|
یکی بود و یکی نبود
|
||
|
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه |
عید فطر و قربان دو عید بزرگ مسلمانان هستند که از بدو تأسیس اسلام، پیشوایان این دو روز را بزرگ میداشتهاند. حتی با درگذشت پیامبر اسلام(ص) اهل بیت یا خلفای مسلمین نیز هیچ اختلافی درباره بزرگداشت این دو روز نداشتند و همواره عیدبودن این دو روز را با نمازی دو رکعتی، از دیگر روزهای سال معرفی میکردهاند.
گزارشی در دست نیست که تفاوت اهل سنت و شیعیان را درباره روز برپایی عید در این چهارده قرن نشان دهد، اما اهل بیت(ع) بنابر روایاتی پیشاپیش خبر از اختلاف مسلمانان در اینباره در آخرالزمان داده بودند. چند سال پیش، این روایات دستآویزی بود برای برخی از روحانیان تا از فرارسیدن آخرالزمان و یا بهگونهای بر نا به حق بودن اهل سنت استفاده کنند، اما آنچه میان عالمان تشیع در این چند سال اخیر سرگرفته، آن گونه تفسیر روایات را خدشه می زند.
اختلاف فقهی علمای کنونی، از آن سنخ اختلافات شایع در میان علمای گذشته چون آیتالله خوئی و امام راحل نیست. آن دو بزرگوار در همافقی یا ناهمافقی اختلاف داشتند که شاید هنوز هم برخی به این یا آن معتقد باشند، اما اختلاف پیش رو در رویت با چشم مسلح و غیر مسلح است که پیشتر کسی به احراز ماه با رویت بهوسیله چشم مسلح معتقد نبوده است. بیشتر فقهای عظام کنونی نیز رویت با چشم مسلح را احرازکننده اول ماه نمیدانند، اما برخی چون رهبری و آیتالله فاضل معتقدند که احراز اول ماه بدانگونه نیز ممکن است.
باری شاید این اختلاف در همین اندازه به خودی خود مشکل آفریند اما این گونه مصائب فقهی(!) آنگاه مسئله اجتماعی میشوند که بدان وسیله برخی بخواهند در جامعه تضاد آفرینند. شاید اگر رسانهای نه به میل خود که به میل ملت اطلاعرسانی کند، مردم خود به سادگی با این تضادها کنار بیایند، اما وقتی چنان میکنند که امسال کردند و مقلدان این و آن آقا تنها با ارتباطات فردی از نظر مراجعشان باخبر شدند، مسائل اجتماعی ای شکل میگیرد که آن گاه آسیب شناسی دو مسئله را بر جامعه شناسان و روحانیان روشنفکر حوزه ضرور می کند:
یکم. برهم خوردن وحدت اجتماعی؛
دوم. کمرنگ شدن کنش مذهبی و مناسکی شیعیان.
وقتی مستشرقان و شیعهشناسان قلم به دست میگیرند تا درباره تشیع چیزی بنویسند، همواره درباره ایران
مینویسند و این اواخر انقلاب ایران؛ گویی تشیع در نظر آنان تنها در بستر انقلاب اسلامی ایران مطالعه میشود.
نمونه این مطلب را در مقالههایی دیده ام که نویسندگانی خارجی برای همایشی درباره مهدویت ارسال می
کردند. موضوع همایش، مهدویت بود ولی آنها مقالههایی تحت عنوان انقلاب اسلامی و حتی شخصیت امام
خمینی برای همایش ارسال میکردند. اول این مسئله را سطحی و پیشپا افتاده میدیدم ولی بعدها متوجه
شدم که آنان عباراتی چون تشیع، مهدویت و انقلاب اسلامی ایران را واژگانی کلیدی در کنار هم برای معرفی یک
موضوع برمیگزینند.
اگر چند واحد جامعه شناسی انقلاب «پاس» کرده باشید به خوبی تأیید می کنید که انقلاب به خودی خود نامبارک است. برای همین همه آنان که مطالعات جامعه شناسی کرده اند از انقلابی بودن پرهیز می کنند. بماند که در نظام ما انقلاب وانقلابی بار ارزشی دارد و ضد انقلاب را به دادگاه انقلاب می برن!
انقلاب مانند، بلکه همان بیماری و مرض است با این تفاوت که اگر آن به جانِ تن می افتد، این به جانِ وطن. همان طور که بیماری نظام بدن را از فعالیت و رشد باز می دارد، انقلاب هم نظام وطن را از توسعه و رشد باز می دارد. البته ناگفته نماند چنانکه بیماری نشان برهم خوردن مزاج است، انقلاب نابسامانی نهادهای جامعه را نشان می دهد. هر دو ابتدا بیماری است و باید آنها را تیمار بود تا سلامت بازیابند.
درباره پیدایی انقلاب نظریات گوناگون است اما همان طور که خاستگاه بیماری یا درونی است یا برونی، انقلابها هم تنها از یک جا نمیخیزند. با این همه انقلابی ها علت انقلابشان را درون نظامی می خوانند و مخالفان انقلاب(حکومتیان) علت را برونی؛ جیزی مانند توطئه.
علت انقلاب هر چه باشد، آن را باید پیش از انقلاب شناخت تا صمغ آن جان وطن را به تباه ننوشد.اما بی تعهدترین طبیب آن است که همان نخست داد بزند و مرض را به همسایه، دوست یا دشمن نسبت دهد. آیندگان و وارثان از او خواهند پرسید که چرا درِ خانه را چنان گشادی یا مگر خواب بودی که آنان آسوده چنان کردند و به تو خندیدند و رفتند. هر چه عذر آورد بدتر از گناه است. پس باید طبیب وطن چون طبیب جان، نخست دل بسوزاند برای این وطن که لابد تب کرده است و دور چشمانش ورم که همه چیز را تنگ می بیند.
باری، بی تابی بیمار را تیمارانِ دوست تنها می شناسند. او حوصله می کند تا تب وطن از سر برود با مدارا و دعا.
بعدالتحریر
اولش گفتند انقلاب مخملی است بعد که دیدند این نامگذاری چندان بجا و درست نیست گفتند کودتای مخملی. به آن می ماند که بیماری را به بیمارستان ببرند و پزشکان دورش را بگیرند و هر یک بکوشند که برای آن بیمار نام بگذارند. حال آنکه بیمار دارد جان می دهد و نام پس از رفتن جان از بدن تنها برای سنگی بر گور لازم است که آن را هم در قطعه 302 بهشت زهرا با شماره مشخص می کنند و نام دیگر لازم ندارد. من می گویم نامش وطن است و سی سال دارد. تاکنون باکره بوده و نگذاشته بیگانه با او درآمیزد. مباد که خودتان افتخار(!)برداشتن بکارتش را به بیگانه تقدیم کنید!
آیت الله صانعی در جمع روحانیان گرگانی سخنانی گفته است که من هر چه آن را بررسی کردم نفهمیدم که کدام خوش سلیقه چنین از آن بوی اهانت شنیده و فریاد یاللرئیس جمهور سرداده است. سخنان ایشان را از سایت حامی دولت بخوانید تا ببینید که کجایش رئیس جمهور را حرامزاده دانسته اند.
از این رو با وجود تذکر قاطع رهبری بر پرهیز از دشمن تراشی از میان دوستان، روانبخشی ناآرام که سعادت همراهی با رسایی را در دولت دهم نیز ندارد، در خیابانهای قم اطلاعیههایی بیادبانه بر درو دیوار نصب کرده است تا فردا بعد از نماز جمعه امت حزب الله او را برای خلیفه کشی همراهی کنند. البته بماند که مردم نیز یک اطلاعیه را نجرانده اند!
وقتی علی (ع) فهمید که عدهای میخواهند عثمان خلیفه مسلمین را بکشند، آنان را از آن کار بازداشت؛ بدان دلیل که مباد باب خلیفهکشی برای مسلمانان گشوده شود.
با وجود اینگونه آموزههای امام مسلمین، گویا موسسهای به نام امام خمینی در خیابان جمهوری اسلامی قم حکومت اسلامی را با نا «روانبخش»ترین توطئهها علیه مخالفان خود حتی مراجع در دستور کارخود قرار داده است.
