تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود
 
یکی بود و یکی نبود
 
 
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه
 

عید فطر و قربان دو عید بزرگ مسلمانان هستند که از بدو تأسیس اسلام، پیشوایان این دو روز را بزرگ می­داشته­اند. حتی با درگذشت پیامبر اسلام(ص) اهل بیت یا خلفای مسلمین نیز هیچ اختلافی درباره بزرگداشت این دو روز نداشتند و همواره عیدبودن این دو روز را با نمازی دو رکعتی، از دیگر روزهای سال معرفی می­کرده­اند.

گزارشی در دست نیست که تفاوت اهل سنت و شیعیان را درباره روز برپایی عید در این چهارده قرن نشان دهد، اما اهل بیت(ع) بنابر روایاتی پیشاپیش خبر از اختلاف مسلمانان در این­باره در آخرالزمان داده بودند. چند سال پیش، این روایات دست­آویزی بود برای برخی از روحانیان تا از فرارسیدن آخرالزمان و یا به­گونه­ای بر نا به حق بودن اهل سنت استفاده کنند، اما آنچه میان عالمان تشیع در این چند سال اخیر سرگرفته، آن گونه تفسیر روایات را خدشه می زند.

اختلاف فقهی علمای کنونی، از آن سنخ اختلافات شایع در میان علمای گذشته چون آیت­الله خوئی و امام راحل نیست. آن دو بزرگوار در هم­افقی یا نا­هم­افقی اختلاف داشتند که شاید هنوز هم برخی به این یا آن معتقد باشند، اما اختلاف پیش رو در رویت با چشم مسلح و غیر مسلح است که پیش­تر کسی به احراز ماه با رویت به­وسیله چشم مسلح معتقد نبوده است. بیشتر فقهای عظام کنونی نیز رویت با چشم مسلح را احرازکننده اول ماه نمی­دانند، اما برخی چون رهبری و آیت­الله فاضل معتقدند که احراز اول ماه بدان­گونه نیز ممکن است.

باری شاید این اختلاف در همین اندازه به خودی خود مشکل آفریند اما این گونه ­مصائب فقهی(!) آن­گاه مسئله اجتماعی می­شوند که بدان وسیله برخی بخواهند در جامعه تضاد آفرینند. شاید اگر رسانه­ای نه به میل خود که به میل ملت اطلاع­رسانی کند، مردم خود به سادگی با این تضادها کنار بیایند، اما وقتی چنان می­کنند که امسال کردند و مقلدان این و آن آقا تنها با ارتباطات فردی از نظر مراجعشان باخبر شدند، مسائل اجتماعی ای شکل می­گیرد که آن گاه آسیب شناسی دو مسئله را بر جامعه شناسان و روحانیان روشنفکر حوزه ضرور می کند:

 یکم. برهم خوردن وحدت اجتماعی؛

دوم. کم­رنگ شدن کنش مذهبی و مناسکی شیعیان.       

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:29 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

وقتی مستشرقان و شیعه­شناسان قلم به دست می­گیرند تا درباره تشیع چیزی بنویسند، همواره درباره ایران

می­نویسند و این اواخر انقلاب ایران؛ گویی تشیع در نظر آنان تنها در بستر انقلاب اسلامی ایران مطالعه می­شود.

نمونه این مطلب را در مقاله­هایی دیده ام که نویسندگانی خارجی برای همایشی درباره مهدویت ارسال می­

کردند. موضوع همایش،  مهدویت بود ولی آنها مقاله­هایی تحت عنوان انقلاب اسلامی و حتی شخصیت امام

خمینی برای همایش ارسال می­کردند. اول این مسئله را سطحی و پیش­پا افتاده می­دیدم ولی بعدها متوجه

شدم که آنان عباراتی چون تشیع، مهدویت و انقلاب اسلامی ایران را واژگانی کلیدی در کنار هم برای معرفی یک

موضوع برمی­گزینند.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

اگر چند واحد جامعه شناسی انقلاب «پاس» کرده باشید به خوبی تأیید می کنید  که انقلاب به خودی خود نامبارک است. برای همین همه آنان که مطالعات جامعه شناسی کرده اند از انقلابی بودن پرهیز می کنند. بماند که در نظام ما انقلاب وانقلابی بار ارزشی دارد و ضد انقلاب را به دادگاه انقلاب می برن!

انقلاب مانند، بلکه همان بیماری و مرض است با این تفاوت که اگر آن  به جانِ تن می افتد، این به جانِ وطن. همان طور که بیماری نظام بدن را از فعالیت و رشد باز می دارد، انقلاب هم نظام وطن را از توسعه و رشد باز می دارد. البته ناگفته نماند چنان­که بیماری نشان برهم خوردن مزاج است، انقلاب نابسامانی نهادهای جامعه را نشان می دهد. هر دو ابتدا بیماری است و باید آنها را تیمار بود تا سلامت بازیابند.

درباره پیدایی انقلاب نظریات گوناگون است اما همان طور که خاستگاه بیماری یا درونی است یا برونی، انقلاب­ها هم تنها از یک جا نمی­خیزند. با این همه انقلابی ها علت انقلابشان را درون نظامی می خوانند و مخالفان انقلاب(حکومتیان) علت را برونی؛ جیزی مانند توطئه.

 علت انقلاب هر چه باشد، آن را باید پیش از انقلاب شناخت تا صمغ آن جان وطن را به تباه ننوشد.اما بی تعهدترین طبیب آن است که همان نخست داد بزند و مرض را به همسایه، دوست یا دشمن نسبت دهد. آیندگان و وارثان از او خواهند پرسید که چرا درِ خانه را چنان گشادی یا مگر خواب بودی که آنان آسوده چنان کردند و به تو خندیدند و رفتند. هر چه عذر آورد بدتر از گناه است. پس باید طبیب وطن چون طبیب جان، نخست دل بسوزاند برای این وطن که لابد تب کرده است و دور چشمانش ورم که همه چیز را تنگ می بیند.

باری، بی تابی بیمار را تیمارانِ دوست تنها می شناسند. او حوصله می کند تا تب وطن از سر برود با مدارا و دعا.


 بعدالتحریر

اولش گفتند انقلاب مخملی است بعد که دیدند این نام­گذاری چندان بجا و درست نیست گفتند کودتای مخملی. به آن می ماند که بیماری را به بیمارستان ببرند و پزشکان دورش را بگیرند و هر یک بکوشند که برای آن بیمار نام بگذارند. حال آنکه بیمار دارد جان می دهد و نام پس از رفتن جان از بدن تنها برای سنگی بر گور لازم است که آن را هم در قطعه 302 بهشت زهرا با شماره مشخص می کنند و نام دیگر لازم ندارد. من می گویم نامش وطن است و سی سال دارد. تاکنون باکره بوده و نگذاشته بیگانه با او درآمیزد. مباد که خودتان افتخار(!)برداشتن بکارتش را به بیگانه تقدیم کنید!             

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 7:44 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

آیت الله صانعی در جمع روحانیان گرگانی سخنانی گفته است که من هر چه آن را بررسی کردم نفهمیدم که کدام خوش سلیقه چنین از آن بوی اهانت شنیده و  فریاد یاللرئیس جمهور سرداده است. سخنان ایشان را از سایت حامی دولت بخوانید تا ببینید که کجایش رئیس جمهور را حرامزاده دانسته اند.

از این رو  با وجود تذکر قاطع رهبری بر پرهیز از دشمن تراشی از میان دوستان، روان­بخشی ناآرام که سعادت همراهی با رسایی را در دولت دهم نیز ندارد، در خیابان­های قم اطلاعیه­هایی بی­ادبانه بر درو دیوار نصب کرده است تا فردا بعد از نماز جمعه امت حزب الله او را برای خلیفه کشی همراهی کنند. البته بماند که مردم نیز یک اطلاعیه را نجرانده اند!

وقتی علی (ع) فهمید که عده­ای می­خواهند عثمان خلیفه مسلمین را بکشند، آنان را از آن کار بازداشت؛ بدان دلیل که مباد باب خلیفه­کشی برای مسلمانان گشوده شود.

با وجود این­گونه آموزه­های امام مسلمین، گویا موسسه­ای به نام امام خمینی در خیابان جمهوری اسلامی قم حکومت اسلامی را با نا «روان­بخش­»ترین توطئه­ها علیه مخالفان خود حتی مراجع در دستور کارخود قرار داده است.

