|
یکی بود و یکی نبود
|
||
|
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه |
وقتی مجرد بودم، با خودم فکر میکردم که این بختک تنهایی وقتی متأهل شوم از روی سینهام بر میخیزد، اما حالا دریافتهام که من تا پیش از این، معنا ومفهوم تنهایی را درست نمیدانستهام؛ تنهایی بسیطتر از آن است که با اختلاط با دیگران نابود شود. تنهایی همدم افراد بشر نیست؛ همدم نوع بشر است، چنانکه تنهایی خدا نیز بدان معنا نیست که جفتی ندارد، بلکه بدان معناست که او تنهای تنهاست. به گفتهای دیگر، خداوندِ تنها بدان معنا نیست که خدا با لات و عزی همدم نیست، بلکه بدان معناست که «لو کان فیهما آلهتین» باز هم خدای واقعی تنها بود؛ تنهای تنها، همانگونه که آدمی تنهاست. آدم تنهاست، چنانکه حوا تنهاست. من تنهایم، چنانکه همسرم تنهاست.
پیشتر منِ تنها، تنها بودم، اما حالا ما دو نفر با هم تنهاییم؛ با همان و تنهایان.
بیگمان ترکیب و بافت جمعیت بسیارتأثیرگذار در اوضاع هر مملکت است. مملکتی که میانگین سنی آن کهنسالند، بسیار محافظهکارتر از مملکتی مینماید که میانگین سنی در آن بیشتر از آن جوانان است.
شاید اینگونه بتوان ارزیابی کرد که ممالکی با بافت جمعیتی کهنسال بیشتر
1. محافظهکارند،
2. ثروتمندند،
3. دیکتاتورند،
4. گردشگرند(حرکات جمعیتی بیشتر برای گردشگری است)،
5. مناسکگرایند،
6. ...
برعکس جوامع جوان
1. انقلابیاند،
2. فقیر و یا زیر خط فقرند،
3. مردمسالارند،
4. حرکات جمعیتیشان بیشتر بر اساس ضرورت شغلی و کاریابی است،
5. عقلگرایند،
6. ...
اگر مسئله حجاب را با همان بیان در پست زیر بخواهیم وابکاویم، باید میان مسئله بودن آن در جامعه الف و ب تفاوت بگذاریم.
اگر در جامعه فرضی از چشمانداز الف به ب بنگریم، نتیجه را با چیزی جز دیکتاتوری به جامعه نمیتوان فهماند و چنانچه به همان جامعه از چشمانداز ب به الف بنگریم، برای باوراندن نتیجه تنها باید به خیابانها ریخت و شورش کرد.
به گمان من، مسئله حجاب تنها با این رویکرد مسئله خواهد بود و گرنه موضوع بحث در این گردونه نمیجرخد. نه با بیحجابی بر این مملکت خشی میافتد که نباید و نه با باحجابی رهی می گشایند که شاید.
تحریری دیگر:
مملکت ما جوان است. من اگر جای مسئولان این مملکت بودم و البته پیرو نظریه ماکیاول و معتقد به «هدف وسیله را توجیه میکند»، تا جایی که ممکن بود میکوشیدم بیحجابی را بگسترانم و بر تنبک جوانی بکوبم تا هیجانی به جا نماند و روزگاری بی باده نگذرد.
نگاه داشتن این همه شور جوانی و شهوت و زلفهای چلیپایی و نگاههای آتشین و لبان سرخ و گونههای سفیدک مالیده و پاهای خوشتراش و... زیر چادر و مانتو و روسری یعنی چهارشنبه سوری! تصور کنید چند روز دیگر را که سر صبح یا پایان شبی در خیابان در حال گذرید که آقایی یا خانمی محترم تر از شما از کنارتان می گذرد و جون می گذرد آتشی بر می افروزد که جانتان را تا بلغت الحلقوم چنان بالا می کشد که عزراییل هم بدو ماشاالله می گوید و الخ.
نتیجه گیری دیگر با خودتان...
شاید نخستین مناسک که بیشتر مذهیبان جامعه ایران میآموزند، مسئلهای باشد که با اندکی تسامح آن را مسئله حجاب میتوان نامید.
مناسک، مسئله و حجاب هر سه ادعاهایی هستند که باید به تفصیل درباره آنها کندوکاو کرد:
یکم. مناسک رفتاری را گویند که نشان از باوری مذهبی و دینی دارد.
دوم. مسئله اجتماعی، شرایط ساختاری یا الگوهای کنشی را گویند که در مسیر تحولات اجتماعی قرار میگیرد و از توسعه اجتماعی باز میدارد.
سوم. حجاب یا همان پوشش اسلامی بدن معناست که بر آن اساس زنان و مردان عورت(منظور تنها آلت جنسی نیست) خود را از هم و جنس مخالفشان باید بپوشانند. از همین دستور، مسئله محرم و نامحرم هم سر بر میآورد و از مسئله محرم و نامحرم مسئله جواز و عدم جواز ازدواح با دیگران شکل میگیرد.
ادیان مسیحیت و یهودیت هم محرم و نامحرم دارند، اما خاستگاه آن برای من روشن نیست. به هر حال، میدانم که ادیان وضعیتی افراطی و تفریطی نسبت به هم دارند.
اسلام بر اساس باورها و عقیده هایی، مناسکی به نام حجاب در انداخته که رعایت نکردن آن مسئله ای اجتماعی برای رهبران جامعه اسلامی به شمار می رود، زیرا بی حجابی جامعه آنان را از رسیدن به جامعه توسعه یافته اسلامی باز می دارد.