در این موسسه که ورود و خروج افراد با محدودیت صورت میپذیرد، تابلوهایی گذاشتهاند که برنامههای سیاسی شاگردان مصباح را اعلام میدارد. تأکید خبری این تابلوها در این روزها بر تخریب دو نفر استوار است: آیتالله یوسف صانعی و مهدی کروبی.
کروبی چندی پیش در نامهای به هاشمی رفسنجانی درباره نکاتی نوشت که فاجعه قتلهای بازداشتیان را در زندان تحتالشعاع خود قرار داد. پس از چند روز از نوشتن آن نامه و فشار و تخریب مخالفان به کروبی برای پس گرفتن حرفهایش، اکنون برادر همسر ترانه که از جامعه روحانیان به شمار می رود، در نامهای به کروبی از او گله کرده است. به جا بودن گله یا نابهجا بودن آن به کناری، حالا معلوم شده است ترانه موسوی که رسانه ملی ادعا می کرد او زنی چهل ساله در کاناداست، همسر برادر طلبهای است به نام شاهمرادی.
شاید من هم اگر نانخور آیتالله مصباح بودم و در سیاست بازیگر، در این روزها میکوشیدم که تخریب این دو روحانی سرشناس را بر همه امور پیش بدارم.
آیت الله دکتر مصطفی محقق داماد (احمد آبادی)را هم حوزوی ها به خوبی می شناسند و هم فیلسوفان و حقوقدانان دانشگاه. او، (زادهٔ ۱۳۲۴ خورشیدی) فرزند آیتالله سید محمد داماد، مجتهد، حقوقدان و استاد حوزه و دانشگاه است. وی استاد دانشکدهٔ حقوق دانشگاه شهید بهشتی و عضو فرهنگستان علوم ایران و استاد کرسی فقه و حقوق و فلسفه است.محقق داماد در ۱۳۲۴ شمسی در قم به دنیا آمد. علوم دینی را نزد استادان بزرگ حوزهٔ علمیهٔ قم فرا گرفت و علاوه بر آن در دانشگاه تهران به تحصیل حقوق و فلسفهٔ اسلامی پرداخت و به اخذ درجهٔ فوق لیسانس در هر دو رشته نائل گردید. وی، مطالعه و تحصیل در رشتهٔ حقوق را پیگرفت و از دانشگاه لوون بروکسل درجهٔ دکترا دریافت کرد.
وی پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی در سمتهای گوناگون اجرایی، قضایی و فرهنگی ایفای نقش کردهاست. از جمله مدتها ریاست سازمان بازرسی کل کشور را عهدهدار بود و اینک به عنوان استاد و رئیس گروه حقوق دانشگاه، رئیس گروه علوم و معارف اسلامی فرهنگستان علوم ایران، ریاست گروه حقوق سازمان مطالعه و تدوین کتاب های علوم انسانی دانشگاهها، عضو هیئت داوران خبرگان بدون مدرک، عضو شورای علمی مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، سردبیر فصلنامهٔ فرهنگستان علوم و… به خدمات علمی و فرهنگی ادامه میدهد.
وی علاوه بر بهرهگیری از دو نظام آموزشی حوزه و دانشگاه، بهزبان های عربی، انگلیسی مسلط و با زبان فرانسه آشنایی دارد.
ایشان با جناب آیت الله صادق لاریجانی که قرار است پس از آیت الله شاهرودی قاضی القضات این حکومت شود، نسبت خویشی نزدیکی دارد. از این رو، نامه توبیخی وی به هاشمی شاهرودی بسیار امیدوار کننده و جالب می نماید….
حضرت آیت الله جناب آقایهاشمی شاهرودی
ریاست محترم قوه قضائیه
با سلام و تحیات
به خاطر دارم نیمه اردیبهشت 1358 برای زیارت عتبات عالیات به نجف اشرف مشرف شدم. در بدو ورود مرحوم شهید آیتالله سید محمد باقر صدر طاب ثراه نگارنده را سرافراز فرمودند و به همراه یکی از دوستان مشترکمان به محل اقامت اینجانب تشریففرما شدند و زیارت ایشان نصیبم شد. چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی که هرگز از خاطرم نمیرود. ایشان از مباحثات با ابن عمّشان امام موسی صدر، و یادداشتهای درس مرحوم والد ما، آموزگار جاودان فقاهت مکتب قم «آیت الله سید محمد محقق داماد» و نظریات جدید مطروحه در این مکتب سخن گفتند. از استاد مرتضی مطهری که شهادتشان تازه رخداده بود و نظراتشان گفتگو به میان آمد. آنگاه ایشان خطاب به اینجانب فرمودند «این روزها آقای سید محمودهاشمی که گویی فرزند من است برای حفظ جانش عراق را به قصد قم ترک کرده است و نوید دادند که ایشان میتواند صدیق همفکر گرانبهایی برای شما باشند». من که نادیده خریدار شده بودم نخستین بارکه جنابعالی را در قم زیارت کردم، درست همان یافتم که فرموده بودند. اینک به حکم ولایت دوستی، و با استفاده از حقوق شهروندی، مایلم که بی پرده سطور زیر را به عرض برسانم:
حضرت آیتالله
به عقیده اینجانب بالاترین و بزرگترین رهآورد تحولات قرن حاضر برای بشریت معاصر قواعد جزای عمومی و آئین دادرسی کیفری است. این گفته حقوقدانان جهانی به هیچ وجه گزاف نیست که ارزیابی نظام قضایی و حقوقی یک جامعه بر محور قواعد جزای عمومی و آئین دادرسی کیفری و اجرای آن در جامعه دور میزند و برهمین محور باید سنجیده شود.
به موجب این گونه اصول قانونی است که اشخاص میدانند چه عملی جرم است تا اگر مرتکب شوند مجازات میشوند و اگر اجتناب کنند با خیال راحت میتوانند در کنار خانواده با آرامش به زندگی ادامه دهند و کسی به آنان کاری ندارد؟ و در فرض ارتکاب به چه مجازاتی مجازات میشوند و چگونه و با چه آداب و موازینی مجازات بر آنها اجرا میگردد؟ و اگر متهم شدند از چه حقوقی برخوردارند و چگونه دردوران اتهام با آنان برخورد میشود و چگونه آنان میتوانند دفاع کنند؟
معتقدم این نظام نامهها هرچند نگارش و تنظیم آن در قرن حاضر انجام گرفته، ولی مبانی و اصول آن چنان عقلانی است که نمیتواند با تعلیمات راقیه اسلام متکی بر اجتهاد مفتوح شیعی منطبق نباشد. و لذا در دوران سابق مورد تایید فقیهان بزرگ زمان خویش نظیرآیت الله نائینی و آیت الله مدرس اعلیالله مقامهم و خوشبختانه پس از انقلاب اسلامی مورد تایید مراجع رسمی قرار گرفته است.
معتقدم که محور اصلی خواسته ملت ایران در انقلاب مشروطیت تحت عنوان تشکیل عدالت خانه در واقع تقنین همین اصول و موازین بوده و در انقلاب اسلامی هم، ما شاهد بودیم که یکی از انگیزههای خیزش مردمی نقض همین اصول در بیدادگاههای اختصاصی بود.
جناب آقایهاشمی شاهرودی
تحمل بفرمائید که به صراحت به حضورتان عرض کنم که در زمان شما، نه نظراً بلکه عملاً، این رکن اساسی امنیت اجتماعی نه تنها متزلزل بلکه در ملاءعام ویران شد، و این بهای کمی نبود که ملت ایران پرداخت کرد.
توجیه شرعی نقض قواعد عمومی جزا و اصول محاکمات توسط برخی از دوستان، که فقاهت آنان را اگر بپذیرم درایت و آگاهی آنان را هرگز نخواهم پذیرفت، هر چند ممکن است ارائه و بر آن اصرار شود. ولی شما مرا میشناسید که فرزند فقاهتم، و دیرینه این درگاهم، فقیهان واقعی را از فقهیان رسانهای بخوبی تشخیص میدهم. با شناختی که اینجانب از جنابعالی دارم، شما از آن دسته فقیهان نیستید، و امکان ندارد که از نظر فکری بتوانید با آنانی همراه شوید که توجیه گر شرعی اینگونه نقض قوانینند....