در این موسسه که ورود و خروج افراد با محدودیت صورت می­پذیرد، تابلوهایی گذاشته­اند که برنامه­های سیاسی شاگردان مصباح را اعلام می­دارد. تأکید خبری این تابلوها در این روزها بر تخریب دو نفر استوار است: آیت­الله یوسف صانعی و مهدی کروبی.

کروبی چندی پیش در نامه­ای به هاشمی رفسنجانی درباره نکاتی نوشت که فاجعه قتل­های بازداشتیان را در زندان تحت­الشعاع خود قرار داد. پس از چند روز از نوشتن آن نامه و فشار و تخریب مخالفان به کروبی برای پس گرفتن حرف­هایش،  اکنون برادر همسر ترانه که از جامعه روحانیان به شمار می رود، در نامه­ای به کروبی از او گله کرده است. به جا بودن گله یا نابه­جا بودن آن به کناری، حالا معلوم شده است ترانه موسوی که رسانه ملی ادعا می کرد او زنی چهل ساله در کاناداست، همسر برادر طلبه­ای است به نام شاهمرادی.

شاید من هم اگر نان­خور آیت­الله مصباح بودم و در سیاست بازیگر، در این روزها می­کوشیدم که تخریب این دو روحانی سرشناس را بر همه امور پیش بدارم.    

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 3:4 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

آیت الله دکتر مصطفی محقق داماد (احمد آبادی)را هم حوزوی ها به خوبی می شناسند و هم فیلسوفان و حقوقدانان دانشگاه. او، (زادهٔ ۱۳۲۴ خورشیدی) فرزند آیت‌الله سید محمد داماد، مجتهد، حقوق‌دان و استاد حوزه و دانشگاه است. وی استاد دانشکدهٔ حقوق دانشگاه شهید بهشتی و عضو فرهنگستان علوم ایران و استاد کرسی فقه و حقوق و فلسفه‌ است.محقق داماد در ۱۳۲۴ شمسی‌ در قم به‌ دنیا آمد. علوم دینی را نزد استادان بزرگ حوزهٔ علمیهٔ قم فرا گرفت و علاوه بر آن در دانشگاه تهران به تحصیل حقوق و فلسفهٔ اسلامی پرداخت و به اخذ درجهٔ فوق لیسانس در هر دو رشته نائل گردید. وی، مطالعه و تحصیل در رشتهٔ حقوق را پی‌گرفت و از دانشگاه لوون بروکسل درجهٔ دکترا دریافت کرد.

وی پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی در سمت‌های گوناگون اجرایی، قضایی و فرهنگی ایفای نقش کرده‌است. از جمله مدت‌ها ریاست سازمان بازرسی کل کشور را عهده‌دار بود و اینک به عنوان استاد و رئیس گروه حقوق دانشگاه، رئیس گروه علوم و معارف اسلامی فرهنگستان علوم ایران، ریاست گروه حقوق سازمان مطالعه و تدوین کتاب های علوم انسانی دانشگاه‌ها، عضو هیئت داوران خبرگان بدون مدرک، عضو شورای علمی مرکز دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی، سردبیر فصلنامهٔ فرهنگستان علوم و… به خدمات علمی و فرهنگی ادامه می‌دهد.

وی علاوه بر بهره‌گیری از دو نظام آموزشی حوزه و دانشگاه، به‌زبان های عربی، انگلیسی مسلط و با زبان فرانسه آشنایی دارد.
ایشان با جناب آیت الله صادق لاریجانی که قرار است پس از آیت الله شاهرودی قاضی القضات این حکومت شود، نسبت خویشی نزدیکی دارد. از این رو، نامه توبیخی وی به هاشمی شاهرودی بسیار امیدوار کننده و جالب می نماید….

حضرت آیت الله جناب آقای‌هاشمی شاهرودی

ریاست محترم قوه قضائیه ‏

با سلام و تحیات

به خاطر دارم نیمه اردیبهشت 1358 برای زیارت عتبات عالیات به نجف اشرف مشرف شدم. در بدو ورود مرحوم شهید آیت‌الله سید محمد باقر صدر طاب ثراه نگارنده را سرافراز فرمودند و به همراه یکی از دوستان مشترکمان به محل اقامت اینجانب تشریف‌فرما شدند و زیارت ایشان نصیبم شد. چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی که هرگز از خاطرم نمی‌رود. ایشان از مباحثات با ابن عمّشان امام موسی صدر، و یادداشت‌های درس مرحوم والد ما، آموزگار جاودان فقاهت مکتب قم‎ «آیت الله سید محمد محقق داماد» و نظریات جدید مطروحه در این مکتب سخن گفتند. از استاد مرتضی مطهری که شهادتشان تازه رخداده بود و نظراتشان گفتگو به میان آمد. آنگاه ایشان خطاب به اینجانب فرمودند «این روزها آقای سید محمودهاشمی که گویی فرزند من است برای حفظ جانش عراق را به قصد قم ترک کرده است و نوید دادند که ایشان می‌تواند صدیق همفکر گرانبهایی برای شما باشند». من که نادیده خریدار شده بودم نخستین بارکه جنابعالی را در قم زیارت کردم، درست همان یافتم که فرموده بودند. اینک به حکم ولایت دوستی، و با استفاده از حقوق شهروندی، مایلم که بی پرده سطور زیر را به عرض برسانم:‏

حضرت آیت‌الله

به عقیده اینجانب بالاترین و بزرگترین ره‌آورد تحولات قرن حاضر برای بشریت معاصر قواعد جزای عمومی و آئین دادرسی کیفری است. این گفته حقوقدانان جهانی به هیچ وجه گزاف نیست که ارزیابی نظام قضایی و حقوقی یک جامعه بر محور قواعد جزای عمومی و آئین دادرسی کیفری و اجرای آن در جامعه دور می‌زند و برهمین محور باید سنجیده شود.‏

‏به موجب این گونه اصول قانونی است که اشخاص می‌دانند چه عملی جرم است تا اگر مرتکب شوند مجازات می‌شوند و اگر اجتناب کنند با خیال راحت می‌توانند در کنار خانواده با آرامش به زندگی ادامه دهند و کسی به آنان کاری ندارد؟ و در فرض ارتکاب به چه مجازاتی مجازات می‌شوند و چگونه و با چه آداب و موازینی مجازات بر آنها اجرا می‌گردد؟ و اگر متهم شدند از چه حقوقی برخوردارند و چگونه دردوران اتهام با آنان برخورد می‌شود و چگونه آنان می‌توانند دفاع کنند؟

معتقدم این نظام نامه‌ها هرچند نگارش و تنظیم آن در قرن حاضر انجام گرفته، ولی مبانی و اصول آن چنان عقلانی است که نمی‌تواند با تعلیمات راقیه اسلام متکی بر اجتهاد مفتوح شیعی منطبق نباشد. و لذا در دوران سابق مورد تایید فقیهان بزرگ زمان خویش نظیرآیت الله نائینی و آیت الله مدرس اعلی‌الله مقامهم و خوشبختانه پس از انقلاب اسلامی مورد تایید مراجع رسمی قرار گرفته است.

معتقدم که محور اصلی خواسته ملت ایران در انقلاب مشروطیت تحت عنوان تشکیل عدالت خانه در واقع تقنین همین اصول و موازین بوده و در انقلاب اسلامی هم، ما شاهد بودیم که یکی از انگیزه‌های خیزش مردمی نقض همین اصول در بیدادگاه‌های اختصاصی بود.

جناب آقای‌هاشمی شاهرودی‏

‏ تحمل بفرمائید که به صراحت به حضورتان عرض کنم که در زمان شما، نه نظراً بلکه عملاً، این رکن اساسی امنیت اجتماعی نه تنها متزلزل بلکه در ملاء‌عام ویران شد، و این بهای کمی نبود که ملت ایران پرداخت کرد. ‏

‏توجیه شرعی نقض قواعد عمومی جزا و اصول محاکمات توسط برخی از دوستان، که فقاهت آنان را اگر بپذیرم درایت و آگاهی آنان را هرگز نخواهم پذیرفت، هر چند ممکن است ارائه و بر آن اصرار شود. ولی شما مرا می‌شناسید که فرزند فقاهتم، و دیرینه این درگاهم، فقیهان واقعی را از فقهیان رسانه‌ای بخوبی تشخیص می‌دهم. با شناختی که اینجانب از جنابعالی دارم، شما از آن دسته فقیهان نیستید، و امکان ندارد که از نظر فکری بتوانید با آنانی همراه شوید که توجیه گر شرعی اینگونه نقض قوانینند....