آن موقع ها بحبوحه جنگ بود و همه چیز اخبار جنگ و واکنش متقابل مردم دربرابر آن اخبارکه همه چیز به آن وابسته مینمود: انبسط و انقباض قیمت نفت و دلار، مهاجرت مردم از سرزمینهای جنگزده به سرزمینهای امن، بالاتر رفتن آمار تلفات جنگی و سیگارهایی که بدون ملاحظه در فاصله دستان و لبان مردمان، کنش نمادین از خود نشان میدادند.
آن موقع ها خیلی طبیعی بود که میهمان باباجان خدابیامرز به راحتی دست در جیبش کند و سیگاری بیرون بکشد و با اجازه و بی اجازه از صاحب منزل دود کند و خس خس سینهاش را به درون خانهای بریزد که دلهره همه جای آن را نمور کرده بود.
یادم هست وقتی جنگ رنگ قطعنامه به خود گرفت، تلویزیونی که پیشتر همیشه برای اخبار روشن میشد، از این کانال به ان کانال ورق میخورد و آخرش هم خاموش میشد. تا اینکه صبحی خردادی وقتی معلمها توی صحن مدرسهها قدم میزدند و سیگار به سیگار میگرفتند تا بچههای انقلاب و جنگ را برای ثلث سوم سال بیازمایند، ناگهان رادیو ساعت هفتِ، مردم را چنان نمود که با چشمانی اشکآلود ...(در این بخش،گزارشی دیگر درباره نقش عنصرسیگار در کنش افراد جامعه در دست نیست.)
مردم منتظر بودند ببینند کدام یک از برادر بزرگترها مدافع حریم ورثه خواهد شد و برای انحصار ورثه به پا خواهد خاست. در این هنگامه، سیگارهایی ویژه(بیشتر دمباریک) میان برخی جوامع که تا حدودی روشنتر میاندیشیدند، تولید وتوزیع شد.
از همین تاریخ به بعد، سیگاریان جامعه در پناه این قشر که رفتهرفته روشنفکر نامیده شدند، کنشهایی بهدور از فرهیختگی نمودند که سبب شد خادمان حرم را خوش نیاید و در اطراف صحنها بر تابلوها بنویسند: حریم پرواز ملائک را دودی نکنید! اینگونه مبارزه با سیگار را بیاغازیدند.
اینک اما سیگار کشیدن بهانه میخواهد، مانند آنکه بگویی سرم، دندانم یا جای دیگرم درد میکند، یا آنکه به پشت دیواری بروی و جایی دور از مشاهد و انظار جنایتکارانه خویشتن را فروبلعی تا دودی گران از حلقومت فرا آید.
نوشتهای پیشتر درباره فوتبال و توپبازی نوشتم که شاید به دلیل آن که دوستان وبازدید کنندگان وبلاگم از فرهیختگان جامعهبه شمار میروند، پیامی درآن باره ننوشتند و این بینوا را ننواختند.
جامعه ایران بر اساس پارادایم فرهیختگی و عدم آن، یا اهل پرهیزند و یا اهل حال، یا اهل مذهبند و یا اهل لا، یا آبیاند و یا قرمز و یا راستند و یا چپ.
این پارادیم نظریهها و فرانظریههایی را دربرمیگیرد که بر آن اساس راستها را محافظهکار و چپها را اصلاحطلب، آبیها را با سیستم جهار جهار دو و قرمزها را با سیستم سه پنج دو و مذهبیها را زیر چادر هیئت، نشسته و غیرمذهبیها را باز هم زیر همان چادر اما ایستاده نگاه میدارد.
فهم این درهمآمیختگی معنایی سودی ندارد و اگر خلاصه این نظریه را بخواهید دریابید، باید به این پرسش اندیشید که به راستی راستها و چپها کدام آبیاند و کدام قرمز؟ کدام مذهبیاند و کدام لا؟ کدام اهل پرهیرند و کدام لا؟
به گمان من، آبیها محافظهکارند و فرمزها با آن رنگ جسورانه و نافرهیخته اصلاحطلب و چپ، آنها مذهبیاند واینها لا، آنها اهل پرهیزند و اینها لا.
شنیدهام که در جریان انتخاباتی که پیش رو داریم، برخی از راستها از برخی چپها که بناست با کاندیدا شدن خود اسباب خون جگرخوردن آبیها را فراهم کنند، خواستهاند که از تصمیم خود بگذرند تا آنان ناگزیر نباشند که تنها با آقای احمدینژاد همکاسه بمانند!
تنها تفاوتی که فوتبالیستها با سیاسیکارها دارند، مردم مدار بودن آنها و نامردممدار بودن اینهاست. به راستی هر دو جناح سیاسی مردمان را پشیزی هم نمیانگارند. استقلال و پیروزی با حمایت هوادارانشان مربی و بازیکن و ... میخرند و میفروشند و بازی میکنند، اما اینها با حمایت و بیحمایت مردم گربه میرقصانند. مهم این است که کدامشان در انتخابات پیش رو بر استحمار مردم بتواند چیره آید، سالی خاتمی با ادعای آزادی و سالی دیگر احمدینژاد با ادعای مهرورزی.
خاطرم هست که کلاس چهارم پنجم دبستان یکی از قلدرهای کلاسمان، خفتم را چسبید که « آبی یته یا قرمزته؟» من که پیشتر شنیده بودم او از آبی و لباس آبیپوشان تمجید میکند، بیاختیار گفتم آبی یته. از همان روز تا حالا ناخواسته از آبیها هواداری کرده ام.
تاکنون فوتبال یا همان توپبازی مدرن چندان به مطالعات جامعهشناسان ایرانی پانگذاشته است؛ شاید به این دلیل که این گونه بازی با پا هنوز چندان که شاید در این مملکت جدی گرفته نشده است.
فوتبال که خاستگاهش انگلیس است، نوعی توپبازی با پا را گویند که میان دو دستۀ یازده نفری در میدانی به وسعت 95 در 55 تا 120 در نود صورت میپذیرد و هر دو گروه میکوشند توپ را به دروازۀ رو به رو وارد کنند. فراوانی تماشاگران از دیگر ویژگیهای این بازی مردانه و پر هوادار است.