شاید آن آخرین ترمی بود که عماد افروغ به رغم درگیریهایش در مجلس شورای اسلامی در دانشگاهمان حضور داشت. سرکلاس نظریههای جامعهشناسی فرصتی نبود که درباره بعضی از دغدغههایم چیزی از او بپرسم و به یقین اگر فرصتی بود، کلاس از نظر امنیتی جای مناسبی برای طرح سوالهای سیاسی نبود. بعد از کلاس به بهانه مصاحبه درباره مسئلهای با وی به گفتوگو نشستم. یکی از دوستان را هم که علاقه داشت در این گفتوگو حضور یابد، خبر دادم که بیاید.
ابتدا از او خواستیم که اجازه دهد صدایش را ضبط کنیم. نگذاشت. حق بهش دادیم و خودمان هم کمتر احساس خفقان داشتیم آنطوری. هنوز دولت نهم تازه نفس بود و آن موقع هنوز افروغ به صورت علنی از دولت نهم حمایت میکرد. پیش خودم گلهمند بودم از او که چرا و به چه انگیزهای آدم معلومالحالی چون احمدی نژاد را به سرشناسی چون هاشمی رفسنجانی ترجیح داده است. یقین داشتم که اگر حمایتهای او و مانند او در میان مجلسیان اصولگرا نبود، مانند احمدی نژادی روی وزارت را هم به خود نمیدید. برایمان روشن بود که عماد افروغ، هاشمی رفسنجانی را به دلیل بهکارگیری روشهای غیربومی برای توسعه دوست ندارد، اما هرگز برایم روشن نبود که این استاد بزرگوارمان هاشمی را به کدام فضیلت احمدی نژاد فروخته است.
استاد افروغ در آن نشست به ظاهر مطبوعاتی سه نفره، سرسخن را که گشودیم همه آن گفت که امروز میگوید. ما فقط آن موقع از او پرسیدیم که استاد چرا اینها را فاش نمیگویید که گفت مصلحت نیست.
افروغ آن موقع (سال84) به ما گفت که احمدی نژاد همان رضاخان دیکتاتور است با این ویژگی که رضاخان مسلمان نبود و احمدی نژاد مسلمان است و از همین رو ببینید هر که را در کابینهاش میآورد، یا بیسواد است و یا گوش به حرف.
وقتی از او خداحافظی کردیم و از اتاق بیرون آمدیم، من و دوستم درباره آن مصلحت که افروغ میگفت چندین کوچه وخیابان و بعد فردایش دو سه قلیان میوهای سخن گفتیم و راز گشایی کردیم.
امروز افروغ دیگر مصلحت نمیبیند سکوت کند. در هر حال من خوشحالم که استاد نظریههای جامعه شناسیمان امروز قد علم کرده و حق میگوید.
عماد افروغ جامعه شناس هرگز اجازه نمی دهد که بی سوادی دادستان ها سببی باشد برای محاکمه افراد. برخی افراد مسئول و غیر مسئول و اکنون دادستان، شماری از شخصیت های اصلاح طلب را به کوشش برای انقلاب مخملی متهم کرده اند، عماد افروغ آنان را بی سواد خوانده و از حکومت و مردم خواسته است این کسانی را که می کوشند اعتراض مردم به انتخابات را کوشش بای انقلاب مخملی بخوانند ، مجاکمه کنند. «دادستان باید محاکمه شود» را حتما بخوانید!
1. نمایندگان مجلس ده روز پیش کمیتهای را برای بازرسی از بازداشتگاهها مأمور کردند. یکی از آن بازداشتگاهها در کهریزک تهران و متعلق به سپاه پاسداران بود. پیش از آنکه نمایندگان مجلس به بازدید بازداشتگاه کهریزک بروند، این بازداشتگاه تعطیل شد. اگر بازرسی از این بازداشتگاه نیز معلق شود، شما چه نتیجهای میگیرید؟
2. برخی مسئولان همراه با صداوسیما پیاپی از آسیب رسیدن به مردمی سخن میگویند که در این حوادث اخیر از کنار خیابان میگذشتهاند و کشته شدهاند و یا آنکه بسیجیانی بودهاند که به شهادت رسیدهاند. خیلی خوب! چرا خود دولت و صدا و سیما برای همدردی با خانوادههای این از دست رفتگان در چهلمین روز درگذشت آنان، مراسم تعزیتی در کمال امنیت برگزار نمیکند و یا آنکه چرا صدا و سیما تصاویر آن بسیجیان جانباخته را نشان نمیدهد؟
3. رئیس پلیس کشور گفته است:« بعضی از مأموران در این حوادث افراط گریهایی را داشتند و در تعقیب اغتشاشگران خسارتهایی را به مردم وارد کردند.» چندسال پیش هم بعد از هجدهم تیرماه چنین مسئله ای مطرح شد که پس از آن رئیس پلیس تهران را برکنار کردند.
بابستن یک بازداشتگاه و آنگاه اعتراف به افراطگری برخی نیروهای تحت امر چیزی اثبات و یا انکار نمیشود. این پیشپا افتادهترین تاکتیکی است که حکومتی گرفتار به چنین مسائلی میتواند برای آرام کردن افکار عمومی پیش گیرد. لطفاً تاکتیکتان را عوض کنید! این تاکتیک ما را آرام نمیکند.
4. حوادث سالهای پیش را که مرور میکنیم، درمییابیم که تغییر ویژهای در ادبیات سیاسی حکمرانان کشورمان اتفاق افتاده است. آنان پیشتر از این، پس از وقوع هرگونه تظاهرات و راهپیمایی، مردم معترض را آشوبگر و شورشی میخواندند، اما پس از وقایع اخیر سعی میکردند که این وقایع را بیشتر با انقلاب به گفته خودشانم مخملی مرتبط و همراه بدانند. ناگفته نماند که شورش با انقلاب از جهت رهبری و ثبات هدایت، تفاوت بسیار دارد. شورشها هدایت نشده و همراه با هرج و مرج است اما انقلابها هدایت شده و از پس آگاهی جمعی و هدایت پذیری برمیخیزد. به عبارت دیگر، اگر مسئولان ما پذیرفته باشند که مردم در وقایع اخیر به گونه هدایت شده به سوی انقلاب مخملی در حال حرکت بودهاند، بدان معناست که بخشی از مردم ایران به سطحی از آگاهی دست یافتهاند که به صورت منظم و هدفدار اعتراض جدی میکنند. پذیرش رسمی چنین چیزی برای مسئولان بسیار باید مایه سوگ باشد.
5. ما با امریکا و اسرائیل اگر نمیسازیم، نه بدان دلیل است که دولتمردان ما با آنان نمیسازند. ما با آنان نمیسازیم؛ زیرا اسرائیل با مردم غزه چنان ظالمانه رفتار کرد و امریکا نیز هرگز دربرابر آن ظلم ها خم به ابرو نیاورد. ما حالمان از ظلم ظالم به هم میخورد، هرچند ظالم برادر و یا پدرمان باشد.
6. دادستانی تهران مشمولان اتهامات زیر را روز شنبه محاکمه خواهد کرد:
1. حمله به مراكز نظامي با سلاح گرم و سرد و بمب هاي آتش زا
2- حمله به مراكز دولتي و به آتش كشيدن آنها
3- تخريب اموال عمومي
4- ايجاد رعب و وحشت در بين مردم
5- ارتباط با گروه هاي معاند و محارب مانند گروهگ منافقين
6- ضرب و شتم مامورين انتظامي و امنيتي
7- ضرب و شتم شهروندان
8- تخريب اموال شخصي مردم
9- تهيه گزارش براي رسانه هاي بيگانه و دشمن
10- توزيع شبنامه بر عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي.
ما مردم انقلابی و مسلمان و پیور ولایت فقیه، با توجه به آنکه جناب احمدی مقدم خود اعتراف کرده اند که برخی از نیروهای تحت امرشان افراط کردهاند، امیدواریم یکشنبه و گرنه دوشنبه، به جرم این مأموران نیز رسیدگی شود.