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:55 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

شاید آن آخرین ترمی بود که عماد افروغ به رغم درگیری­هایش در مجلس شورای اسلامی در دانشگاهمان حضور داشت. سرکلاس نظریه­های جامعه­شناسی فرصتی نبود که درباره بعضی از دغدغه­هایم چیزی از او بپرسم و به یقین اگر فرصتی بود، کلاس از نظر امنیتی جای مناسبی برای طرح  سوال­های سیاسی نبود. بعد از کلاس به بهانه مصاحبه درباره مسئله­ای با وی به گفت­وگو نشستم. یکی از دوستان را هم که علاقه داشت در این گفت­وگو حضور یابد، خبر  دادم که بیاید.

ابتدا از او خواستیم که اجازه دهد صدایش را ضبط کنیم. نگذاشت. حق بهش دادیم و خودمان هم کمتر احساس خفقان داشتیم آن­طوری. هنوز دولت نهم تازه نفس بود و آن موقع هنوز افروغ به صورت علنی از دولت نهم حمایت می­کرد. پیش خودم گله­مند بودم از او که چرا و به چه انگیزه­ای آدم معلوم­الحالی چون احمدی نژاد را به سرشناسی چون هاشمی رفسنجانی ترجیح داده است. یقین داشتم که اگر حمایت­های او و مانند او در میان مجلسیان اصول­گرا نبود، مانند احمدی نژادی روی وزارت را هم به خود نمی­دید. برایمان روشن بود که عماد افروغ، هاشمی رفسنجانی را به دلیل به­کارگیری روش­های غیربومی برای توسعه دوست ندارد، اما هرگز برایم روشن نبود که این استاد بزرگوارمان هاشمی را به کدام فضیلت احمدی نژاد فروخته است.

استاد افروغ در آن نشست به ظاهر مطبوعاتی سه نفره، سرسخن را که گشودیم همه آن گفت که امروز می­گوید. ما فقط آن موقع از او پرسیدیم که استاد چرا اینها را فاش نمی­گویید که گفت مصلحت نیست.

افروغ آن موقع (سال84) به ما گفت که احمدی نژاد همان رضاخان دیکتاتور است با این ویژگی که رضاخان مسلمان نبود و احمدی نژاد مسلمان است و از همین رو ببینید هر که را در کابینه­اش می­آورد، یا بی­سواد است و یا گوش به حرف.

وقتی از او خداحافظی کردیم و از اتاق بیرون آمدیم، من و دوستم درباره آن مصلحت که افروغ می­گفت چندین کوچه وخیابان و بعد فردایش دو سه قلیان میوه­ای سخن گفتیم و راز گشایی کردیم.

امروز افروغ دیگر مصلحت نمی­بیند سکوت کند. در هر حال من خوشحالم که استاد نظریه­های جامعه شناسی­مان امروز قد علم کرده و حق می­گوید.


   عماد افروغ جامعه شناس هرگز اجازه نمی دهد که بی سوادی دادستان ها سببی باشد برای محاکمه افراد. برخی افراد مسئول و غیر مسئول و اکنون دادستان، شماری از شخصیت های اصلاح طلب را  به کوشش برای انقلاب مخملی متهم کرده اند، عماد افروغ آنان را بی سواد خوانده و از حکومت و مردم خواسته است این کسانی را که می کوشند اعتراض مردم به انتخابات را کوشش بای انقلاب مخملی بخوانند ، مجاکمه کنند. «دادستان باید محاکمه شود» را حتما بخوانید!  

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 2:1 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

1. نمایندگان مجلس ده روز پیش کمیته­ای را برای بازرسی از بازداشت­گاه­ها مأمور کردند. یکی از آن بازداشت­گاه­ها در کهریزک تهران و متعلق به سپاه پاسداران بود. پیش از آن­که نمایندگان مجلس به بازدید بازداشت­گاه کهریزک بروند، این بازداشت­گاه تعطیل شد. اگر بازرسی از این بازداشت­گاه نیز معلق شود، شما چه نتیجه­ای می­گیرید؟

2. برخی مسئولان همراه با صداوسیما پیاپی از آسیب رسیدن به مردمی سخن می­گویند که در این حوادث اخیر از کنار خیابان می­گذشته­اند و کشته شده­اند و یا آن­که بسیجیانی بوده­اند که به شهادت رسیده­اند. خیلی خوب! چرا خود دولت و صدا و سیما برای هم­دردی با خانواده­های این از دست رفتگان در چهلمین روز درگذشت آنان، مراسم تعزیتی در کمال امنیت برگزار نمی­کند و یا آن­که چرا صدا و سیما تصاویر آن بسیجیان جان­باخته را نشان نمی­دهد؟

3. رئیس پلیس کشور گفته است:« بعضی از مأموران در این حوادث افراط گری­هایی را داشتند و در تعقیب اغتشاشگران خسارت­هایی را به مردم وارد کردند.» چندسال پیش هم بعد از هجدهم تیرماه چنین مسئله ای مطرح شد که پس از آن رئیس پلیس تهران را برکنار کردند.

بابستن یک بازداشت­گاه و آن­گاه اعتراف به افراط­گری برخی نیروهای تحت امر چیزی اثبات و یا انکار نمی­شود. این پیش­پا افتاده­ترین تاکتیکی است که حکومتی گرفتار به چنین مسائلی می­تواند برای آرام کردن افکار عمومی پیش گیرد. لطفاً تاکتیکتان را عوض کنید! این تاکتیک ما را آرام نمی­کند.

4. حوادث سال­های پیش­ را که مرور می­کنیم، درمی­یابیم که تغییر ویژه­ای در ادبیات سیاسی حکم­رانان کشورمان اتفاق افتاده است. آنان پیش­تر از این، پس از وقوع هرگونه تظاهرات و راهپیمایی، مردم معترض را آشوبگر و شورشی می­خواندند، اما پس از وقایع اخیر سعی می­کردند که این وقایع را بیشتر با انقلاب به گفته خودشانم مخملی مرتبط و همراه بدانند. ناگفته نماند که شورش با انقلاب از جهت رهبری و ثبات هدایت، تفاوت بسیار دارد. شورش­ها هدایت نشده و همراه با هرج و مرج است اما انقلاب­ها هدایت شده و از پس آگاهی جمعی و هدایت پذیری برمی­خیزد. به عبارت دیگر، اگر مسئولان ما پذیرفته باشند که مردم در وقایع اخیر به گونه هدایت شده به سوی انقلاب مخملی در حال حرکت بوده­اند، بدان معناست که بخشی از مردم ایران به سطحی از آگاهی دست یافته­اند که به صورت منظم و هدفدار اعتراض جدی می­کنند. پذیرش رسمی چنین چیزی برای مسئولان بسیار باید مایه سوگ باشد.     

5. ما با امریکا و اسرائیل اگر نمی­سازیم، نه بدان دلیل است که دولت­مردان ما با آنان نمی­سازند. ما با آنان نمی­سازیم؛ زیرا اسرائیل با مردم غزه چنان ظالمانه رفتار کرد و امریکا نیز هرگز دربرابر آن ظلم ها خم به ابرو نیاورد. ما حالمان از ظلم ظالم به هم می­خورد، هرچند ظالم برادر و یا پدرمان باشد.  

6. دادستانی تهران مشمولان اتهامات زیر را روز شنبه محاکمه خواهد کرد:

1. حمله به مراكز نظامي با سلاح گرم و سرد و بمب هاي آتش زا
2- حمله به مراكز دولتي و به آتش كشيدن آنها
3- تخريب اموال عمومي
4- ايجاد رعب و وحشت در بين مردم
5- ارتباط با گروه هاي معاند و محارب مانند گروهگ منافقين
6- ضرب و شتم مامورين انتظامي و امنيتي
7- ضرب و شتم شهروندان
8- تخريب اموال شخصي مردم
9- تهيه گزارش براي رسانه هاي بيگانه و دشمن
10- توزيع شبنامه بر عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي.

ما مردم انقلابی و مسلمان و پیور ولایت فقیه، با توجه به آن­که جناب احمدی مقدم خود اعتراف کرده اند که برخی از نیروهای تحت امرشان افراط کرده­اند، امیدواریم یک­شنبه و گرنه دوشنبه، به جرم این مأموران نیز رسیدگی شود. 


اعترافات فرهادجعفری ، مدافع احمدی نژاد و مخالف پشیمان بنی صدر را در بیان رئیس جمهور مقتدر و رهبر محترم(!)بخوانید!