به جرئت میتوان گفت بدون این ورزش روزنامهها و مجلات ورزشی شکل نمیگرفتند، همانگونه که دیگر رسانهها نیز هم بر آن تأثیر میگذارند و هم از آن تأثیر میپذیرند.
این بازی به منزلۀ کنش نمادی ماهیتی نمادی و فداکارانه دارد، چنانکه آن را از کنشهای جنگاورانه متمایز میکند.
بازیکن با به کار گرفتن همۀ اندام حسی و حرکتیاش در زمین بازی میکند. داور نیز با به کار گرفتن همان اندام، شتابان دربارۀ رفتار بازیکنان داوری میکند. مربی نیز به چینش پویای مهرههایش میاندیشد و دستور میدهد و از آن سوی، تماشاگران هواداری خود را از یک تیم با کنشهایی منظم و نامنظم در قالب رفتارهایی گاه پرخاشگرانه فریاد میکنند.
با وجود این، از این بازی نباید سادهلوحانه گذشت و تنها به دلیل ماهیت ورزشیاش بدان دلخوش کرد؛ جامعهپذیری و فرهنگپذیری در این ورزش از نکاتی است که باید بدان بسیار توجه کرد. عجبا که رهبران و ایدئولوگهایی که در برابر انواع رسانهها و ابزار جامعهپذیر و فرهنگپذیرساز قد بر میافرازند تا مبادا جامعه و فرهنگ هدف را از کفشان بربایند، از این مسئله بیتوجه میگذرند و گاه آن را مایۀ اهداف سیاسیشان میسازند.
شاید برخی سهلانگاریها به این دلیل شکل میگیرد که کنش بازیگران و تماشاگران و دیگران محدود به زمانی نود دقیقه است، اما به نظر میرسد این مسئله بسان مراسم و مناسکی مذهبی در ابعاد گوناگون جامعه و فرهنگ میتواند تأثیر بگذارد.
ای داد که فلانی جامه خلافت را در حالی بر تن خود کرد که می دانست من و حکومت، گردونه به آسیابش مانیم... پس دیدم که صبر باید کرد و صبر کردم و حال آن که در چشمم خاشاک می خلید و در گلویم استخوان.(خطبه شقشقیه)
1. جامعه جلوه ای از صفات خداست.
2. از آن جا که جامعه ساختی پیچیده دارد، باید تقسیم کار اجتماعی را پذیرفت.
3. خداوند برای انجام درست نظام تقسیم کار، افراد را متفاوت آفریده است؛ برخی را برای رهبری و برخی را برای پیروی...
4. خداوند آن را گرامی می دارد که نقش اجتماعی خود را به درستی آفریند و«ان اکرمکم عندالله اتقیکم».
5. قشربندی اجتماعی، طبقه اجتماعی، پایگاه اجتماعی، سلسله مراتب اجتماعی و نقش های اجتماعی ضرور برای جامعه و پایه نظام تقسیم کار اجتماعی هستند، اما فرصت های زندگی(life opportunities) بر پایه حق شهروندی از آنِِِِ یکایک مردمان جامعه است و پایگاه اجتماعی نیز بنابر اجرای درست نقش اجتماعی برقرار می ماند.( برگرفته از درآمدی بر مکاتب و نظریه های جامعه شناسی نوشته دکتر ابوالحسن تنهایی)
6. ای داد از آن زمانه که پایگاه فرمانداری جامعه را به کسی بسپرند که نقشی چنان نتواند آفریند.
همبالا: دو یا چند تن که قامت آنان برابر است.
همبر: همنشین، قرین، مصاحب، نظیر، برابر، همراه.
همبستر: کسی که با دیگری در یک بستر بخوابد.
همپا: کسی که به همراه دیگری به جایی رود.
همپالکی: کسی که با دیگری در یک کجاوه نشیند.
همپایه: کسی که با دیگری در یک رتبه است.
همپشت: دو یا چند تن که با پشتیبانی هم کاری را به پیش برند.
همپیاله: کسی که با دیگری در نوشیدن شراب همراهی کند.
همپیمان: کسی که با دیگری عهد بندد.
همتا: مانند، نظیر، برابر.
همتازیانه: کسی که با دیگری در تاخت همراه است.
همتگ: دو یا چند تن که در دویدن با هم همراهند.
همخانه: دو یا چند تن که در یک خانه بزیند.
همخواب: زنی که با شوهر خود در یک بستر بخوابد؛ گویا این لفظ را بیشتر برای زنی به کار میبرند که با دیگری به صورت غیرقانونی و غیرشرعی بخوابد.
همداستان: موافق، همسخن، همصحبت.
همدرد: دو با چند کس که یک درد دارند؛ غمخوار.
همدست: چند تن که در اجرای کاری با هم همکاری کنند.
همدم: همنفس، همسخن، همپیاله.
همدوش: همقدم، همعنان، همسر، یار.
همراز: کسی که از اسرار دیگری خبر دارد.
همراه: دو یا چند تن که با هم راهی را بپیمایند.
همردیف: کسی که با دیگری در یک مقام و رتبه است.
همرس: همآهنگ، یک جهت.
همرکاب: دو یا چند تن که با هم سواره حرکت کنند.
همرنگ: دارای یک رنگ و سجیه و عادت.
همزاد: موجودی متوهم از جن که گویند با انسان زاده میشود.
همزبان: همدمی که سخن انسان را نیک دریابد.
همسان: مانند یکدیگر.
همسایه: دو یا چند کس که زیر سایه یک سقف نشینند.
همسخن: یکزبان، همآواز، یکدل.