اعترافات فرهادجعفری ، مدافع احمدی نژاد و مخالف پشیمان بنی صدر را در بیان رئیس جمهور مقتدر و رهبر محترم(!)بخوانید!
هم چنین تامل کنید در مصاحبه با مخترع واقعی اتاق امن که طرح او را محرابیان در زمان شهرداری احمدی نژاد به نام خود و شهردار مصادره کرد.
مقدمه
آن سالها که من کودکانه روی ایوان خانه پدریام به روی نرده میایستادم و الله اکبر میگفتم، هنوز امام بود و دود شعلههای جنگ، پرواز کبوترها را بر آسمان شهر مهاجرپذیر ما مشهد هم حتی ممنوع میکرد. خوب یادم هست وقتی با حنجره خسته و صدای خس دار به اتاق باباجان برمیگشتم، سروصدا نمیکردم تا باباجان صدای آن خانم را که مثل مادر و حتی مثل خانم خامنهای حرف نمیزد، خوب بشنود. حال و احوال باباجان خدابیامرز خیلی تعریفی نداشت وقتی اخمهایش را میدیدم و وقتی میشنیدم که برای دیگران از حرفهایی میگفت که شنیده بود، الان حدس میزنم که با توجه به اوضاع آن روزها باباجان با رادیوی جیبیاش به سراغ بی.بی.سی میرفته و احوالات مملکت را از آن سوییها پیمیگرفتهاست. روی فرکانس چند مگاهرتز بی.بی.سی میگرفته یادم نیست، ولی بهیقین وقتی باباجان تکیه میداد به پشتی مخملیاش، به بی.بی.سی و به قول آن برنامه رادیویی صبحهای جمعه «صدای بیگانه» بوده است که باباجان و امثال باباجان افزون بر خبرهای سراسری به آنها هم گوش میدادهاند. الان متوجه هستم پدرم آن روزها میکوشیده ایمانش را به انقلاب با گوش دادن به گفتهها وشنیدههای گوناگون زیاد کند.
تک صدایی بدتر از حمله اسرائیل
آن سالها مردم اخبار را رادیویی میگذراندند و روزنامهها را خیلی جدی نمیگرفتند و روزنامهها معمولاً آفتابزده میماند تا فردایش ببرند و خمیر کنند. خوب به خاطرم هست ظهری تابستانی برادرم وقتی به خانه آمد و خواست نوجوان شدنش را شاید به رخ من بکشد که کوچکتر از او بودم و یا به رخ آن یکی دیگر برادرم که بزرگتر از هردومان بود، با ادا و اطوار شیرینی گفت الان سر فلکه شیرمحمد جلو دکه روزنامهفروشی ایستاده بودم که مرد چپهتراشی ماشینش را نگه داشت و سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و داد زد: رسالت نداری؟ بعد توضیح داد که آن یارو وقتی دیده آن دکه روزنامه رسالت ندارد، دلخور شده و به هر چی آخوند بوده فحش داده و گفته که فقط رسالت راست میگوید و ...
شاید آن نخستین مواجهه من با چندصدایی رسانههای آن روزگار اصلاً مقایسه شدنی با تکصدایی الان نباشد. اکنون روزنامهها با تیراژ بالا منتشر میشوند، بیآنکه به حیات فردای خویش امیدوار باشند. رسانهها بیشمار شدهاند ولی همهشان دچار گونهای خودسانسوری هستند. اگر غیر از این باشد همهشان قلع و قمع میشوند. علت این سانسور و خودسانسوری هر چه میخواهد باشد، فقط باید دانست که بسیاری از اوضاع کنونی در پی آن تکصدایی برای جامعه ما رقم خورده است. 24 میلیون نفری که رأی دادند، در همین تکصدایی به تحلیل پرداختند و رأی دادند. برای همین بود که برخی از این 24میلیون به احمدی نژاد رأی دادهاند از ترس آنکه اگر به موسوی رأی میدادند، فردای رأی آوردن موسوی سر زنانشان را در خیابانها لخت میدیدند!
صدا و سیما که گل سرسبد رسانهها باید باشد، از زمان انتخابات به اجاره کاندیدایی خاص درآمد و از هر ترفندی که از دستش برمیآمد مضایقه نکرد. مهلت دادن توجیه ناپذیر به احمدی نژاد به بهانه دفاع از خود، پخش مستقیم تجمع شماری در جشن پیروزی احمدی نژاد و بعد نمایش مستقیم توهین برخی جماعت الواط منش به شخصیتی چون هاشمی، نشان ندادن جمعیت فراوان حاضر در نماز جمعه 26 تیر و وبعد بازتاب آن از زاویه نگاه رسانههای بیگانه به هدف تخریب هاشمی و ... . صدا و سیما هرگز توجیهی شرعی و قانونی برای عملکردهای خود ندارد و هر چند پیشبینی میشود که ضرغامییاوران دوباره بکوشند آب رفته را به جوی بازگردانند، اعتماد سلب شده عموم را دیگر نخواهند توانست بازیابند.
القصه آنکه تکصدایی این روزها از حمله اسرائیل به ایران برای ما خطرناکتر است. تکصدایی است که شایعه میآفریند، تک صدایی است که دیکتاتوری میآورد، تکصدایی است که کفر میپاشد کف خیابانها و قبول کنید که تقلب در فضای تک صدایی آسانتر است. البته اگر مردم مشاهداتشان محدود به رسانههای «میلی»(نه ملی) باشد، تاریخ را میلی نخواهند نوشت. کتاب تاریخ بیتعارف خواهد نوشت که 22خردادسال 88 در ایران چه گذشت.
مؤخره
شاید اگر مرحوم پدرم هم امروز نفس میکشید، برای آنکه ایمانش را به انقلاب از دست ندهد، جوری دنبال همان رادیو جیبیاش می گشت تا وقتی صدای بیگانه را از صدای خودی کم می کرد، صدای واقعی جمهوری اسلامی را سکه میزد و بعد اگر من روی ایوان خانه سبز جوانیام میرفتم و الله اکبر میگفتم، مرا اغتشاشگر نمیخواند.
سخنان آیۀالله هاشمی در نماز جمعه و یادآوردن حدیثی که مستند امام خمینی برای اداره نظام اسلامی بوده است، از مسائل مهم فقه سیاسی به شمار میرود که موافقان و مخالفانی دارد. موافقانی چون آیۀالله جوادی و بسیاری دیگر از شاگردان امام و مخالفانی چون آیتالله مصباح یزدی.
درباره تأسیس نظام جمهوری اسلامی رویکردی وجود دارد که با استناد به برخی روایات مانند روایتی از امام علی بن الحسین(ع)، قیام بدون اذن امام برای اقامه امت را منفورِ اهل بیت گرامی پیغمبر میداند. امام این رویکرد را با ادله لبی و عقلی برداشتی نادرست از روایات میدانست و با تمسک به ادلهای برای اثبات جایگاه حکومتی ولی فقیه آن هم به گونه مطلقه معتقد بود که ولی فقیه با نظر به شرایطی میتواند رأساً به قیام علیه طاغوت برخیزد. البته ایشان در رویکرد عملی خود برای تأسیس نظام به گونه مستقیم مدلی را در نیفکندند، بلکه مدل کنونی نظام جمهوری اسلامی نیز با نظرداشت حوادث سالهای نخست پیروزی انقلاب نشان میدهد که امام راحل پس از پیروزی انقلاب به قم آمدند تا از آن پس چونان یکی از مراجع بر امور شرعی نظام مردمسالار دینی نظاره فرمایند؛ البته ناگفته نماند آن شیر ژیان که شاه را از مملکت بیرون کرد، همواره از ابتدای نهضت، قصدی جز اجرای وظیفه مرجعیت نداشته است. ایشان با بازگشت به قم میخواستند امور حکومتی را به گونه غیر مستقیم نظاره کنند تا مبادا دامان مرجعیت حکومتی به آلودگیهای اجرای حکومت و سیاستبازی سیاستبازان آلوده شود.