هم چنین تامل کنید در مصاحبه با مخترع واقعی اتاق امن که طرح او را محرابیان در زمان شهرداری احمدی نژاد به نام خود و شهردار مصادره کرد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:44 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

مقدمه

آن سال­ها که من کودکانه روی ایوان خانه­ پدری­ام به روی نرده می­ایستادم و الله اکبر می­گفتم، هنوز امام بود و دود شعله­های جنگ، پرواز کبوترها را بر آسمان شهر مهاجرپذیر ما مشهد هم حتی ممنوع می­کرد. خوب یادم هست وقتی با حنجره خسته و صدای خس دار به اتاق باباجان برمی­گشتم، سروصدا نمی­کردم تا باباجان صدای آن خانم را که مثل مادر و حتی مثل خانم خامنه­ای حرف نمی­زد، خوب بشنود. حال و احوال باباجان خدابیامرز خیلی تعریفی نداشت وقتی اخم­هایش را می­دیدم و وقتی می­شنیدم که برای دیگران از حرف­هایی می­گفت که شنیده بود، الان حدس می­زنم که با توجه به اوضاع آن روزها باباجان با رادیوی جیبی­اش به سراغ بی­.بی.­سی می­رفته و احوالات مملکت را از آن سویی­ها پی­می­گرفته­است. روی فرکانس چند مگاهرتز بی.بی.سی می­گرفته یادم نیست، ولی به­یقین وقتی باباجان تکیه می­داد به پشتی مخملی­اش، به بی.بی.سی و به قول آن برنامه رادیویی صبح­های جمعه «صدای بیگانه» بوده است که باباجان و امثال باباجان افزون بر خبرهای سراسری به آنها هم گوش می­داده­اند. الان متوجه هستم پدرم آن روزها می­کوشیده ایمانش را به انقلاب با گوش دادن به گفته­ها وشنیده­های گوناگون زیاد کند.  

تک صدایی بدتر از حمله اسرائیل

آن سال­ها مردم اخبار را رادیویی می­گذراندند و روزنامه­ها را خیلی جدی نمی­گرفتند و روزنامه­ها معمولاً آفتاب­زده می­ماند تا فردایش ببرند و خمیر کنند. خوب به خاطرم هست ظهری تابستانی برادرم وقتی به خانه آمد و خواست نوجوان شدنش را شاید به رخ من بکشد که کوچک­­تر از او بودم و یا به رخ آن یکی دیگر برادرم که بزرگ­تر از هردومان بود، با ادا و اطوار شیرینی گفت الان سر فلکه شیرمحمد جلو دکه روزنامه­فروشی ایستاده بودم که مرد چپه­تراشی ماشینش را نگه داشت و سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و داد زد: رسالت نداری؟ بعد توضیح داد که آن یارو وقتی دیده آن دکه روزنامه رسالت ندارد، دلخور شده و به هر چی آخوند بوده فحش داده و گفته که فقط رسالت راست می­گوید و ...

شاید آن نخستین مواجهه من با چندصدایی رسانه­های آن روزگار اصلاً مقایسه شدنی با تک­صدایی الان نباشد. اکنون روزنامه­ها با تیراژ بالا منتشر می­شوند، بی­آن­که به حیات فردای خویش امیدوار باشند. رسانه­ها بی­شمار شده­اند ولی همه­شان دچار گونه­ای خودسانسوری هستند. اگر غیر از این باشد همه­شان قلع و قمع می­شوند. علت این سانسور و خودسانسوری هر چه می­خواهد باشد، فقط باید دانست که بسیاری از اوضاع کنونی در پی آن تک­صدایی برای جامعه­ ما رقم خورده است. 24 میلیون نفری که رأی دادند، در همین تک­صدایی به تحلیل پرداختند و رأی دادند. برای همین بود که برخی از این 24میلیون به احمدی نژاد رأی داده­اند از ترس آن­که اگر به موسوی رأی می­دادند، فردای رأی آوردن موسوی سر زنانشان را در خیابان­ها لخت می­دیدند!

صدا و سیما که گل سرسبد رسانه­ها باید باشد، از زمان انتخابات به اجاره کاندیدایی خاص درآمد و از هر ترفندی که از دستش برمی­آمد مضایقه نکرد. مهلت دادن توجیه ناپذیر به احمدی نژاد به بهانه دفاع از خود، پخش مستقیم تجمع شماری در جشن پیروزی احمدی نژاد و بعد نمایش مستقیم توهین برخی جماعت الواط­ منش به شخصیتی چون هاشمی، نشان ندادن جمعیت فراوان حاضر در نماز جمعه 26 تیر و وبعد بازتاب آن از زاویه نگاه رسانه­های بیگانه به هدف تخریب هاشمی و ... . صدا و سیما هرگز توجیهی شرعی و قانونی برای عملکردهای خود ندارد و هر چند پیش­بینی می­شود که ضرغامی­یاوران دوباره بکوشند آب رفته را به جوی بازگردانند، اعتماد سلب شده عموم را دیگر نخواهند توانست بازیابند.

القصه آن­که تک­صدایی این روزها از حمله اسرائیل به ایران برای ما خطرناک­تر است. تک­صدایی است که شایعه می­آفریند، تک صدایی است که دیکتاتوری می­آورد، تک­صدایی است که کفر می­پاشد کف خیابان­ها و قبول کنید که تقلب در فضای تک صدایی آسان­تر است. البته اگر مردم مشاهداتشان محدود به رسانه­های «میلی»(نه ملی) باشد، تاریخ را میلی نخواهند نوشت. کتاب تاریخ بی­تعارف خواهد نوشت که 22خردادسال 88 در ایران چه گذشت.

مؤخره

شاید اگر مرحوم پدرم هم امروز نفس می­کشید، برای آن­که ایمانش را به انقلاب از دست ندهد، جوری دنبال همان رادیو جیبی­اش می گشت تا وقتی صدای بیگانه را از صدای خودی کم می کرد، صدای واقعی جمهوری اسلامی را سکه می­زد و بعد اگر من روی ایوان خانه سبز جوانی­ام می­رفتم و الله اکبر می­گفتم، مرا اغتشاشگر نمی­خواند.   

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 7:53 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

سخنان آیۀ­الله هاشمی در نماز جمعه و یادآوردن حدیثی که مستند امام خمینی برای اداره نظام اسلامی بوده است، از مسائل مهم فقه سیاسی به شمار می­رود که موافقان و مخالفانی دارد. موافقانی چون آیۀ­الله جوادی و بسیاری دیگر از شاگردان امام و مخالفانی چون آیت­الله مصباح یزدی.

درباره تأسیس نظام جمهوری اسلامی رویکردی وجود دارد که با استناد به برخی روایات مانند روایتی از امام علی بن الحسین(ع)، قیام بدون اذن امام برای اقامه امت را منفورِ اهل بیت گرامی پیغمبر می­داند. امام این رویکرد را با ادله لبی و عقلی برداشتی نادرست از روایات می­دانست و با تمسک به ادله­ای برای اثبات جایگاه حکومتی ولی فقیه آن هم به گونه مطلقه معتقد بود که ولی فقیه با نظر به شرایطی می­تواند رأساً به قیام علیه طاغوت برخیزد. البته ایشان در رویکرد عملی خود برای تأسیس نظام به گونه مستقیم مدلی را در نیفکندند، بلکه مدل کنونی نظام جمهوری اسلامی نیز با نظرداشت حوادث سال­های نخست پیروزی انقلاب نشان می­دهد که امام راحل پس از پیروزی انقلاب به قم آمدند تا از آن پس چونان یکی از مراجع بر امور شرعی نظام مردم­سالار دینی نظاره فرمایند؛ البته ناگفته نماند آن شیر ژیان که شاه را از مملکت بیرون کرد، همواره از ابتدای نهضت، قصدی جز اجرای وظیفه مرجعیت نداشته است. ایشان با بازگشت به قم می­خواستند امور حکومتی را به گونه غیر مستقیم نظاره کنند تا مبادا دامان مرجعیت حکومتی به آلودگی­های اجرای حکومت و سیاست­بازی سیاست­بازان آلوده شود.

از همین رو، ایشان به دوستان و شاگردان روحانی خود نیز سفارش می­فرمود که کمتر در امور حکومتی دخالت کنند. با این همه پایگاه امام نقشی فراتر از مرجعیت را برای ایشان ترسیم می­نمود. از این رو، ایشان حسب ضرورت قم را برای مدتی نامعلوم به قصد تهران ترک کردند تا بهتر بتوانند رهبری نظامی نوساز را برعهده گیرند.