همسر: همقد و قامت، همرتبه، زن یا شوهر نسبت به یکدیگر.
همسفر: دو یا چند کس که با هم سفر کنند.
همسنگ: همشأن، همرتبه، هموزن.
همشیره: خواهر، برادر رضاعی.
همکار: دو یا چند تن کا با هم به یک کار پردازند.
همکاسه: دو یا چند تن که با هم از یک کاسه بخورند.
همکام: دو یا چند تن که یک آرزو دارند.
همکیش: دارای یک دین.
همگام: همقدم.
همگون: همرنگ، هملون.
همنشین: همدم، معاشر، مصاحب.
همنفس: همدم در طول عمر.
همنمک: دو یا چند کس که با هم نان ونمک خورند.
همنواله: دو یا چند تن که از یک سفره غذا خورند.
چندی پیش کتابی ویرایش می کردم که برنده جشنواره خاطرهنویسی دفاع مقدس بوده است. کار دشواری بود و زمان زیادی گرفت. جان سپردم پای این کار تا به انجام رساندمش. راستش نویسنده خوب نوشته بود و خاطرهویراستن هم کاری دشوارتر از مقالهویراستن نیست، اما در پیچاپیچ و کشاکش این خاطرهنوشت، چیزی بود که ویرایش به دشواری میپذیرفت؛ چیزی شبیه بغض به آن هنگام که در گلو نگاه میداری تا نترکد. ترکشهایی کهنه که هر چه کهنهتر یابیشان، بیشتر جان را رویین کند.
جنگ خاطراتی دارد که در ذهن تکاتک مردمان خواهی ـ نخواهی به تلخی از تلی خاطرات خاک خورده سر بر میآورند و جان میافسرند، اما یکانیکانشان به سربلندی به جان شهیدانشان سوگند میخوردند که رزمیدند و نهراسیدند. شاید در آوردگاه رزمی چنین و چنان پیشنتاختند، اما پای میفشردند تا یک وجب از خاکشان را به دشمن ندهند، چه رسد به غروری آبایی که پوستینی کهنه است یادگار از نیاکانی چنان.
جنگ خاطراتی دارد و برای اکنون نیز در خاطرات پسینیان جایی است. همه لرزش دست و دلم به هنگامی ویراستن، بغضی بود چنین که آن همه سینهچاکان ستبر که ننشستند تا امام زمانشان جنگ را مدیریت کند، اگر سر از خاک برگیرند، بر این دوستان نادانشان جگونه عتاب برآرند که ناکامیهایش دولتیشان را به پای امامی میدوزند که به پیشگاهش قرونی تشنه، دراز خفتهاند. کاش چیزی در خاطر نمانَد و شرمنده فرزندی نگردیم که به ما بر این ساده لوحی ها تلخندی خواهد زد و عتابی خواهد آورد که جرا سکوت کردید و نجنبیدید و نخروشیدید! کاش دود شود دودمان این روزگار که شبانش نخسبیدیم تا مباد فردایش هول تورٍُمی کژ، زیر خط فقر ما را بفشرد و بشکند. کاش فردا که امامی آینه دار زمان آمد، دستکم تورمی این گونه به گردنش نیندازند.
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
آن گذشتهها که جدیتر و رسمیتر روز معلم را پاسمیداشتیم، نماد این روز را شمعی میپنداشتیم که گویی بر عزای مطهر اشک میفشاند.
آن روزها هرگز فلان خانم و آقا معلم را با شهید مطهری نمیسنجیدیم، هرچند پسینها به صرافت افتادیم که چرا روزی را به نام مطهری و به کام معلمی میگیرند.
نهاد آموزش و پرورش، بینقش معلمان سامان نمییابد و اینان همیشه در پیدا و پنهان تاریخ ملل شکوه آفرین بودهاند. باید گفت که همواره پایگاه اجتماعی معلمان در همه جوامع فرادست بوده است.
داستانهای فراوانی درباره تأثیر شگرف تربیتی معلمان در فرزندان شاهان و دیکتاتوران شنیدهایم و خواندهایم، اما به صلاح نبوده و نخواستهایم هیچگاه که به فساد این قشر لابد نقدپذیر در میان «جوامع و ملل» اشاره کنیم.
امثله و حکایات در اینباره «کم له من نظیر»! که به قدر توش دانش آموزی که من و شما بودهایم و هستیم، حکایتهایی میتوان شنید و مثلهای میتوان زد.
معلمی را به خاطر دارم که به لرزیدن زمین زیر گامهای ستبرش غره بود. مشت میکوبید بر میز دانشآموزی که من و تو بودیم و آنگاه نعره میکشید و فحش که چرا چنین و چنان.
معلمی را تنها یکبار خندان و مهربان به خاطر دارم؛ آن هنگام که در دفتر مدرسه با خانم بهداشت مدرسهمان لابد داشت، هنگامهای را بهمیداشت.
خانم معلمی که مثل آبجی محسن آبکش، مانتو میپوشید و تا در مدرسه همیشه ماشینهای جورواجور همراهیاش میکردند و و بی بهانه و بابهانه سرکلاس که میرسید، مداد لای انگشتانمان میگذاشت تا هرچه دیدیم و ندیدیم، خفقان بگیریم و درسمان را بخوانیم.
معلمی که بچهها کلفتهای ناگزیر او بودند تا در مدرسه و ماشینش همراهیاش کنند و کیف و بارش را براش ببرند.
معلمی که وقتی یکبار جواب فحشش را از با عرضه کلاسمان شنید، هر چه به دهانش رسید، به خواهر و مادر همهمان انداخت و پایان سال هم حق دوستمان را کف دستش گذاشت.
معلمی که وقتی تنها برای یک بار از دست کارهای زشت و دور از گفتن مبصر کلاسمان به او پناه بردم و کمک خواستم، پاسخم چنین داد که مبصر کلاس هرغلطی بخواهد میتواند!