از همین رو، ایشان به دوستان و شاگردان روحانی خود نیز سفارش میفرمود که کمتر در امور حکومتی دخالت کنند. با این همه پایگاه امام نقشی فراتر از مرجعیت را برای ایشان ترسیم مینمود. از این رو، ایشان حسب ضرورت قم را برای مدتی نامعلوم به قصد تهران ترک کردند تا بهتر بتوانند رهبری نظامی نوساز را برعهده گیرند.
از آن پس دستآویز امام برای امامت امت، همواره اتکا بر آرای مردم بود. ایشان تنها رأی مردم را میزانی برای اجرای حکومت میدانست. آنگاه که ایشان از رأی مردم سخن میگفت، حکومت
اسلامی تأسیس شده بود و از این رو، بر خلاف مبنای کنونی برخی دیگر چون آیتالله مصباح، ایشان برای اجرای حکومت نیز اتکای به رأی مردم را مهم میدانست. این اتکا بر رأی مردم با نظریه ولایت مطلقه فقیه ایشان هیجگونه منافاتی ندارد؛ زیرا ممکن است فقیهی با نظرداشت مسائل سیاسی و حکومتیِ روز، خواهان اجرای مدل حکومتی مردمسالار شود و آنگاه حکومتی چنان را مشروع اعلام کند.
آیۀالله هاشمی با یادآورد همین نکته در خطبههای نماز جمعه 26 تیرماه و باتوجه به آنکه در رفراندوم دوازدهم فروردین، مردم به جمهوری اسلامی رأی دادند، در حقیقت خواهان اجرای همان نظریه ولایت فقیه بود؛ نه کم و نه زیاد.
ایشان با شناخت درست از مسائل روز، اعتماد ملی را مخدوش دیدهاند و خواهان ترمیم آن شدهاند. گفتنی است پیشنهادهای ایشان نیز چیزی جز نظر مردم نیست. برخی از شبههافکنان بر سخنان ایشان، اعتماد عمومی را با 24میلیون جمعیت تطبیق دادهاند که به احمدی نژاد رأی دادهاند. این تطبیق مغالطهای بیش نیست؛ زیرا ممکن است چهل میلیون رأی به کاندیدایی دهند، ولی اعتماد عمومی متزلزل باشد. پیشنهادهای ایشان هم درباره بازگرداندن اعتماد به ملت چیزی بیرون از این ماجرا نبود. ایشان هرگز منکر 24میلیون رأی مردم نشد.
از آن سوی، آیۀالله مصباح پس از درگذشت امام راحل و بهتازگی شاگردان ایشان، همواره خواهان اجرای حکومت اسلامی بنابر شیوهای دیگرگونه با نظر امام شدهاند. بهراستی اجرای حکومت بدانسان نیازمند رفراندومی دیگر است. البته شاید مردم مسلمان و متعهد ایران خواهان اجرای حکومت بنابر مدل آیۀالله مصباح باشند؛ حکومتی که حدوثاً و بقائاً تنها منوط بر مشروعیت الهی است و نه مقبولیت مردمی. آنگاه باید دید که آنگونه حکومت چگونه احراز میشود و پس از احراز و اجرا چگونه میتواند خود را از گزند آفاتِ حکومتی به دور دارد. ناگفته نماند که شاید روایاتِ دال بر منفور بودن قیام برای اجرای حکومت در زمان غیبت، اینگونه قیام برای اجرای حکومت را نیز دربرگیرد!
تکمله
اگر امام راحل به پشتوانه مردمی افزون بر مشروعیت الهی برای حدوث و تشکیل حکومت معتقد بود برای بقاء و ماندگاری آن نیز بر آرای مردم تاکید داشت اما آیۀالله مصباح یزدی شاید برای حدوث پشتوانه مردمی را ضروری بداند برای بقای آن تنها به مشروعیت الهی بسنده می کند. در این باره نگاه کنید به سخنان جالب یکی از شاگردان ایشان که در اعتراض به سخنان آقای هاشمی در نماز جمعه ۲۶خرداد مطرح کرده است.
پنهان نماند که بنابر فرض آقای مصباح اگر مردم حکومت اسلامتی یکباره از حکومت اعراض کنند و بخواهند حکومتی دیگر برپا کنند حکومت می تواند آنان را محارب بخواند و با آنان برخورد قاطع کند.
"انقلاب زنده است تا هاشمی زنده است." امام این عبارت را درباره آیت الله هاشمی رفسنجانی گفته بود. درباره دیگران اگر توصیفی کرده باشد، چنین مطلق و مرتبط با انقلاب نبوده است.
امام شهید دکتر بهشتی را مظلوم خواند. بهشتی مظلومیت را تنها برای یکی دوسال تجربه کرد و امتحان پس داد، اما هاشمی رفسنجانی همواره از مظلومترین شخصیتهای بیادعای این نظام بوده است.
تقریبا تمام طیفها به گونهای بر هاشمی ستم کردهاند؛ صدر انقلاب بنی صدریان بر هاشمی و بهشتی میتاختند تا از امام و امتش بگذرند. برخی که آن موقع از حامیان بنی صدر بودند و هماکنون به مقامات(!) عند ملیک مقتدر رهیافتهاند، از همان هنگام کین او را در دل دارند.
دوران جنگ، فرمانده کل قوا، همواره از همه وجودش مایه می گذاشت تا آنکه برای قطعنامه به نزد امام رفت و از ایشان خواست که اکر حتی ایشان صلاح بدانند، اعلام پایان جنگ را برعهده او بگذارند تا اگر آبرویی برود از او باشد.
هنوز چندی از عرقریزان مسئولیتهای دوران جنگ بر او نگذشته بود که امت، ریاست جمهوری نظام را بر عهده او گذاشت. او در این دوران در معرض نقد عوام و غیر عوام قرار میگرفت. عوام بر اساس شنیدههایشان او را رفسنجانی ملاک و ثروتمند میخواندند که کرور کرور ثروت دارد و هکتار هکتار زمین و درخت پسته. خواص هم که توسعه را بر نمیتابیدند، او را بیتوجه به محرومان و مستضعفان یاد میکردند.
هاشمی هشت سال پیاپی توسعه را در این مرزوبوم پی گرفت تا آنکه دوران اصلاحات آغاز شد. متأسفانه برخی از یاران خاتمی هم از انگ زدن به هاشمی انگاری لذت میبردند. آنان ناکارآمدی خودشان را در برخی حوزههای اقتصادی به دلیل پرداختن هزینهها و بدهیهای دولت هاشمی یاد میکردند و بعد هم در حوزه رسانهای از نثار مشهورات خبری به جای استدلالهای علمی پرهیز نمیکردند و او را پدرخواندهای توصیف میکردند که باید کنار گذاشته شود.
اما احمدی نژاد که خود به برکت دولت هاشمی، کار اجرایی آموخته بود، زیرکانهتر از دیگران از هاشمی بهره
گرفت. او که رگ خواب این مردم را گرفته بود، میدانست با توهین به هاشمی چه میزان آرایی را می تواند کسب کند. او در دوره قبل پس از برگزیده شدنش، تهمت زدن به هاشمی را وانهاد تا آنکه در دوره جدید نیزکاندیدای ریاست جمهوری شد و دوباره بر هاشمی تاخت تا رأی بیاورد که آورد.
کاش میرحسین موسوی در شام چهاردم خرداد پس از انتقادهای بیمقدمه و با برنامه احمدینژاد به هاشمی، میز مناظره را با همین شناخت از هاشمی و دشمنان هاشمی ترک میکرد و کاش او شنیدن توهین به هاشمی را مقدمهای برای شنیدن توهین به خودش میدانست و آنگاه با دفاع جانبدارانه از هاشمی، پشتوانه واقعی انقلاب، توسعه و اصلاحات را پاس میداشت و از شورای نگهبان به بهانه توهین او به مردِ مردان انقلاب، خواهان عزل صلاحیت رقیب میشد!
باری، هاشمی در سخنرانی روز 26 خرداد با بغضی که در گلو داشت، امام را یاد کرد و نشان داد که نمیگذارد آرمانهای امام را مخدوش کنند. از همین رو بود که امام میفرمود: انقلاب زنده است تا هاشمی زنده است.