از آن پس دست­آویز امام برای امامت امت، همواره اتکا بر آرای مردم بود. ایشان تنها رأی مردم را میزانی برای اجرای حکومت می­دانست. آن­گاه که ایشان از رأی مردم سخن می­گفت، حکومت
اسلامی تأسیس شده بود و از این رو، بر خلاف مبنای کنونی برخی دیگر چون آیت­الله مصباح، ایشان برای اجرای حکومت نیز اتکای به رأی مردم را مهم می­دانست. این اتکا بر رأی مردم با نظریه ولایت مطلقه فقیه ایشان هیج­گونه منافاتی ندارد؛ زیرا ممکن است فقیهی با نظرداشت مسائل سیاسی و حکومتیِ روز، خواهان اجرای مدل حکومتی مردم­سالار شود و آن­گاه حکومتی چنان را مشروع اعلام کند.

 آیۀ­الله هاشمی با یادآورد همین نکته در خطبه­های نماز جمعه 26 تیرماه و باتوجه به آن­که در رفراندوم دوازدهم فروردین، مردم به جمهوری اسلامی رأی دادند، در حقیقت خواهان اجرای همان نظریه ولایت فقیه بود؛ نه کم و نه زیاد.

ایشان با شناخت درست از مسائل روز، اعتماد ملی را مخدوش دیده­اند و خواهان ترمیم آن شده­اند. گفتنی است پیشنهادهای ایشان نیز چیزی جز نظر مردم نیست. برخی از شبهه­افکنان بر سخنان ایشان، اعتماد عمومی را با 24میلیون جمعیت تطبیق داده­اند که به احمدی نژاد رأی داده­اند. این تطبیق مغالطه­ای بیش نیست؛ زیرا ممکن است چهل میلیون رأی به کاندیدایی دهند، ولی اعتماد عمومی متزلزل باشد. پیشنهادهای ایشان هم درباره بازگرداندن اعتماد به ملت چیزی بیرون از این ماجرا نبود. ایشان هرگز منکر 24میلیون رأی مردم نشد.

از آن سوی، آیۀ­الله مصباح پس از درگذشت امام راحل و به­تازگی شاگردان ایشان، همواره خواهان اجرای حکومت اسلامی بنابر شیوه­ای دیگر­گونه با نظر امام شده­اند. به­راستی اجرای حکومت بدان­سان  نیازمند رفراندومی دیگر است. البته شاید مردم مسلمان و متعهد ایران خواهان اجرای حکومت بنابر مدل آیۀ­الله مصباح باشند؛ حکومتی که حدوثاً و بقائاً تنها منوط بر مشروعیت الهی است و نه مقبولیت مردمی. آن­گاه باید دید که آن­گونه حکومت چگونه احراز می­شود و پس از احراز و اجرا چگونه می­تواند خود را از گزند آفاتِ حکومتی به دور دارد. ناگفته نماند که شاید روایاتِ دال بر منفور بودن قیام برای اجرای حکومت در زمان غیبت، این­گونه قیام برای اجرای حکومت را نیز دربرگیرد!       

تکمله

اگر امام راحل به پشتوانه مردمی افزون بر مشروعیت الهی برای حدوث و تشکیل حکومت معتقد بود برای بقاء و ماندگاری آن نیز بر آرای مردم تاکید داشت  اما  آیۀ­الله مصباح یزدی شاید برای حدوث پشتوانه مردمی را ضروری بداند برای بقای آن تنها به مشروعیت الهی بسنده می کند. در این باره نگاه کنید به سخنان جالب یکی از شاگردان ایشان که در اعتراض به سخنان آقای هاشمی در نماز جمعه ۲۶خرداد مطرح کرده است.

پنهان نماند که بنابر فرض آقای مصباح اگر مردم حکومت اسلامتی یکباره از حکومت اعراض کنند و بخواهند حکومتی دیگر برپا کنند حکومت می تواند آنان را محارب بخواند و با آنان برخورد قاطع کند.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:1 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

 "انقلاب زنده است تا هاشمی زنده است." امام این عبارت را درباره آیت الله هاشمی رفسنجانی گفته بود. درباره دیگران اگر توصیفی کرده باشد، چنین مطلق و مرتبط با انقلاب نبوده است.

امام شهید دکتر بهشتی را مظلوم خواند. بهشتی مظلومیت را تنها برای یکی دوسال تجربه کرد و امتحان پس داد، اما  هاشمی رفسنجانی همواره از مظلوم­ترین شخصیت­های بی­ادعای این نظام بوده است.

تقریبا تمام طیف­ها به گونه­ای بر هاشمی ستم کرده­اند؛ صدر انقلاب بنی صدریان بر هاشمی و بهشتی می­تاختند تا از امام و امتش بگذرند. برخی که آن موقع از حامیان بنی صدر بودند و هم­اکنون به مقامات(!) عند ملیک مقتدر ره­یافته­اند، از همان هنگام کین او را در دل دارند.

دوران جنگ، فرمانده کل قوا، همواره از همه وجودش مایه می گذاشت تا آن­که برای قطع­نامه به نزد امام رفت و از ایشان خواست که اکر حتی ایشان صلاح بدانند، اعلام پایان جنگ را برعهده او بگذارند تا اگر آبرویی برود از او باشد.

هنوز چندی از عرق­ریزان مسئولیت­های دوران جنگ بر او نگذشته بود که امت، ریاست جمهوری نظام را بر عهده او گذاشت. او در این دوران در معرض نقد عوام و غیر عوام قرار می­گرفت. عوام بر اساس شنیده­­­­هایشان او را رفسنجانی ملاک و ثروتمند می­خواندند که کرور کرور ثروت دارد و هکتار هکتار زمین و درخت پسته. خواص هم که توسعه را بر نمی­تابیدند، او را بی­توجه به محرومان و مستضعفان یاد می­کردند.

هاشمی هشت سال پیاپی توسعه را در این مرزوبوم پی گرفت تا آن­که دوران اصلاحات آغاز شد. متأسفانه برخی از یاران خاتمی هم از انگ زدن به هاشمی انگاری لذت می­بردند. آنان ناکارآمدی خودشان را در برخی حوزه­های اقتصادی به دلیل پرداختن هزینه­ها و بدهی­های دولت هاشمی یاد­ می­کردند و بعد هم در حوزه رسانه­ای از نثار مشهورات خبری به جای استدلال­های علمی پرهیز نمی­کردند و او را پدرخوانده­ای توصیف می­کردند که باید کنار گذاشته شود.

اما احمدی نژاد که خود به برکت دولت هاشمی، کار اجرایی آموخته بود، زیرکانه­تر از دیگران از هاشمی بهره

گرفت. او که رگ خواب این مردم را گرفته بود، می­دانست با توهین به هاشمی چه میزان آرایی را می تواند کسب کند. او در دوره قبل پس از برگزیده شدنش، تهمت زدن به هاشمی را وانهاد تا آن­که در دوره جدید نیزکاندیدای ریاست جمهوری شد و دوباره بر هاشمی تاخت تا رأی بیاورد که آورد.

کاش میرحسین موسوی در شام چهاردم خرداد پس از انتقادهای بی­مقدمه و با برنامه احمدی­نژاد به هاشمی، میز مناظره را با همین شناخت از هاشمی و دشمنان هاشمی ترک می­کرد و کاش او شنیدن توهین به هاشمی را مقدمه­ای برای شنیدن توهین به خودش می­دانست و آن­گاه با دفاع جانب­دارانه از هاشمی، پشتوانه واقعی انقلاب، توسعه و اصلاحات را پاس می­داشت و از شورای نگهبان به بهانه توهین او به مردِ مردان انقلاب، خواهان عزل صلاحیت رقیب می­شد!   

باری، هاشمی در سخنرانی روز 26 خرداد با بغضی که در گلو داشت، امام را یاد کرد و نشان داد که نمی­گذارد آرمان­های امام را مخدوش کنند. از همین رو بود که امام می­فرمود: انقلاب زنده است تا هاشمی زنده است.