نام تو نامیتر از آن است که خامطمعی را بر نینگیزد که نامه نویسد و پاسخش را تا آمد و رفت چاپاری میانجی، به انتظار نشیند. تو بر بالای صلیب، پرچمی هنوز و انگار عَلَمداری نیامده است، کو نجابتش از آیین پاک خورشید، تا همتی بخواهد و تو را به عزم هدم زندانِِ رندان جهان از خاک زمین برکَند، یا اگر هست، زمین زمستانی است و خاک، پست.
ناصری! «آسمان کوتاه
به سنگینی
بر آواز روی در خاموشی رحم
فرو افتاد.
سوگواران به خاکپشته برشدند
و خورشید و ماه
به هم
بر آمد.»
هنگامه، محمدی شد و چون خور از مشرق انسانیت جاودانه درخشید، خامان همه پختند، مردگان همه خاستند، دولت عشق آمد و ما دولت پاینده شدیم.
آنگه خوکانی که مریم مجدلیه را تا پای تو افتان و خیزان بوییده بودند، به فراز نگریستند و چون تو را بر صلیب نیافتند، نقاب برکشیدند و سر افکندند، به دنبال خطی سنگین...
(با آوازی یکدست
یکدست
دنباله چوبین بار در قفایش
خطی سنگین و مرتعش
بر خاک میکشید.
...
و آواز دراز دنباله بار
در هذیان دردش
یکدست
رشتهای آتشین میرشت.
«شتاب کن ناصری، شتاب کن!»)
دیروزی، یاد مجدلیه و خانه طمع و شهوتشان کردند که مسیح بر سرشان فرو بریخت؛ نوشتند و به مادرشان خندیدند که او را اگر بر صلیب نیافتند، در برابر بیابند خشمآگین. مسیح اما بر بالای نجابت خویش ماند و
«از رحمی که در جان خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست.»
امروزی، العازریان، جنگل آینهها را در هم میشکنند و رسولان خسته را که بر این پهنه نومید فرود آمدهاند؛ رسولانی را
«که شهادت را
در سرگذشت خویش
مکرر کرده بودند
...
که فریاد درد ایشان
به هنگامی که شکجه بر قالبشان پوست میدرید، چنین
بود:
ـ کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی
تا بلبلهای بوسه
بر شاخ ارغوان بسرایند
شوربختان را نیکفرجام
بردگان را آزاد و
نومیدان را امیدوار خواستهایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
بر قلمرو خاک بازیابد.
کتاب رسات ما محبت است و زیبایی است
تا زهدان خاک
از تخمه کین
بارنبندد.»
آری، ای ناصری! پس از تو نیز «رسولان خسته به تبار شهیدان پیوستند» و
«بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از آن انسان نیست
بدرود کرد.»
اما نام تو نامیتر از آن است که خامطمعی را بر نینگیزد که نامه نویسد و پاسخش را تا آمد و رفت چاپاری میانجی، به انتظار نشیند. تو بر بالای صلیب، پرچمی هنوز و انگار عَلَمداری نیامده است، کو نجابتش از آیین پاک خورشید، تا همتی بخواهد و تو را به عزم هدم زندانِِ رندان جهان از خاک زمین برکَند، یا اگر هست، زمین هنوز زمستانی است و خاک، پست.
(با بهره مندی از اشعار الف. بامداد)
«زندگی زیباست، زشتیهای آن تقصیر ماست/ در مسیرش هر چه نازیباست، آن تدبیر ماست.»
(آخرین پیامک دختر داییام در آستانه سال نو)
دختر داییِِِِِِ بزرگوارم حضرت آیت الله موسوی نژاد در سانحه رانندگی چنان از زندگی در این دنیا درگذشت که انگار نه انگار مادری جوان بود و مرد.
برگزار کردن مراسم تشییع و تعزیت کارهایی است که به رسم ما مشهدی ها مفصل برگزار نشود، کم بودن ارادت دیگران و بازماندگان را به مرحوم و مرحومه می نماید.
تعزیت، از لباس سیاه پوشیدن و هم نوا شدن با صاحبان عزا آغاز می شود. صاحبان عزا که خویشان خویش را در جامه سیاه می بینند، از غربت عزا به در می آیند و آن گاه بی شرم و حیا شیون می کنند تا جان خویش را بیارامند.
مشهدی ها برای نخستین بار بر سر مزار پس از تشییع گردهم می آیند. صبح علی الطلوع بار دوم است و روز سوم یا هفتم بار سوم.
تعزیت تا تسلیت عزاداران در روزهای یکم و دوم و سوم، به غایت شکوه و عزت برگزار می شود؛ عزاداران صاحب عزا، صبح و عصر سه روز در ورودی و نه در خوش نشین مسجد و حسینیه ای بر می خیزند و می نشینند تا آمدگان و رفتگان مجلس عزا چنین انگارند که خوش آمده اند و خوش نشسته اند.
صاحبان عزا مراسم سه روز نخست و یک روز هفتم را به امید نثار فاتحه و ختمی دسته جمعی، برگزار می کنند تا بر سر تربت درگذشتگان گردآیند و آن گاه یکی بلند بانگ زند: آیا مسلمانی هست که حقی بر گردنش داشته و خواهان مانده باشد؟ همه آسوده کاش بگویند: خدا رحمتش کند، آدم خوبی بود. و به هم نگاه کنند که آیا واقعاّ دل و زبانشان یکی شده بود وقت اقرار یا نه.
اینها همه بازماندگان را خوش می آید و هم رفتگان را تسلا می دهد که به راستی به تسلی و تشفی خاطر بیشتر نیازمندند.