«آنجایی که مردم نباشند رأی مردم نباشد، آن حکومت اسلامی نیست و به همان دلیل که عرض کردم و به همان دلیل که علی بن ابیطالب نوزده سال خانهنشین بود و وقتی که دوباره مردم آمدند و به قول علی بن ابیطالب مثل یال اسب و موهای یال اسب در خانه اش تراکم جمعیت بود، آنموقع علی بن ابیطالب پذیرفت و می پذیرد با آن مشکلاتش و راه ما این بوده و ما باید به اینجا برسیم و روز به روز هم باید آن را تقویت کنیم و این انتخاباتی که انجام دادیم اگر مشکلاتی در آن پیش نمی آمد ما در سی سالگی انقلاب بهترین گام بزرگمان را در جهت تحقق اسلامی بر می داشتیم .»(بخشی از گفتار هاشمی در خطبههای نماز جمعه 26 خرداد)
۱. آوردهاند که پیامبر رحمت به عمار یاسر فرمود:«یا عمار! تقتلک الفئة الباغیة؛ ای عمار تو را گروهی جفاکار خواهند کشت.» چون عمار به دست سپاه معاویه به شهادت رسید، ناگهان یکایک آن سپاه به خاطرشان آمد که پیامبر چنان فرموده بود و از این روی بر کار خویش شرمنده شدند. چون معاویه اوضاع را چنان یافت و امت را بدید که دمادم از دورادور او پراکنده میشوند، فریاد برآورد:« عمار را ما نکشتیم! عمار را کسی کشت که او را به جنگ آورد و موجبات قتلش را فراهم آورد.»
۲. ندا آقا سلطان را ما نکشتیم. ندا را کسی کشت که او را به خیابان آورد. (در ضمن دیگران در مسائل داخلی ما دخالت نکنند.)
۳. مروه الشربینی را یک نفر نکشت. او را دولت بلکه ملت آلمان کشت و همه آنها جنایتکارند و باید محاکمه شوند!
۴. مردم مسلمان ایالت سين کيانگ چین به دست دولت کشته نمی شوند، بلکه آنان درگیر برخی مسائل قومی و قبیله ای هستند. (در این باره تنها مراجع غیر رسمی ابراز نظر کنند. دولت دراین باره وظیفه ای ندارد و به مصالح عمل می کند!)
برای تطبیق این مسئله نگاه کنید به گزارش مقایسه آمار پخش 4 خبر در صدا وسیما
زیرنویس برنامههای تلویزیون را اگر نگاه کنید، متوجه خواهید شد که این روزها سالگرد درگذشت آیتالله مشکینی است. من در دوران نوجوانی وقتی هنوز به قم نیامده بودم و شور قم رفتن داشتم، او را با خطبههای نماز جمعه شناختم که شبکه دو روزهای ـ فکر کنمـ یکشنبه نشان میداد. بعدها وقتی به قم آمدم با برنامههای درس اخلاق ایشان آشنا شدم که با حسی ناگفتنی توأم بود و بعدها در جریان توهین به آیتالله مصباح، ایشان را بهتر و از نزدیکتر شناختم:
رفته بودم مسجد اعظم تا بلکه سرکشی کنم از عصبیت آن طلاب که سینهچاکتر از آنها برای مبارزه با دولت آقای خاتمی انگار حوزه نزاده بود. نشسته بودم میان آن طلابی که عمامه داشتند و نداشتند، هاج و واج. وقتی یکی به پشتم زد و در گوشم گفت اخوی قصد قربت کردهای که اینجا نشستهای، حساب کارآن تحصن و اعتصاب دستم آمد. چهارزانو نشستن خوب نبود آنجا؛ دوزانو نشستم. سرک میکشیدم تا ببینم آن جلو کی میآید و کی میرود. باوجود آنکه اعتصاب چندروزهشان هیچ مجوز قانونی نداشت، مقتدرانه و باامید ادامه میدادند. آنها دولت خاتمی را تهدید کرده بودند که اگر فلان وزیر را برکنار نکند، کفن میپوشند و پیاده هم که شده به سمت تهران تظاهرات خواهند کرد. زمان اخبار هم که میرسید، رادیو را پشت میکروفون میگذاشتند تا بلکه گزارش تحصنشان را از اخبار شنود کنند. برنامهشان شعاردادن بود و سخنرانیهای تند و گاه دعاخواندن. آقای یزدی هم که این روزها پیاپی از ولایت فقیه می گوید و آن روزها تازه برکنارش کرده بودند، یکی از سخنرانان آن چند روز بود. سخنرانی داغی کرد. طوری که خود همان طلاب چند آتشه چندین بار او را با هیسهیس کردن و کشیدن عبایش وادار به سکوت کردند. ناراحت بود آقای یزدی از برکناریاش؛ بیشتر هم ناراحت بود از مواضع جانشینش که گفته بود من ویرانه تحویل گرفتم. توی حرفهایش گوشه و کناره هم به رهبری میزد که ایشان انتخابی درست نکرده است.
دیگر از سخنرانان آقای مشکینی بود. ایشان چندین بار در آن تحصن شرکت کردند و البته به نظر میرسید بیشتر پیگیر اهداف متحصنان در سطح بالای نظام هم هستند. بعد که ایشان از کوششان برای تماس با رهبری سخن گفت این گمان قوت گرفت. متحصنان خواهان بودند که رهبری برای ایشان به حمایت از آقای مصباح و برضد دولت خاتمی بیانیهای صادر کند تا آنگاه ایشان گریبان بچاکند و اهداف و منویات ایشان را اجرا کنند!
آقای مشکینی در چندین سخنرانیاش اعلام کرد که پیروزی نزدیک است و متحصنان دعای فرج بخوانند. تحصن بالا گرفت، اما اگر رسانه ملی در بخش اخبار روزهای نخست آن تحصن را اعلام کرده بود، در روزهای بعد به آن اخبار نمیپرداخت. از این رو، اعتراض متحصنان شامل حال خود صداوسیما هم شد که چرا چنان تحصن مهمی را پوشش نمیدهد.
شام آخری که متحصنان منتظر ابلاغ پیام رهبری بودند و خودشان را آماده کرده بودند که کفن بپوشند و به سمت تهران سرازیر شوند، آقای مشکینی آمد تا خبرهای مهمی را به متحصنان اعلام کند. او با تمجید از متحصنان و برشمردن ثوابهای فراوان برای آن تحصن به متحصنان اعلام کرد که من امشب نزدیک به دو ساعت با علی زمان درباره این تحصن و توطئه معاویهها و عمروعاصهای زمان صحبت کردم. به دورو برم نگاه کردم. طلبهای مازندرانی داشت با دستمال کاغذیِ چندبار مصرفشدهای، اشک را از گوشه چشمش میگرفت. طلاب خیره شده بودند به جایگاه. آقای مشکینی ایستاده بود و خاطرم درست باشد، شالی هم دور گردنش انداخته بود. این استاد اخلاق درباره ماحصل سخنانش با رهبری به طلاب گفت: همانطور که مالک اشتر نخعی در جنگ صفین چنان رزمید که به خیمه معاویه رسید و بعد به او پیام رساندند که اگر برنگردی دیگر علی(ع) را نخواهی دید و علی(ع) میگوید که برگرد، امروز هم علی زمان از شما میخواهد که صبر کنید و بازگردید...
آن آخرین باری بود که من آقای مشکینی را از نزدیک میدیدم. ایشان نتوانست از رهبری درباره اهداف متحصنان پیامی رسمی دریافت کند اما توانست تحصنی علیه دولت اسلامی را قانونی و بدون تنش جلوه دهد. کاش ایشان بود و آن موقع کسانی که دوست داشتند به حمایت از آرایشان بدون هیچ کفن پوشیدنی در خیابان حضور پیدا کنند به او رجوع می کردند و از وی مجوز دریافت می کردند تا بلکه کارشان به گونه ای در چارچوب قانون توجیه پذیرد.
