|
یکی بود و یکی نبود
|
||
|
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه |
سخنان آیۀالله هاشمی در نماز جمعه و یادآوردن حدیثی که مستند امام خمینی برای اداره نظام اسلامی بوده است، از مسائل مهم فقه سیاسی به شمار میرود که موافقان و مخالفانی دارد. موافقانی چون آیۀالله جوادی و بسیاری دیگر از شاگردان امام و مخالفانی چون آیتالله مصباح یزدی.
درباره تأسیس نظام جمهوری اسلامی رویکردی وجود دارد که با استناد به برخی روایات مانند روایتی از امام علی بن الحسین(ع)، قیام بدون اذن امام برای اقامه امت را منفورِ اهل بیت گرامی پیغمبر میداند. امام این رویکرد را با ادله لبی و عقلی برداشتی نادرست از روایات میدانست و با تمسک به ادلهای برای اثبات جایگاه حکومتی ولی فقیه آن هم به گونه مطلقه معتقد بود که ولی فقیه با نظر به شرایطی میتواند رأساً به قیام علیه طاغوت برخیزد. البته ایشان در رویکرد عملی خود برای تأسیس نظام به گونه مستقیم مدلی را در نیفکندند، بلکه مدل کنونی نظام جمهوری اسلامی نیز با نظرداشت حوادث سالهای نخست پیروزی انقلاب نشان میدهد که امام راحل پس از پیروزی انقلاب به قم آمدند تا از آن پس چونان یکی از مراجع بر امور شرعی نظام مردمسالار دینی نظاره فرمایند؛ البته ناگفته نماند آن شیر ژیان که شاه را از مملکت بیرون کرد، همواره از ابتدای نهضت، قصدی جز اجرای وظیفه مرجعیت نداشته است. ایشان با بازگشت به قم میخواستند امور حکومتی را به گونه غیر مستقیم نظاره کنند تا مبادا دامان مرجعیت حکومتی به آلودگیهای اجرای حکومت و سیاستبازی سیاستبازان آلوده شود.
از همین رو، ایشان به دوستان و شاگردان روحانی خود نیز سفارش میفرمود که کمتر در امور حکومتی دخالت کنند. با این همه پایگاه امام نقشی فراتر از مرجعیت را برای ایشان ترسیم مینمود. از این رو، ایشان حسب ضرورت قم را برای مدتی نامعلوم به قصد تهران ترک کردند تا بهتر بتوانند رهبری نظامی نوساز را برعهده گیرند.
از آن پس دستآویز امام برای امامت امت، همواره اتکا بر آرای مردم بود. ایشان تنها رأی مردم را میزانی برای اجرای حکومت میدانست. آنگاه که ایشان از رأی مردم سخن میگفت، حکومت
اسلامی تأسیس شده بود و از این رو، بر خلاف مبنای کنونی برخی دیگر چون آیتالله مصباح، ایشان برای اجرای حکومت نیز اتکای به رأی مردم را مهم میدانست. این اتکا بر رأی مردم با نظریه ولایت مطلقه فقیه ایشان هیجگونه منافاتی ندارد؛ زیرا ممکن است فقیهی با نظرداشت مسائل سیاسی و حکومتیِ روز، خواهان اجرای مدل حکومتی مردمسالار شود و آنگاه حکومتی چنان را مشروع اعلام کند.
آیۀالله هاشمی با یادآورد همین نکته در خطبههای نماز جمعه 26 تیرماه و باتوجه به آنکه در رفراندوم دوازدهم فروردین، مردم به جمهوری اسلامی رأی دادند، در حقیقت خواهان اجرای همان نظریه ولایت فقیه بود؛ نه کم و نه زیاد.
ایشان با شناخت درست از مسائل روز، اعتماد ملی را مخدوش دیدهاند و خواهان ترمیم آن شدهاند. گفتنی است پیشنهادهای ایشان نیز چیزی جز نظر مردم نیست. برخی از شبههافکنان بر سخنان ایشان، اعتماد عمومی را با 24میلیون جمعیت تطبیق دادهاند که به احمدی نژاد رأی دادهاند. این تطبیق مغالطهای بیش نیست؛ زیرا ممکن است چهل میلیون رأی به کاندیدایی دهند، ولی اعتماد عمومی متزلزل باشد. پیشنهادهای ایشان هم درباره بازگرداندن اعتماد به ملت چیزی بیرون از این ماجرا نبود. ایشان هرگز منکر 24میلیون رأی مردم نشد.