اما این همه و اسرارش را باید آموخت، مانند نکاتی که پیش از ازدواج و در جهت تنظیم خانواده و یا بهداشت جنسی باید دانست. البته آموختنی ها بسیارند؛ گاه آموختن راه و رسم خبردار کردن نزدیکان و خویشان در گذشته، خود بسی بیشتر مصیبت باشد!
سروش، سنتوری، سکه بهار آزادی و سازمان ملل، چهار سینی هستند که تا پیش از رسیدن سال نو از مهم ترین مسائل این مُلک به شمار می روند. خدا می داند که در روزهای آخر سال اهمیت خبری با کدام این سه سوژه خواهد بود، اما به گمان من تلاطمی که این چهار سین بر هم زده اند، کمی پر معناست.
عبدالکریم سروش بی مدعا نظریه ای را در آوردگاهی نامناسب چون رسانه ای غیر علمی درمی افکند، سنتوری با ادعای پرداختن به مسئله ای اجتماعی خود مسئله ای اجتماعی می شود، سازمان ملل برای بازداشتن ایران از دست یافتن به سلاح هسته ای، غزه و اسرائیل را به خود وامی نهد و سکه بی هیچ ادعایی از بالای نجابت ملت هم بالاتر می رود تا دولت به آینده ای خوش و روشن وعده شان دهد.
سخنان و نظریات عبدالکریم سروش را پیش تر از آن که در «مدرسه» ها بنویسند و بگویند و بخوانند، به دیوار خرابه مستانِ بد مست می کوبند تا کمی هیاهو برانگیزند و همین.
سنتوری که به گمان من کارگردان آن کوشیده تا به ما بفهماند فیلم بد ساختن هم هنر می خواهد، با همه مسائل پبرامونش، گفتمانی برای کوچه بازار فراهم می کند در رثای همه چیز و هیچ چیز این ملت.
سازمان ملل بی هیج انگیزه ای داغ این ملت را تازه می کند؛ ملتی که نمی دانند چرا رئیس جمهورشان این اندازه آنان را به خوشی گسترده در گستره سفره فقیرانه شان فرامی خواند.
سکه های باهاری هم از ابرهای آذاری به دشواری قرو می بارند تا نازشان بیشتر بیرزد و این ملت دم عیدی کمتر عیدی دهند.
۱. حافظه تاریخی ملت ما بسیار ضعیف است.( ضرورت ندارد که این واقعیت٬ گفته مقام معظم و یا غیر معظمی باشد.)
۲. ملت ما همیشه بیدار است.(می نوشتم «همیشه تاریخ» اگر ویراستاران را نمی آزرد.)
۳. من باز هم می خواهم نظریه پردازی کنم.( اگر حوصله ندارید٬ از این نوشته بگذرید!)
۴. این نکات را در اربعین شاه دین و ایام رحلت آخرین فرستاده خدا و فرزند دانش مندش بر وبلاگم می نویسم.
۵. دیشب مقاله ای درباره «مرگ مولف» خواندم و کمی در این باره فکر کردم.
۶. پیش از رولان بارت٬ ملت ما به جز نوشته بر چیز دیگری وقع ننهاده اند و هر گونه که خود خواسته اند٬ متن ها را کاویده اند تا البته امکان زیستن را در فضایی پیشامدرن بر همگان وانمایند.
۷. مسعود بهنود که همواره برای هر پیش آمدی می کوشد که ملت را به حافظه تازیخی اش برگرداند٬ شاید در این مسائل با من هم نظر نباشدْ.
۸. تنها کسانی هم داستان با من نمی توانند به پیش آیند که به جبر تاریخ باورمند باشند.( معاذالله!)
۹. اگر دو فرضیه نخست(بیداری و ضعف حافظه ملت) را بپذیریم٬ به تناقض در نیامده ایم. جمع این دو ممکن است.
۱۰. تفاوت اقلیمی و فرهنگی ملتی دارای تمدن یگانه٬ متغیری است که حتی سید جواد طباطبایی هم خیلی آن را جدی نگرفته است.
۱۱. تفاوت در اقلیم و فرهنگ٬ حافظه ملت را ضعیف می کند و تفاوت در زبان٬ سبب بیداری ملت می شود تا تمدن خویش را چون زلف پریش خویش بر باد ندهند.(سبحان الله!)
تازه ترین کتاب دکتر سید جواد طباطبایی با عنوان «نظریه حکومت قانون در ایران» منتشر شد. (دراین باره مطالعه کنید!)
عماد المغنیه هر اندازه برای ما مسلمانان مهم باشد بیشتر از پیغامبری نیست که عماد به عشقش زیست؛ پیغامبری که هنگام خیرات همه فرزندان او میشوند و هنگام شرات همه میگریزند تا مبادا از جانشان بکاهند.
محمد برای همه مسلمانان پیغامبری است که رحمتش را از دوش بر زمین ننهاد، مگر آنکه عالمین را همه فراخواند تا یکسره جماعت، پیاله برگیرند.
دکتر سروش هم اگر تجربه نبوی را دوباره نو کرنا میکند، همه از بشریت پیغامبری است که از او وام میگیرد.
کاریکاتوریستهای دانمارکی میخواهند از آزادی بیان بهرهمند باشند، پیغامبری را کاریکاتور میکشند که امتش خفتهاند. دولتیان از آنها خواستهاند که پوزش بخواهند. گفتهاند: نه!
اشهد ان محمداّّّ رسول الله
هم بستگی روزنامهنگاران هلندی با کاریکاتوریست دانمارکی و واکنش نمایندگان مجلس ایران را ببینید!
در دهه پنجاه، گارفینگل به شخصی به نام اگنس برخورد که بی چون وچرا زن می نمود. او صورتی زیبا، قیافه ای دل پذیر، چهره ای بی مو و ابروانی کشیده داشت و حتی ماتیک زده بود. با وجود آن که اگنس زن می نمود، گارفینگل از خود پرسید که آیا او واقعا زن است. آن گاه این مردم نگار نتیجه گرفت که او واقعا همیشه زن به نظر نمی رسد.