اوایل انقلاب مردم به انقلابی و ضد انقلاب تقسیم میشدند. البته اگر جمعیت آماری آن روزها را سرشماری میکردند، خیلیها هم بودند که هم از توبره میخوردند و هم از آخور؛ مردمی که هم بجههایشان را به خط مقدم میفرستادند و هم از این طرف به آخوندها فحش میدادند و فیلشان یاد هندوستان میکرد و خدابیامرزی پهلوی میگفتند. خیلیها بودند این مردم، ولی چون رسانهای نداشتند، چندان به نظر جدی نمیآمدند تا بلکه دلی برایشان بسوزد.
وقتی فراخوانی میشنیدند که فلان جا رزمنده میخواهد و های مردم جبههها خالی است، بیل و کلنگشان را بیخ دیوار کاهگلی خانه آرزوهایشان رها میکردند و سراسیمه حسین حسینگویان به سوی جبههها میشتافتند و وقتی از جنگ بازمیگشتند و با دیوار فروریخته خانهشان روبهرو میشدند، از بدگویی به مسئولان نظام و انقلاب چارهای دیگر نمیدیدند، چون هیچ دلی نمیسوخت برای این مردم.
جنگ تمام شد و امام رفت. با رفتن امام دیگر اساس انقلابی و ضدانقلاب فروریخت. آقای هاشمی رفسنجانی سوار ماشین توسعه شد. آن دیوارهای کاهگلی فروریخته همانطور ماند تا دولت سازندگی از ایران غربیشده، سیمان و آهن به فن آورد، تا روستاها آباد شود و شهرها صنعتی، تا دیگر کسی نگوید که خدا پدر رضاخان رابیامرزد که همین راهآهن را کشید.
توسعه خوف و رجاهای فراوانی داشت؛ اینکه نکند عدهای زیر چرخ آن له شوند و اینکه مهم نتیجه است و ژاپن مگر چه بوده است و مگر ما از آن چشمبادامیها چه کمتریم!
سردار سازندگی دوتا چهار سال ماشین توسعه را بر زمین کویری و خشک این مرزوبوم راند تا اینکه کمکم بارقههایی از اصلاح ساختار و چارچوب نظام برای پیشافتادن جدیتر در مسیر توسعه نمایان شد. فهم تنظیم سندهایی چون چشمانداز بیستساله نیاز به حداقل تحصیلاتی داشت که آن را نیز فاقد آن بودند کسانی که هم از توبره میخوردند و هم از آخور. از سوی دیگر خطکش انقلابی وضد انقلاب هم از میان مردم برداشته شد و اساساً سر آنان که کسی دلی برایشان نمیسوزاند، بیکلاه ماند؛ زیرا آن سویتر دو صف دیگر شکل داده بودند از راستیها و چپیها به رسم راستیها و چپیهای مجالس غرب که راستیهای محافظهکار برای حفظ قانون و نظام و چپیهای رادیکال منحرف از قانون به نفع مصالح و حقوق مردم.
اگر انقلابی و ضد انقلاب بر هم مسلحانه میتاختند، اینان یک دست نرمتر با هم ستیز میکردند. راستیها معمولاً صداو سیما را تسخیر کرده بودند و چند امتیاز دولتی هم داشتند برای انتشار روزنامههایی مثل کیهان و مثل کیهان و مثل کیهان. اما چپیها فقط یک کلاه داشتند که دستهای از راستیها آن را به هوا پرت میکردند و تا چپیها میپریدند آن را بگیرند، دستهای دیگر از راستیها سر میرسیدند و قلدرانه آن را می قاپیدند و باز آن را میپراندند به هوا. برای همین آن قدر آن یک امتیاز این دست و آن دست شد که بسیاری از نامهای روزنامهای آن به خاطر نمیآید.
دولت آقای خاتمی هشتسال شوخیای بود که البته چپیها قدر همین شوخی را هم ندانستند. آن بیل و کلنگهای وانهاده شده زیر آن دیوارهای کاهگلی آنقدر زنگ خورده بود که چرا ماشین توسعه از این طرفها نگذشت تا ما را دریابد و دستکم ضدزنگی بزند؛ دیوار کاهگلی پیشکش!
برای همین، آنها که اول انقلاب میخواستند هم از توبره بخورند و هم از آخور، از هر چه توسعه و توسعهطلب بدشان آمد؛ به خاطر اینکه کسی دست کم دلی برایشان نسوزانده بود که آنها هم احساس تعلقی بکنند. این بار مردم دست به سوی سیدی خوشپوش دراز کردند؛ سید محمد خاتمی. سید به ماشین توسعه کاری داشت و نداشت، به همه قول اصلاحات داد. قول داد که همه برای سوار شدن به این ماشین برابر و آزاد خواهند بود. حتی به آنان قول داد که آنقدر برایشان آزادی بسازد که همه بتوانند با آن ماشین دوری بزنند و دستکم بوقی بزنند. مردم سر صف ایستادند. خداییش تفاوت سید با دیگران این بود که با لبخند با همه حرف میزد و پشت رول هم که مینشست، خودش را نمیگرفت و سعی میکرد که به همه هم یک جوری حال بدهد! برای همین هم وقتی چهارسال اولش تمام شد، مردم صف را بر هم نزدند تا دوباره نوبت همهشان برسد. دیگر کسی دلخور کاهگلی بودن دیوار خانه و خاک و خل خوردن در راه خانه نبود. آن موقع اگر کسی منکر اصلاحات میشد یا سوادش کمتر از نهضت بود و یا آنکه عضو گروه فشار.
اصلاحات در مملکت پس از هشت سال، فرصتی دیگر نیافت. مردم انگار یکباره از خواب پریدند و دیدند که دیوار خانهشان روی سرشان خم شده است. بم هم که زلزله آمد روی بیدارشدن آنها بیتأثیر نبود. سواد نهضتی توسعه و ساختار و فونداسیون و اصلاحات را که نمیفهمد. برای همین از هرچه توسعه و ساختار و فونداسیون و اصلاحات و خوشتیپی و خوشگلی بدشان آمد و به کسی رأی دادند که کت و شلواری بدنش را نمیآراست و نه از توسعه سخن میگفت و نه از اصلاحات.
مردمی که اول انقلاب هم از توبره میخوردند و هم از آخور، به کسی رسیدند که به آنان وعدههای شیرین میداد؛ لباس مأمور نظافت میپوشید و قول داده بود که اگر رأی بیاورد جادهها را آسفالت کند، نفت را سر سفرهها آورد و کاهگل خانهها را ترمیم و دهها را آباد و قناتها را جاری کند.
او دانستن این چیزها را از دانستن چیزهایی مثل دیپلماسی هم بهتر میدانست. برای همین وقتی به سازمان ملل رفت، صدایش نلرزید و استوار دعای فرج خواند و دیپلماسی خدادادیاش را بر همگان رخ نمود. بعدها هم که به او گفتند وقتی سخنرانی میکردی، همه چشمها به تو دوخته شده بود و هالهای از نور دورتادورت را فراگرفته بود، این مطلب را اذعان کرد که آری خودم هم آن را احساس کردم.
آنها که اول انقلاب هم از آخور میخوردند و هم از توبره، هم با انقلاب همراه میشدند و هم با ضد انقلاب و هم برای امام اشک می ریختند و هم یاد رضاخان را گرامی میداشتند، این بار به کسی رسیدند که همراهی با او آنان را بسان همان لحظههای اول انقلاب مینمایاند. پرچم انقلاب روی شانه میاندازند و علیه سران انقلاب شعار میدهند. آنها دلیلشان هر حجت موجهی باشد و نباشد، دیگر یاد رضاخان نمیکنند، چون زین پس کسی دیگر، راهآهن را از سرقفلی پهلوی بهدرآورده است. آنان با وامها و تسهیلاتی که دولت خدمتگزار برایشان فراهم آورد، به روستاها مهاجرت کردند و خانههای کاهگلیشان را فرو ریختند تا با مصالح وارداتی حوزههایی بناسازند که اندک رأیی هم در آن به نفع مخالف احمدینژاد به عمل نیاید.