«آنجایی که مردم نباشند رأی مردم نباشد، آن حکومت اسلامی نیست و به همان دلیل که عرض کردم و به همان دلیل که علی بن ابی­طالب نوزده سال خانه­نشین بود و وقتی که دوباره مردم آمدند و به قول علی بن ابی­طالب مثل یال اسب و موهای یال اسب در خانه اش تراکم جمعیت بود، آن­موقع علی بن ابی­طالب پذیرفت و می پذیرد با آن مشکلاتش و راه ما این بوده و ما باید به اینجا برسیم و روز به روز هم باید آن را تقویت کنیم و این انتخاباتی که انجام دادیم اگر مشکلاتی در آن پیش نمی آمد ما در سی سالگی انقلاب بهترین گام بزرگمان را در جهت تحقق اسلامی بر می داشتیم .»(بخشی از گفتار هاشمی در خطبه­های نماز جمعه 26 خرداد)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 9:11 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

۱. آورده­اند که پیامبر رحمت به عمار یاسر فرمود:«یا عمار! تقتلک  الفئة الباغیة؛ ای عمار تو را گروهی جفاکار خواهند کشت.» چون عمار به دست سپاه معاویه به شهادت رسید، ناگهان یکایک آن سپاه به خاطرشان آمد که پیامبر چنان فرموده بود و از این روی بر کار خویش شرمنده شدند. چون معاویه اوضاع را چنان یافت و امت را بدید که دمادم از دورادور او پراکنده می­شوند، فریاد برآورد:« عمار را ما نکشتیم! عمار را کسی کشت که او را به جنگ آورد و موجبات قتلش را فراهم آورد.»

۲. ندا آقا سلطان را ما نکشتیم. ندا را کسی کشت که او را به خیابان آورد. (در ضمن دیگران در مسائل داخلی ما دخالت نکنند.)

۳. مروه الشربینی را یک نفر نکشت. او را دولت بلکه ملت آلمان کشت و همه آنها جنایتکارند و باید محاکمه شوند!

۴. مردم مسلمان ایالت سين کيانگ چین به دست دولت کشته نمی شوند، بلکه آنان درگیر برخی مسائل قومی و قبیله ای هستند. (در این باره تنها مراجع غیر رسمی ابراز نظر کنند. دولت دراین باره وظیفه ای ندارد و به مصالح عمل می کند!)

برای تطبیق این مسئله نگاه کنید به گزارش مقایسه آمار پخش 4 خبر در صدا وسیما

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 4:14 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

زیرنویس برنامه­های تلویزیون را اگر نگاه کنید، متوجه خواهید شد که این روزها سالگرد درگذشت آیت­الله مشکینی است. من در دوران نوجوانی وقتی هنوز به قم نیامده بودم و شور قم رفتن داشتم، او را با خطبه­های نماز جمعه شناختم که شبکه دو روزهای ـ فکر کنم­ـ یکشنبه نشان می­داد. بعدها وقتی به قم آمدم با برنامه­های درس اخلاق ایشان آشنا شدم که با حسی ناگفتنی توأم بود و بعدها در جریان توهین به آیت­الله مصباح، ایشان را بهتر و از نزدیک­تر شناختم:

رفته بودم مسجد اعظم تا بلکه سرکشی کنم از عصبیت آن طلاب که سینه­چاک­تر از آنها برای مبارزه با دولت آقای خاتمی انگار حوزه نزاده بود. نشسته بودم میان آن طلابی که عمامه داشتند و نداشتند، هاج و واج. وقتی یکی به پشتم زد و در گوشم گفت اخوی قصد قربت کرده­ای که اینجا نشسته­ای، حساب کارآن تحصن و اعتصاب  دستم آمد. چهارزانو نشستن خوب نبود آنجا؛ دوزانو نشستم. سرک می­کشیدم تا ببینم آن جلو کی می­آید و کی می­رود. باوجود آن­که اعتصاب چندروزه­شان هیچ مجوز قانونی نداشت، مقتدرانه و باامید ادامه می­دادند. آنها دولت خاتمی را تهدید کرده بودند که اگر فلان وزیر را برکنار نکند، کفن می­پوشند و پیاده هم که شده به سمت تهران تظاهرات خواهند کرد. زمان اخبار هم که می­رسید، رادیو را پشت میکروفون می­گذاشتند تا بلکه گزارش تحصنشان را از اخبار شنود کنند. برنامه­شان شعاردادن بود و سخنرانی­های تند و گاه دعاخواندن. آقای یزدی هم که این روزها پیاپی از ولایت فقیه می گوید و آن روزها تازه برکنارش کرده بودند، یکی از سخنرانان آن چند روز بود. سخنرانی داغی کرد. طوری که خود همان طلاب چند آتشه چندین بار او را با هیس­هیس کردن و کشیدن عبایش وادار به سکوت ­کردند. ناراحت بود آقای یزدی از برکناری­اش؛ بیشتر هم ناراحت بود از مواضع جانشینش که گفته بود من ویرانه تحویل گرفتم. توی حرف­هایش گوشه و کناره هم به رهبری می­زد که ایشان انتخابی درست نکرده است.

دیگر از سخنرانان آقای مشکینی بود. ایشان چندین بار در آن تحصن شرکت کردند و البته به نظر می­رسید بیشتر پیگیر اهداف متحصنان در سطح بالای نظام هم هستند. بعد که ایشان از کوششان برای تماس با رهبری سخن گفت این گمان قوت گرفت. متحصنان خواهان بودند که رهبری برای ایشان به حمایت از آقای مصباح و برضد دولت خاتمی بیانیه­ای صادر کند تا آن­گاه ایشان گریبان بچاکند و اهداف و منویات ایشان را اجرا کنند!

آقای مشکینی در چندین سخنرانی­اش اعلام کرد که پیروزی نزدیک است و متحصنان دعای فرج بخوانند. تحصن بالا گرفت، اما اگر رسانه ملی در بخش اخبار روزهای نخست آن تحصن را اعلام کرده بود، در روزهای بعد به آن اخبار نمی­پرداخت. از این رو، اعتراض متحصنان شامل حال خود صداوسیما هم شد که چرا چنان تحصن مهمی را پوشش نمی­دهد.

 شام آخری که متحصنان منتظر ابلاغ پیام رهبری بودند و خودشان را آماده ­کرده بودند که کفن بپوشند و به سمت تهران سرازیر شوند، آقای مشکینی آمد تا خبرهای مهمی را به متحصنان اعلام کند. او با تمجید از متحصنان و برشمردن ثواب­های فراوان برای آن تحصن به متحصنان اعلام کرد که من امشب نزدیک به دو ساعت با علی زمان درباره این تحصن و توطئه معاویه­­ها و عمروعاص­های زمان صحبت کردم. به دورو برم نگاه کردم. طلبه­ای مازندرانی داشت با دستمال کاغذیِ چندبار مصرف­شده­ای، اشک را از گوشه چشمش می­گرفت. طلاب خیره شده بودند به جایگاه. آقای مشکینی ایستاده بود و خاطرم درست باشد، شالی هم دور گردنش انداخته بود. این استاد اخلاق درباره ماحصل سخنانش با رهبری به طلاب گفت: همان­طور که مالک اشتر نخعی در جنگ صفین چنان رزمید که به خیمه معاویه رسید و بعد به او پیام رساندند که اگر برنگردی دیگر علی(ع) را نخواهی دید و علی(ع) می­گوید که برگرد، امروز هم علی زمان از شما می­خواهد که صبر کنید و بازگردید...

آن آخرین باری بود که من آقای مشکینی را از نزدیک می­دیدم.  ایشان نتوانست از رهبری درباره اهداف متحصنان پیامی رسمی دریافت کند اما توانست تحصنی علیه دولت اسلامی را قانونی و بدون  تنش جلوه دهد. کاش ایشان بود و آن موقع کسانی که دوست داشتند به حمایت از آرایشان بدون هیچ کفن پوشیدنی در خیابان حضور پیدا کنند به او رجوع می کردند و از وی مجوز دریافت می کردند تا بلکه کارشان به گونه ای در چارچوب قانون توجیه پذیرد. 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

اوایل انقلاب مردم به انقلابی و ضد انقلاب تقسیم می­شدند. البته اگر جمعیت آماری آن روزها را سرشماری می­کردند، خیلی­ها هم بودند که هم از توبره می­خوردند و هم از آخور؛ مردمی که هم بجه­هایشان را به خط مقدم می­فرستادند و هم از این طرف به آخوندها فحش می­دادند و فیلشان یاد هندوستان می­کرد و خدابیامرزی پهلوی می­گفتند. خیلی­ها بودند این مردم، ولی چون رسانه­ای نداشتند، چندان به نظر جدی نمی­آمدند تا بلکه دلی برایشان بسوزد.

