی تو را رها میکنند و پیمان میشکنند... همانا اگر عجم تو را در پیش بینند، خواهند گفت که این ریشۀ عرب است؛ اگر آن را از جا برکنید، خواهید آسود...»(خطبۀ 147)
2. به یقین، آن گاه که امام به خلیفۀ مسلمانان دربارۀ سرپرستی وی بر مسلمانان چنان فرمود، از نگاه ژئوپولیتیک سراسر جهان اسلام عرب بودند و عربان، مردمان دور از تبار خویش را عجمان نامسلمان میانگاشتند. پس امام عمر را از آن رو سرپرست عربان میشمرد که عربان به سوی نبرد اسلام با کفر میشتافتند و عمر، در نقش خلیفۀ مسلمانان پایگاهی والا داشت که امام هم از آن رو، بر او خیر میخواست.
3. امروزه اسلام فراتر از سرزمینهای عرب، سرزمینهای بسیاری را درنوردیده است و ابوبکر، عمر، عثمان و امام علی بن ابیطالب در نزد بیش از یک میلیارد مسلمان چونان محوری، آسیاب اجتماع مسلمانان را میگردانند.
4. هر چند در این اجتماع، جوامعی گوناگون با گونههایی از عقاید، گاه همسانند و گاه ناهمسان، همسازی از ناهمسازی برای آنان خوشتر است. به یقین، همسازی، خدا و رسول و ولی را بیشتر خوش میآید و از این رو، هیچ مسلمان خدا و رسول و ولی دوستی به پایگاه خلافت مسلمان، توهین نمی کند.
|
|