از آن سوی، آیۀالله مصباح پس از درگذشت امام راحل و بهتازگی شاگردان ایشان، همواره خواهان اجرای حکومت اسلامی بنابر شیوهای دیگرگونه با نظر امام شدهاند. بهراستی اجرای حکومت بدانسان نیازمند رفراندومی دیگر است. البته شاید مردم مسلمان و متعهد ایران خواهان اجرای حکومت بنابر مدل آیۀالله مصباح باشند؛ حکومتی که حدوثاً و بقائاً تنها منوط بر مشروعیت الهی است و نه مقبولیت مردمی. آنگاه باید دید که آنگونه حکومت چگونه احراز میشود و پس از احراز و اجرا چگونه میتواند خود را از گزند آفاتِ حکومتی به دور دارد. ناگفته نماند که شاید روایاتِ دال بر منفور بودن قیام برای اجرای حکومت در زمان غیبت، اینگونه قیام برای اجرای حکومت را نیز دربرگیرد!
تکمله
اگر امام راحل به پشتوانه مردمی افزون بر مشروعیت الهی برای حدوث و تشکیل حکومت معتقد بود برای بقاء و ماندگاری آن نیز بر آرای مردم تاکید داشت اما آیۀالله مصباح یزدی شاید برای حدوث پشتوانه مردمی را ضروری بداند برای بقای آن تنها به مشروعیت الهی بسنده می کند. در این باره نگاه کنید به سخنان جالب یکی از شاگردان ایشان که در اعتراض به سخنان آقای هاشمی در نماز جمعه ۲۶خرداد مطرح کرده است.
پنهان نماند که بنابر فرض آقای مصباح اگر مردم حکومت اسلامتی یکباره از حکومت اعراض کنند و بخواهند حکومتی دیگر برپا کنند حکومت می تواند آنان را محارب بخواند و با آنان برخورد قاطع کند.
"انقلاب زنده است تا هاشمی زنده است." امام این عبارت را درباره آیت الله هاشمی رفسنجانی گفته بود. درباره دیگران اگر توصیفی کرده باشد، چنین مطلق و مرتبط با انقلاب نبوده است.
امام شهید دکتر بهشتی را مظلوم خواند. بهشتی مظلومیت را تنها برای یکی دوسال تجربه کرد و امتحان پس داد، اما هاشمی رفسنجانی همواره از مظلومترین شخصیتهای بیادعای این نظام بوده است.
تقریبا تمام طیفها به گونهای بر هاشمی ستم کردهاند؛ صدر انقلاب بنی صدریان بر هاشمی و بهشتی میتاختند تا از امام و امتش بگذرند. برخی که آن موقع از حامیان بنی صدر بودند و هماکنون به مقامات(!) عند ملیک مقتدر رهیافتهاند، از همان هنگام کین او را در دل دارند.
دوران جنگ، فرمانده کل قوا، همواره از همه وجودش مایه می گذاشت تا آنکه برای قطعنامه به نزد امام رفت و از ایشان خواست که اکر حتی ایشان صلاح بدانند، اعلام پایان جنگ را برعهده او بگذارند تا اگر آبرویی برود از او باشد.
هنوز چندی از عرقریزان مسئولیتهای دوران جنگ بر او نگذشته بود که امت، ریاست جمهوری نظام را بر عهده او گذاشت. او در این دوران در معرض نقد عوام و غیر عوام قرار میگرفت. عوام بر اساس شنیدههایشان او را رفسنجانی ملاک و ثروتمند میخواندند که کرور کرور ثروت دارد و هکتار هکتار زمین و درخت پسته. خواص هم که توسعه را بر نمیتابیدند، او را بیتوجه به محرومان و مستضعفان یاد میکردند.
هاشمی هشت سال پیاپی توسعه را در این مرزوبوم پی گرفت تا آنکه دوران اصلاحات آغاز شد. متأسفانه برخی از یاران خاتمی هم از انگ زدن به هاشمی انگاری لذت میبردند. آنان ناکارآمدی خودشان را در برخی حوزههای اقتصادی به دلیل پرداختن هزینهها و بدهیهای دولت هاشمی یاد میکردند و بعد هم در حوزه رسانهای از نثار مشهورات خبری به جای استدلالهای علمی پرهیز نمیکردند و او را پدرخواندهای توصیف میکردند که باید کنار گذاشته شود.