وقتی فراخوانی می­شنیدند که فلان جا رزمنده می­خواهد و های مردم جبهه­ها خالی است، بیل و کلنگشان را بیخ دیوار کاهگلی خانه آرزوهایشان رها می­کردند و سراسیمه حسین حسین­گویان به سوی جبهه­ها می­شتافتند و وقتی از جنگ بازمی­گشتند و با دیوار فروریخته خانه­شان روبه­رو می­شدند، از بدگویی به مسئولان نظام و انقلاب چاره­ای دیگر نمی­دیدند، چون هیچ دلی نمی­سوخت برای این مردم.

 جنگ تمام شد و امام رفت. با رفتن امام دیگر اساس انقلابی و ضد­انقلاب فروریخت. آقای هاشمی رفسنجانی سوار ماشین توسعه شد. آن دیوارهای کاهگلی فروریخته همان­طور ماند تا دولت سازندگی از ایران غربی­شده، سیمان و آهن به فن آورد، تا روستاها آباد شود و شهرها صنعتی، تا دیگر کسی نگوید که خدا پدر رضاخان رابیامرزد که همین راه­آهن را کشید.

توسعه خوف و رجاهای فراوانی داشت؛ اینکه نکند عده­ای زیر چرخ آن له شوند و اینکه مهم نتیجه است و ژاپن مگر چه بوده است و مگر ما از آن چشم­بادامی­ها چه کمتریم!

سردار سازندگی دوتا چهار سال ماشین توسعه را بر زمین کویری و خشک این مرزوبوم راند تا اینکه کم­کم بارقه­هایی از اصلاح ساختار و چارچوب نظام برای پیش­افتادن جدی­تر در مسیر توسعه نمایان شد. فهم تنظیم سندهایی چون چشم­انداز بیست­ساله نیاز به حداقل تحصیلاتی داشت که آن را نیز فاقد آن بودند کسانی که هم از توبره می­خوردند و هم از آخور. از سوی دیگر خط­کش انقلابی وضد انقلاب هم از میان مردم برداشته شد و اساساً سر آنان  که کسی دلی برایشان نمی­سوزاند، بی­کلاه ماند؛ زیرا آن سوی­تر دو صف دیگر شکل داده بودند از راستی­ها و چپی­ها به رسم راستی­ها و چپی­های مجالس غرب که راستی­های محافظه­کار برای حفظ قانون و نظام و چپی­های رادیکال منحرف از قانون به نفع مصالح و حقوق مردم.

اگر انقلابی و ضد انقلاب بر هم مسلحانه می­تاختند، اینان یک دست نرم­تر با هم ستیز می­کردند. راستی­ها معمولاً صداو سیما را تسخیر کرده بودند و چند امتیاز دولتی هم داشتند برای انتشار روزنامه­هایی مثل کیهان و مثل کیهان و مثل کیهان. اما چپی­ها فقط یک کلاه داشتند که دسته­ای از راستی­ها آن را به هوا پرت می­کردند و تا چپی­ها می­پریدند آن را بگیرند، دسته­ای دیگر از راستی­ها سر می­رسیدند و قلدرانه آن را می ­قاپیدند و باز آن را می­پراندند به هوا. برای همین آن قدر آن یک امتیاز این دست و آن دست شد که بسیاری از نام­های روزنامه­ای آن به خاطر نمی­آید.

دولت آقای خاتمی هشت­سال شوخی­ای بود که البته چپی­ها قدر همین شوخی را هم ندانستند. آن بیل و کلنگ­های وانهاده شده زیر آن دیوارهای کاهگلی آن­قدر زنگ خورده بود که چرا ماشین توسعه از این طرف­ها نگذشت تا ما را دریابد و دست­کم ضدزنگی بزند؛ دیوار کاهگلی پیش­کش!

برای همین، آنها که اول انقلاب می­خواستند هم از توبره بخورند و هم از آخور، از هر چه  توسعه و توسعه­طلب بدشان آمد؛ به خاطر اینکه کسی دست کم دلی برایشان نسوزانده بود که آنها هم احساس تعلقی بکنند. این بار مردم دست به سوی سیدی خوش­پوش دراز کردند؛ سید محمد خاتمی. سید به ماشین توسعه کاری داشت و نداشت، به همه قول اصلاحات داد. قول داد که همه برای سوار شدن به این ماشین برابر و آزاد خواهند بود. حتی به آنان قول داد که آن­قدر برایشان آزادی بسازد که همه بتوانند با آن ماشین دوری بزنند و دست­کم بوقی بزنند. مردم سر صف ایستادند. خداییش تفاوت سید با دیگران این بود که با لبخند با همه حرف می­زد و پشت رول هم که می­نشست، خودش را نمی­گرفت و سعی می­کرد که به همه هم یک جوری حال بدهد!  برای همین هم وقتی چهارسال اولش تمام شد، مردم صف را بر هم نزدند تا دوباره نوبت همه­شان برسد. دیگر کسی دلخور کاهگلی بودن دیوار خانه و خاک و خل خوردن در راه خانه نبود. آن موقع اگر کسی منکر اصلاحات می­شد یا سوادش کمتر از نهضت بود و یا آنکه عضو گروه فشار.

اصلاحات در مملکت پس از هشت سال، فرصتی دیگر نیافت. مردم انگار یکباره از خواب پریدند و دیدند که دیوار خانه­شان روی سرشان خم شده است. بم هم که زلزله آمد روی بیدارشدن آنها بی­تأثیر نبود. سواد نهضتی توسعه و ساختار و فونداسیون و اصلاحات را که نمی­فهمد. برای همین از هرچه توسعه و ساختار و فونداسیون و اصلاحات و خوش­تیپی و خوشگلی بدشان آمد و به کسی رأی دادند که کت و شلواری بدنش را نمی­آراست و نه از توسعه سخن می­گفت و نه از اصلاحات.

مردمی که اول انقلاب هم از توبره می­خوردند و هم از آخور، به کسی رسیدند که به آنان وعده­های شیرین می­داد؛ لباس مأمور نظافت می­پوشید و قول داده بود که اگر رأی بیاورد جاده­ها را آسفالت کند، نفت را سر سفره­ها ­آورد و  کاهگل خانه­ها را ترمیم و ده­ها را آباد و قنات­ها را جاری کند.

او دانستن این چیزها را از دانستن چیزهایی مثل دیپلماسی هم بهتر می­دانست. برای همین وقتی به سازمان ملل رفت، صدایش نلرزید و استوار دعای فرج خواند و دیپلماسی خدادادی­اش را بر همگان رخ نمود. بعدها هم که به او گفتند وقتی سخنرانی می­کردی، همه چشم­ها به تو دوخته شده­ بود و هاله­ای از نور دورتادورت را فراگرفته بود، این مطلب را اذعان کرد که آری خودم هم آن را احساس کردم.

آنها که اول انقلاب هم از آخور می­خوردند و هم از توبره، هم با انقلاب همراه می­شدند و هم با ضد انقلاب و هم برای امام اشک می ریختند و هم یاد رضاخان را گرامی می­داشتند، این بار به کسی رسیدند که همراهی با او آنان را بسان همان لحظه­های اول انقلاب می­نمایاند. پرچم انقلاب روی شانه می­اندازند و علیه سران انقلاب شعار می­دهند. آنها دلیلشان هر حجت موجهی باشد و نباشد، دیگر یاد رضاخان نمی­کنند، چون زین پس کسی دیگر، راه­آهن را از سرقفلی پهلوی به­در­آورده است. آنان با وام­ها و تسهیلاتی که دولت خدمتگزار برایشان فراهم آورد، به روستاها مهاجرت کردند و خانه­های کاهگلی­شان را فرو ریختند تا با مصالح وارداتی حوزه­هایی بناسازند که اندک رأیی هم در آن به نفع مخالف احمدی­نژاد به عمل نیاید.  ­

آنان که اول انقلاب هیچ رسانه­ای در دست نداشتند و سوادی هم نداشتند که حرف­هایشان را هجی کنند، اکنون افزون بر صدا و سیما بهترین رسانه­ها را در اختیار دارند؛ محمود احمدی­نژاد رسانه آنان است؛ دکتری که به سواد نهضتی­ها هم خوانده می­شود. پس از گذشت سی­سال از انقلاب، اینک گفتمانی انقلابی ـ ضدانقلاب از انقلاب رخ نموده است!  