اگنس مرد به دنیا آمد، اما وقتی به شانزده سالگی رسید٬ دریافت که وضعیت غریبی برایش پیش آمده است. برای همین از خانه اش گریخت و لباس دخترانه پوشیدن را آغاز کرد. به زودی آموخت که تنها لباس زن پوشیدن بسنده اش نیست. او آموخت که باید مانند زنان رفتار کند. وقتی او توانست مانند زنان رفتار کند، دیگران نیز او را زن شناختند و خواندند.
گارفینگل چنین نتیجه گرفت که زن یا مرد زاده شدن برای زن یا مرد بودن ما بس نیست؛ باید رفتارهای زنانه و مردانه را نیز بیاموزیم و هر روزه خود را به دیگران مرد یا زن بنماییم.
به نقل از: نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر، نوشته جورج ریتزر، ترجمه محسن ثلاثی.

صدام را کشتند، چون او بسیاری را کشته بود. او هرگز از نقش اجتماعی اش فاصله نمی گرفت؛ دیکتاتوری بود که دیکتاتورانه نفس می کشید، نان می جوید و آب می نوشید. تنها این چنینان می مانند، خوب یا بد؛ آنان که هرگز از نقش اجتماعی شان فاصله نگرفته اند.
صدام را کشتند. اما به راستی چه کسانی او را کشتند؟ هیچ قاتلی به عدل کشته نمی شود؛ به حکم عدل تنها مقتولانند که می توانند قاتلان را به جزای کردارشان رسانند. مقتولان نیز که بهره ای از زندگی ندارند که چنان کنند.
همواره قاتلان جنایت را از خود سلب می کنند. به راستی ممکن است که جنایت ها به گونه ای دیگر تبیین پذیرند؟ مفروض آن که علتی دیگر باشد؛ چه کسان یا چه چیزهای دیگری؟
نخست باید دید که آیا ممکن است کسی به تنهایی و بدون هیچ عاملی دیگر کنش گر به شمار آید. برخی از فیلسوفان و دانش مندان علوم اجتماعی چنین چیزی را نادرست می دانند. آنان تصورکنش گران را بیرون از ساخت های اجتماعی ممکن نمی دانند. ساخت های اجتماعی اند که افراد را به کنش وا می دارند. آنان به جامعه اصالت می دهند و انگاشتن افراد را بیرون از جامعه ناممکن برمی شمرند. بنابر این صدام دیکتاتوری بوده که ساخت جامعه می خواسته است. از این رو تنها جامعه و نظارت اجتماعی، او را به جزای کردارش می تواند رساند.
دیگر آن که بگوییم جامعه با کردار برانگیخته شده افراد ساخته می شود. افراد تنها در برابر محرک ها از خود واکنش نشان می دهند. از این رو، صدام به کنش های دیکتاتورانه مجبور بوده و او بنابر این پارادایم هرگز گناهی نکرده است. البته کسان دیگر می توانند در برابر کنش های دیکتاتورانه او را محکوم کنند و آن گاه او را بکشند. با وجود این، نباید گفت که آنان صدام را به جزایش رسانده اند؛ چون بنابر این نظر، جزایی برای صدام در خیال نمی گنجد.
دیگرانی نه چنین و نه چنان، جهان را سرشار از معانی می دانند و انسان را کنش گرانی که با نمادها و به گونه متقابل با هم ارتباط دارند. کار کمی پیچیده می شود. صدام دیکتاتور نبود. او نمادهایی را بر می افراشت که به آنها آگاه می شد. کشتن او تنها هنگامی اتفاق می افتد که بخواهند نمادی را به ابطال رسانند.
سخن پیچیده تر و شگفت تر باید گفت. خدا تنها و بهترین داور است.





"به نظر من اینها دچار روزمرگى هستند، چون نگاه تئوریک و نگاه نظرى ندارند. به اتاق فکر هم چندان ارادت و عنایتى ندارند. من فکر مى کنم که بدتر از گذشتگان بر سرشان خواهد آمد و باز هم با واکنش مردم مواجه خواهند شد. ما همواره از یک چیز دفاع کردیم: توسعه فرهنگى."
"ما از آقاى هرندى به عنوان یک وزیر خواستیم که استراتژى فرهنگى خود را به ما بدهد. بگوید که استراتژى سینمایى ایشان چیست؟ استراتژى ممیزى کتاب او چیست؟ برنامه ایشان چیست؟ البته ما جلساتى داشتیم، به ما گفتهاند که ما در جریان و در "حال" تدوین آییننامه ممیزى کتاب هستیم. ما حالا منتظر دریافت هستیم."
گاه برای روشن سازی دگرگونی ها در جوامع در حال توسعه، نظریه ای مانند فراماسیون اجتماعی یا همان نظریه شکل بندی را در می افکننند. دوران به قبل از سرمایه داری و بعد از سرمایه داری بخش می شود.شیوه تولید درکشورهای توسعه یافته، روابط (روبنا) وابزارتولید(زیربنا)ی جدیدی را پیش می نهد. در کشورهای توسعه یافته روابط تولید به گونه ای نیست که شکل بندی آنها را از بازتولید باز دارد. از این رو، آنها توسعه می یابند و برای نگاه داشتن وضعیت مطلوب خود که شرط آن دست کم منابع اولیه است، به کشورهای توسعه نیافته روی می آورند. نظام اقتصادی این کشورها نظام اقتصادی کشورهای توسعه نیافته را به خود وابسته می کند. دگرگونی در نظام اقتصادی کشورهای توسعه نیافته، به دگرگونی در نظام اجتماعی وآن گاه نظام ایدئولوژیک و فرهنگی کشورهای توسعه نیافته می انجامد. شکل بندی کشورهای توسعه نیافته چنین دگرگون می شود که البته با این وضع دیگر این کشورها توانا بر باز تولید نخواهند بود.