اما احمدی نژاد که خود به برکت دولت هاشمی، کار اجرایی آموخته بود، زیرکانهتر از دیگران از هاشمی بهره
گرفت. او که رگ خواب این مردم را گرفته بود، میدانست با توهین به هاشمی چه میزان آرایی را می تواند کسب کند. او در دوره قبل پس از برگزیده شدنش، تهمت زدن به هاشمی را وانهاد تا آنکه در دوره جدید نیزکاندیدای ریاست جمهوری شد و دوباره بر هاشمی تاخت تا رأی بیاورد که آورد.
کاش میرحسین موسوی در شام چهاردم خرداد پس از انتقادهای بیمقدمه و با برنامه احمدینژاد به هاشمی، میز مناظره را با همین شناخت از هاشمی و دشمنان هاشمی ترک میکرد و کاش او شنیدن توهین به هاشمی را مقدمهای برای شنیدن توهین به خودش میدانست و آنگاه با دفاع جانبدارانه از هاشمی، پشتوانه واقعی انقلاب، توسعه و اصلاحات را پاس میداشت و از شورای نگهبان به بهانه توهین او به مردِ مردان انقلاب، خواهان عزل صلاحیت رقیب میشد!
باری، هاشمی در سخنرانی روز 26 خرداد با بغضی که در گلو داشت، امام را یاد کرد و نشان داد که نمیگذارد آرمانهای امام را مخدوش کنند. از همین رو بود که امام میفرمود: انقلاب زنده است تا هاشمی زنده است.
«آنجایی که مردم نباشند رأی مردم نباشد، آن حکومت اسلامی نیست و به همان دلیل که عرض کردم و به همان دلیل که علی بن ابیطالب نوزده سال خانهنشین بود و وقتی که دوباره مردم آمدند و به قول علی بن ابیطالب مثل یال اسب و موهای یال اسب در خانه اش تراکم جمعیت بود، آنموقع علی بن ابیطالب پذیرفت و می پذیرد با آن مشکلاتش و راه ما این بوده و ما باید به اینجا برسیم و روز به روز هم باید آن را تقویت کنیم و این انتخاباتی که انجام دادیم اگر مشکلاتی در آن پیش نمی آمد ما در سی سالگی انقلاب بهترین گام بزرگمان را در جهت تحقق اسلامی بر می داشتیم .»(بخشی از گفتار هاشمی در خطبههای نماز جمعه 26 خرداد)
۱. آوردهاند که پیامبر رحمت به عمار یاسر فرمود:«یا عمار! تقتلک الفئة الباغیة؛ ای عمار تو را گروهی جفاکار خواهند کشت.» چون عمار به دست سپاه معاویه به شهادت رسید، ناگهان یکایک آن سپاه به خاطرشان آمد که پیامبر چنان فرموده بود و از این روی بر کار خویش شرمنده شدند. چون معاویه اوضاع را چنان یافت و امت را بدید که دمادم از دورادور او پراکنده میشوند، فریاد برآورد:« عمار را ما نکشتیم! عمار را کسی کشت که او را به جنگ آورد و موجبات قتلش را فراهم آورد.»
۲. ندا آقا سلطان را ما نکشتیم. ندا را کسی کشت که او را به خیابان آورد. (در ضمن دیگران در مسائل داخلی ما دخالت نکنند.)
۳. مروه الشربینی را یک نفر نکشت. او را دولت بلکه ملت آلمان کشت و همه آنها جنایتکارند و باید محاکمه شوند!
۴. مردم مسلمان ایالت سين کيانگ چین به دست دولت کشته نمی شوند، بلکه آنان درگیر برخی مسائل قومی و قبیله ای هستند. (در این باره تنها مراجع غیر رسمی ابراز نظر کنند. دولت دراین باره وظیفه ای ندارد و به مصالح عمل می کند!)