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 7:24 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

انکار نمی­کنم که برای دانستن برخی مسائل اجتماعی حاضرم برای نمونه روزی لباس روحانیت بپوشم و  به بخش اعیان نشین تهران بروم و کنش مردم را ببینم، یا با همان لباس به میان تماشاچیان فوتبال استقلال پیروزی بروم و یکی از تیم­ها را تشویق کنم.

چنین حدس می­زنم که پس از انقلاب اسلامی، فعالان اجتماعی در بسیاری از حوزه­ها با روحانیان و روحانی­گری ها کنش­هایی متقابل داشته­اند، اما در برنامه­های ورزشی چنین تقابل کنشی نبوده است؛ شاید از آن رو که:

1.  روحانیان ورزش نمی­دانند و از ورزش­کاران به دورند و دست بالا تنها آنان را دوست می­دارند، هر چند خودشان ورزش نمی­کنند؛

2. لباس روحانیان آنان را از به­کاربستن کنش­های معطوف به ورزش­کاری باز می­دارد؛

3. روحانیان ورزش­کار نیز برای به کار بستن قدرت ناگزیرند ابزار ورزشی را به کار گیرند و دیگر ابزار مانند خطابه و تأثیر کاریزماتیک آنان در حوادث ورزشی تأثیری ندارد.

شاید گزینه سوم اندکی بیشتر سزاوار اندیشیدن باشد؛ زیرا

1. بسیاری از روحانیان هستند که ورزش­ها را در سطح حرفه­ای دنبال می­کنند؛

2. روحانیان  اندک  اندک حضور خود را با عرف سازگار می­کنند؛

 شاید پیش از انقلاب ایران نیز کسانی مانند من، دولتی شدن روحانیان را ناشدنی می­انگاشتند!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 1:36 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

1. عمر بن خطاب، دومین خلیفۀ مسلمانان، از امام علی بن ابی­طالب دربارۀ شرکت در جنگ با ایرانیان پرسید. امام به او فرمود: «سرپرست کار چونان ریسمانی ضخم است که مهره­ها بدان وسیله به هم پیوسته­اند. اگر این رشته از هم بگسلد، مهره­ها هر کدام به سویی خواهند افتاد و سپس هرگز گرد هم نخواهند شد. عربان امروز کم شمارند، اما با نعمت اسلام پرشمار و با یگانگی گرانند و پرمایه. چونان محور آسیاب جامعه را بگردان و با کمک مردم جنگ را به پیش ران. اگر تو از این سرزمین بیرون روی، عربان(ناخشنودان از تو) از هر سوی تو را رها می­کنند و پیمان می­شکنند... همانا اگر عجم تو را در پیش بینند، خواهند گفت که این ریشۀ عرب است؛ اگر آن را از جا برکنید، خواهید آسود...»(خطبۀ 147)

2. به یقین، آن گاه که امام به خلیفۀ مسلمانان دربارۀ سرپرستی وی بر مسلمانان چنان فرمود، از نگاه ژئوپولیتیک سراسر جهان اسلام عرب بودند و عربان، مردمان دور از تبار خویش را عجمان نامسلمان می­انگاشتند. پس امام عمر را از آن رو سرپرست عربان می­شمرد که عربان به سوی نبرد اسلام با کفر می­شتافتند و عمر، در نقش خلیفۀ مسلمانان پایگاهی والا داشت که امام هم از آن رو، بر او خیر می­خواست.

3. امروزه اسلام فراتر از سرزمین­های عرب، سرزمین­های بسیاری را درنوردیده است و ابوبکر، عمر، عثمان و امام علی بن ابی­طالب در نزد بیش از یک میلیارد مسلمان چونان محوری، آسیاب اجتماع مسلمانان را می­گردانند.

4. هر چند در این اجتماع، جوامعی گوناگون با گونه­هایی از عقاید، گاه هم­سانند و گاه ناهم­سان، هم­سازی از نا­هم­سازی برای آنان خوش­تر است. به یقین، هم­­سازی، خدا و رسول و ولی را بیشتر خوش می­آید و  از این رو، هیچ مسلمان خدا و رسول و ولی دوستی به پایگاه خلافت مسلمان، توهین نمی کند. 

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:0 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

شاید بی انگیزه ولی کمی جست و جوگرانه و ول گردانه  به سی چهل تا وبلاگ سرزدم تا ببینم این روزها که غزه نشینان به چیزی جز دفن و کفن عزیزانشان نمی اندیشند و نمی پردازند، چند وبلاگ دادخواهانه دل پریشی کرده اند و به روز شده اند؛ هیچ!  

وبلاگ هایی که من با لینک های مستقیم و غیر مستقیم به سراغشان رفتم، اندکی پیچیده به توهم نویسندگی و روشن فکری بودند. رفته رفته این گونه توهم ها در ما با اندکی دگرشیفتگی خودویران گر نیز که آمیخته شود، خواهیم یافت که مرده شویی هم اگر با اندکی پُز و شیفتگی به مردگان درآمیزد، نوعی برجستگی بر دیگر هنرمندی ها دارد که از بشر بر می آید.

کاش اگر حس شنیدن خبر مرگ این و آن هنرمند و روشن فکر و دگر اندیش و سیاست مدار زیر پوست قلممان مورمور بر می انگیزد، دیدن و شنیدن داد و ضجه کودکان و زنانی که لاجرم اهل و عیال تفنگ و موشک نیستند نیز اندکی ملولمان سازد!  

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:5 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

سالیانی پیش اگر کسی سر دیگری را می برید، همه با هم می گفتند خوب کرده یا بد. حسین بن علی را هم که کشتند همه یک چیز می گفتند. بعدها کسانی پیدا شدند و اما و اگر کردند.

 

آن هنگام موجی نبود که به پاخیزد. حالاست که موج سوم(عصر ارتباطات و به کارگیری رسانه ها) خانه ها را ویران می کند.

 

گفته اند که دماغ یک ناو امریکایی در خلیج فارس کمی به طرف ایران گشته. که گفته؟ مقامی روسی! او از کجا می داند؟ دیگر اگر هم آن ناو سرش را به سوی ما نجنبانیده، حالا به اراده رسانه ها، صورت مثلی( اشاره به عالم مثل افلاطون) آن ناو  بی گمان دارد به سوی ما شلیک می کند. همه به پناه گاه برویم؛ پناه گاهی که کیلومترها از رسانه ها به دور است.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

 

چندی پیش چیزکی شنیدیم در این باره که سید ابراهیم نبوی به نامی جز نام خودش در یکی از سایت های متعهد به این نظام می نویسد. (برای آشنایی بیشتر با نوشته های نبوی، برای نمونه نگاه کنید به: تهرانجلس) چنان که همه می دانند، سید ابراهیم نبوی، با حسنی امام جمعه ارومیه رابطه خوبی دارد و استراتژی به هم می دهند و از هم می ستانند.

 

گذشته از ارتباط این دو مسئله، سید ابراهیم حسنی نامی وجود دارد که تنها در فضای مجازی بالیده است. او چنان توانایی دارد که می تواند بهترین و کارآ ترین پیش نهادها را به مخاطبان خود بباوراند، بی آن که نیازی باشد به پایگاه های حکومتی.

 

برای نمونه، اگر مشکل تهدیدهای امریکاییان به حمله نظامی به ایران بینجامد، آن موقع بسیاری سخن ها خواهیم شنید که هیچ کدام در آن زمان برای ما به اندازه سخنان سید ابراهیم حسنی با ارزش و شنیدنی نخواهد بود. آن هنگام تنها سید ابراهیم حسنی است که می تواند برای پایان دادن به جنگ، راهی چنین پیش نهد که دختری ایرانی- ارمنی با بوش ازدواج کند و در عوض، احمدی نژاد با کاندولیزا رایس.

 

حسنی امام جمعه ارومیه و سید ابراهیم نبوی، این چنین پیش نهادی را نخواهند توانست داد؛ آن گاه تنها سید ابراهیم حسنی خواهد توانست به فریاد ایرانیان و امریکاییان رسد.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 5:34 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 
وبلاگ امريكایى «Sunlight Fondation» از سوى هيئت داوران به عنوان بهترين وبلاگ سال ۲۰۰۶ انتخاب شد. دو وبلاگ ايرانى «وب نوشت» متعلق به سيد محمد على ابطحى و «آن سوى ديوار» که يك ايرانى شهروند اسرائيل آن را می نویسد نيز به مرحله نهایى راه يافته بودند كه وبلاگ «آن سوى ديوار» در مقام دوم قرار گرفت.

ادامه مطلب را در این پیوند بخوانید!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:41 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 
 
  بالا