آنان که اول انقلاب هیچ رسانهای در دست نداشتند و سوادی هم نداشتند که حرفهایشان را هجی کنند، اکنون افزون بر صدا و سیما بهترین رسانهها را در اختیار دارند؛ محمود احمدینژاد رسانه آنان است؛ دکتری که به سواد نهضتیها هم خوانده میشود. پس از گذشت سیسال از انقلاب، اینک گفتمانی انقلابی ـ ضدانقلاب از انقلاب رخ نموده است!
انکار نمیکنم که برای دانستن برخی مسائل اجتماعی حاضرم برای نمونه روزی لباس روحانیت بپوشم و به بخش اعیان نشین تهران بروم و کنش مردم را ببینم، یا با همان لباس به میان تماشاچیان فوتبال استقلال پیروزی بروم و یکی از تیمها را تشویق کنم.
چنین حدس میزنم که پس از انقلاب اسلامی، فعالان اجتماعی در بسیاری از حوزهها با روحانیان و روحانیگری ها کنشهایی متقابل داشتهاند، اما در برنامههای ورزشی چنین تقابل کنشی نبوده است؛ شاید از آن رو که:
1. روحانیان ورزش نمیدانند و از ورزشکاران به دورند و دست بالا تنها آنان را دوست میدارند، هر چند خودشان ورزش نمیکنند؛
2. لباس روحانیان آنان را از بهکاربستن کنشهای معطوف به ورزشکاری باز میدارد؛
3. روحانیان ورزشکار نیز برای به کار بستن قدرت ناگزیرند ابزار ورزشی را به کار گیرند و دیگر ابزار مانند خطابه و تأثیر کاریزماتیک آنان در حوادث ورزشی تأثیری ندارد.
شاید گزینه سوم اندکی بیشتر سزاوار اندیشیدن باشد؛ زیرا
1. بسیاری از روحانیان هستند که ورزشها را در سطح حرفهای دنبال میکنند؛
2. روحانیان اندک اندک حضور خود را با عرف سازگار میکنند؛
شاید پیش از انقلاب ایران نیز کسانی مانند من، دولتی شدن روحانیان را ناشدنی میانگاشتند!
1. عمر بن خطاب، دومین خلیفۀ مسلمانان، از امام علی بن ابیطالب دربارۀ شرکت در جنگ با ایرانیان پرسید. امام به او فرمود: «سرپرست کار چونان ریسمانی ضخم است که مهرهها بدان وسیله به هم پیوستهاند. اگر این رشته از هم بگسلد، مهرهها هر کدام به سویی خواهند افتاد و سپس هرگز گرد هم نخواهند شد. عربان امروز کم شمارند، اما با نعمت اسلام پرشمار و با یگانگی گرانند و پرمایه. چونان محور آسیاب جامعه را بگردان و با کمک مردم جنگ را به پیش ران. اگر تو از این سرزمین بیرون روی، عربان(ناخشنودان از تو) از هر سوی تو را رها میکنند و پیمان میشکنند... همانا اگر عجم تو را در پیش بینند، خواهند گفت که این ریشۀ عرب است؛ اگر آن را از جا برکنید، خواهید آسود...»(خطبۀ 147)
2. به یقین، آن گاه که امام به خلیفۀ مسلمانان دربارۀ سرپرستی وی بر مسلمانان چنان فرمود، از نگاه ژئوپولیتیک سراسر جهان اسلام عرب بودند و عربان، مردمان دور از تبار خویش را عجمان نامسلمان میانگاشتند. پس امام عمر را از آن رو سرپرست عربان میشمرد که عربان به سوی نبرد اسلام با کفر میشتافتند و عمر، در نقش خلیفۀ مسلمانان پایگاهی والا داشت که امام هم از آن رو، بر او خیر میخواست.
3. امروزه اسلام فراتر از سرزمینهای عرب، سرزمینهای بسیاری را درنوردیده است و ابوبکر، عمر، عثمان و امام علی بن ابیطالب در نزد بیش از یک میلیارد مسلمان چونان محوری، آسیاب اجتماع مسلمانان را میگردانند.
4. هر چند در این اجتماع، جوامعی گوناگون با گونههایی از عقاید، گاه همسانند و گاه ناهمسان، همسازی از ناهمسازی برای آنان خوشتر است. به یقین، همسازی، خدا و رسول و ولی را بیشتر خوش میآید و از این رو، هیچ مسلمان خدا و رسول و ولی دوستی به پایگاه خلافت مسلمان، توهین نمی کند.
شاید بی انگیزه ولی کمی جست و جوگرانه و ول گردانه به سی چهل تا وبلاگ سرزدم تا ببینم این روزها که غزه نشینان به چیزی جز دفن و کفن عزیزانشان نمی اندیشند و نمی پردازند، چند وبلاگ دادخواهانه دل پریشی کرده اند و به روز شده اند؛ هیچ!
وبلاگ هایی که من با لینک های مستقیم و غیر مستقیم به سراغشان رفتم، اندکی پیچیده به توهم نویسندگی و روشن فکری بودند. رفته رفته این گونه توهم ها در ما با اندکی دگرشیفتگی خودویران گر نیز که آمیخته شود، خواهیم یافت که مرده شویی هم اگر با اندکی پُز و شیفتگی به مردگان درآمیزد، نوعی برجستگی بر دیگر هنرمندی ها دارد که از بشر بر می آید.
کاش اگر حس شنیدن خبر مرگ این و آن هنرمند و روشن فکر و دگر اندیش و سیاست مدار زیر پوست قلممان مورمور بر می انگیزد، دیدن و شنیدن داد و ضجه کودکان و زنانی که لاجرم اهل و عیال تفنگ و موشک نیستند نیز اندکی ملولمان سازد!

سالیانی پیش اگر کسی سر دیگری را می برید، همه با هم می گفتند خوب کرده یا بد. حسین بن علی را هم که کشتند همه یک چیز می گفتند. بعدها کسانی پیدا شدند و اما و اگر کردند.
آن هنگام موجی نبود که به پاخیزد. حالاست که موج سوم(عصر ارتباطات و به کارگیری رسانه ها) خانه ها را ویران می کند.
گفته اند که دماغ یک ناو امریکایی در خلیج فارس کمی به طرف ایران گشته. که گفته؟ مقامی روسی! او از کجا می داند؟ دیگر اگر هم آن ناو سرش را به سوی ما نجنبانیده، حالا به اراده رسانه ها، صورت مثلی( اشاره به عالم مثل افلاطون) آن ناو بی گمان دارد به سوی ما شلیک می کند. همه به پناه گاه برویم؛ پناه گاهی که کیلومترها از رسانه ها به دور است.

چندی پیش چیزکی شنیدیم در این باره که سید ابراهیم نبوی به نامی جز نام خودش در یکی از سایت های متعهد به این نظام می نویسد. (برای آشنایی بیشتر با نوشته های نبوی، برای نمونه نگاه کنید به: تهرانجلس) چنان که همه می دانند، سید ابراهیم نبوی، با حسنی امام جمعه ارومیه رابطه خوبی دارد و استراتژی به هم می دهند و از هم می ستانند.
گذشته از ارتباط این دو مسئله، سید ابراهیم حسنی نامی وجود دارد که تنها در فضای مجازی بالیده است. او چنان توانایی دارد که می تواند بهترین و کارآ ترین پیش نهادها را به مخاطبان خود بباوراند، بی آن که نیازی باشد به پایگاه های حکومتی.
برای نمونه، اگر مشکل تهدیدهای امریکاییان به حمله نظامی به ایران بینجامد، آن موقع بسیاری سخن ها خواهیم شنید که هیچ کدام در آن زمان برای ما به اندازه سخنان سید ابراهیم حسنی با ارزش و شنیدنی نخواهد بود. آن هنگام تنها سید ابراهیم حسنی است که می تواند برای پایان دادن به جنگ، راهی چنین پیش نهد که دختری ایرانی- ارمنی با بوش ازدواج کند و در عوض، احمدی نژاد با کاندولیزا رایس.
حسنی امام جمعه ارومیه و سید ابراهیم نبوی، این چنین پیش نهادی را نخواهند توانست داد؛ آن گاه تنها سید ابراهیم حسنی خواهد توانست به فریاد ایرانیان و امریکاییان رسد.
ادامه مطلب را در این پیوند بخوانید!
|
|