شب یلدا برای ما ایرانیان آداب ورسومی را به یادمی آورد؛ آداب ورسومی که به نظام اجتماعی و فرهنگی ما منوط می شود. دگرگونی در این گونه آداب و رسوم، نشان از توسعه نیافتگی ما ایرانیان و ناتوان بودن ما از باز تولید شیوه ای است که برای ما مطلوب می نماید. ما به غلط پا به میدانی می نهیم که ناملایم با نهاد ماست.ناملایم خواهی ما، تازه به دوران رسیدن ما را می نماید. ورود یکی از همراهان دولت مدعی فرهنگ نو خواهی ما نیز چنین تحلیل می شود. او کورکورانه وشاید تنها به دلیل این که همواره به روز باشد، بدون هیچ تحلیلی به این بازی می گراید و عوامانه چنین ناپرهیزی می کند. این دسته حاجی بازاریان که تکیه نشینی و فرنگ رفتن را ناسازگار با هم می پندارند، همواره توسعه نایافتگی ما را می نمایند. البته بر مانند او هیچ گونه حرجی نیست. اینان به خوبی نشان داده اند که کنار مدیترانه هم می توان عبا و عمامه از تن برون کرد و مایو پوشید و مدرنی را دست کم به خود الغا کرد. شکوه از کسانی باید که به عوامل زیرین این گونه دگرگونی ها توجهی سزاوار ندارند. گفتمان هایی که مانند سروش(سایه اش مستدام) بدان پا می نهند، زمانی دیگر می طلبد؛ زمانی که این کودکان تازه به دوران رسیده به بلوغ پا نهند. آنان اکنون باید بیاموزند که چگونه هنگام غذا خوردن پیش بند به خود آویزند.
بسیاری به این بازی گام نهاده اند؛ افشای خود به مناسبت شب یلدا. ای کاش افشایی بود که آموخته بودند. این بازی را از غربیان آموخته اند. با این تفاوت که آنان نه چنین در افشای خود دوباره ریا ورزیده اند.
راز عقب ماندگی ما ایرانیان همین گرته بازی هاست؛ گرته برداری های نا آگاهانه وتنها از سر کم نیاوردن. بی شرافتی نیست؟
دوستی چون چنین دید که مرا هم به بازی فرا خوانده اند و اما من نه به رسم بازی عمل کرده ام٬ مرا نکوهش کرد که ای فلان من هم چیزی نوشته ام و می خواستم آپلود کنم و بعد مرا تهدید کرد که چیزی بر من بنویسد.
من او را اما حقیر نمی دانم؛ چون او عاشق این گونه بازی هاست. فقط باید بگویم که نمی دانستم او خیلی های دیگر را هم مانند دارد.
در پایان امیدوارم که پایان این شب سیاه زود برسد!
علی جان تو هم اگر دعوت ناشده می خواهی به این بازی گام نهی٬ غصه مخور من سهم خودم را به تو می دهم.
گفت خوبه. همان طور که سرش را بین دستانش گرفته بود این را گفت.من دلیلی برای حوشحال شدن ندیدم
و گفتم پس همین موضوع؟ گفت آره. اتفاقا موضوع جالبیه
.
..............................................................................................................................![]()
ببینید دوستان!
شما هر قدر هم نابغه باشید نباید انتظار داشته باشید که دیگران شما را نابغه بدانند. ما ایرانی ها مشکلمان همین است. تا باور کنیم که دیگران هنوز مقاماتمان را شهود نکرده اند بی خیال ماجرا نمی شویم.
بنده گذشته بر این طرحی برای تحقیق به استادمان ارائه داده بودم که کم کم داشتم در راه اثبات آن خودم را جرواجر می کردم. بعد به این نتیجه رسیدم که طرحی پیش پا افتاده بدهم که حالا همان طرح شده مقبول حضرت استاد!
هابرماس «حوزه عمومي» را پيش از هر چيز، قلمرو زندگي اجتماعي یاد می کند كه چيزي به نام افكار عمومي مي تواند در آن شكل گيرد. همه باید بتوانند به این حوزه عمومي آزادانه دست یابند.
قدرت، انگاری اما بی درنگ از این افکار عمومی به سهولت در نمی گذرد که نمی گذرد. امروزه نیز که چنین می نماید همه ژاژ خود می طلبند به هر زبانی و هر نژادی از هر ابر قدرت و دولتی، کنار و گوشه می شنویم و می بینیم که هان تمام پست ها وکامنت های شما را کسانی دل سوز پیش از آن که بفهمید و بدانید، می خوانند و بر می رسند و الخ.
سریالی بسیار پرهوادار به پایان میرسد، اما مردم دوست دارند که بدانند آخرش چه می شود، بدون این که حتی چشم هایشان را هم بگذارند و فکر کنند، با چشمان باز سریال را ادامه می دهند.
حالا کارگردان و فیلم نامه نویس هم هیچکاره اند؛ آنها فکر اینجایش را نکرده بودند که... ناگهان در گوشه و کنار این مرز و بوم پر ماجرا سریال ادامه می یابد؛ دخترشوکت رابطه نامشروع با کسی برقرار می کند و آن کس هم نامردی نمی کند و خودش یا دیگری فیلم اجرای آن مراسم نامشروع را در کوچه و بازار پخش می کند. دخترشوکت هم که حالا شوکتش را باخته، خودش را از بلندی دخترشوکت در قسمت های گذشته رها می کند و قسمت جدید را جذابتر پی می گیرد.
|
|