برای تطبیق این مسئله نگاه کنید به گزارش مقایسه آمار پخش 4 خبر در صدا وسیما
زیرنویس برنامههای تلویزیون را اگر نگاه کنید، متوجه خواهید شد که این روزها سالگرد درگذشت آیتالله مشکینی است. من در دوران نوجوانی وقتی هنوز به قم نیامده بودم و شور قم رفتن داشتم، او را با خطبههای نماز جمعه شناختم که شبکه دو روزهای ـ فکر کنمـ یکشنبه نشان میداد. بعدها وقتی به قم آمدم با برنامههای درس اخلاق ایشان آشنا شدم که با حسی ناگفتنی توأم بود و بعدها در جریان توهین به آیتالله مصباح، ایشان را بهتر و از نزدیکتر شناختم:
رفته بودم مسجد اعظم تا بلکه سرکشی کنم از عصبیت آن طلاب که سینهچاکتر از آنها برای مبارزه با دولت آقای خاتمی انگار حوزه نزاده بود. نشسته بودم میان آن طلابی که عمامه داشتند و نداشتند، هاج و واج. وقتی یکی به پشتم زد و در گوشم گفت اخوی قصد قربت کردهای که اینجا نشستهای، حساب کارآن تحصن و اعتصاب دستم آمد. چهارزانو نشستن خوب نبود آنجا؛ دوزانو نشستم. سرک میکشیدم تا ببینم آن جلو کی میآید و کی میرود. باوجود آنکه اعتصاب چندروزهشان هیچ مجوز قانونی نداشت، مقتدرانه و باامید ادامه میدادند. آنها دولت خاتمی را تهدید کرده بودند که اگر فلان وزیر را برکنار نکند، کفن میپوشند و پیاده هم که شده به سمت تهران تظاهرات خواهند کرد. زمان اخبار هم که میرسید، رادیو را پشت میکروفون میگذاشتند تا بلکه گزارش تحصنشان را از اخبار شنود کنند. برنامهشان شعاردادن بود و سخنرانیهای تند و گاه دعاخواندن. آقای یزدی هم که این روزها پیاپی از ولایت فقیه می گوید و آن روزها تازه برکنارش کرده بودند، یکی از سخنرانان آن چند روز بود. سخنرانی داغی کرد. طوری که خود همان طلاب چند آتشه چندین بار او را با هیسهیس کردن و کشیدن عبایش وادار به سکوت کردند. ناراحت بود آقای یزدی از برکناریاش؛ بیشتر هم ناراحت بود از مواضع جانشینش که گفته بود من ویرانه تحویل گرفتم. توی حرفهایش گوشه و کناره هم به رهبری میزد که ایشان انتخابی درست نکرده است.
دیگر از سخنرانان آقای مشکینی بود. ایشان چندین بار در آن تحصن شرکت کردند و البته به نظر میرسید بیشتر پیگیر اهداف متحصنان در سطح بالای نظام هم هستند. بعد که ایشان از کوششان برای تماس با رهبری سخن گفت این گمان قوت گرفت. متحصنان خواهان بودند که رهبری برای ایشان به حمایت از آقای مصباح و برضد دولت خاتمی بیانیهای صادر کند تا آنگاه ایشان گریبان بچاکند و اهداف و منویات ایشان را اجرا کنند!
آقای مشکینی در چندین سخنرانیاش اعلام کرد که پیروزی نزدیک است و متحصنان دعای فرج بخوانند. تحصن بالا گرفت، اما اگر رسانه ملی در بخش اخبار روزهای نخست آن تحصن را اعلام کرده بود، در روزهای بعد به آن اخبار نمیپرداخت. از این رو، اعتراض متحصنان شامل حال خود صداوسیما هم شد که چرا چنان تحصن مهمی را پوشش نمیدهد.
شام آخری که متحصنان منتظر ابلاغ پیام رهبری بودند و خودشان را آماده کرده بودند که کفن بپوشند و به سمت تهران سرازیر شوند، آقای مشکینی آمد تا خبرهای مهمی را به متحصنان اعلام کند. او با تمجید از متحصنان و برشمردن ثوابهای فراوان برای آن تحصن به متحصنان اعلام کرد که من امشب نزدیک به دو ساعت با علی زمان درباره این تحصن و توطئه معاویهها و عمروعاصهای زمان صحبت کردم. به دورو برم نگاه کردم. طلبهای مازندرانی داشت با دستمال کاغذیِ چندبار مصرفشدهای، اشک را از گوشه چشمش میگرفت. طلاب خیره شده بودند به جایگاه. آقای مشکینی ایستاده بود و خاطرم درست باشد، شالی هم دور گردنش انداخته بود. این استاد اخلاق درباره ماحصل سخنانش با رهبری به طلاب گفت: همانطور که مالک اشتر نخعی در جنگ صفین چنان رزمید که به خیمه معاویه رسید و بعد به او پیام رساندند که اگر برنگردی دیگر علی(ع) را نخواهی دید و علی(ع) میگوید که برگرد، امروز هم علی زمان از شما میخواهد که صبر کنید و بازگردید...
آن آخرین باری بود که من آقای مشکینی را از نزدیک میدیدم. ایشان نتوانست از رهبری درباره اهداف متحصنان پیامی رسمی دریافت کند اما توانست تحصنی علیه دولت اسلامی را قانونی و بدون تنش جلوه دهد. کاش ایشان بود و آن موقع کسانی که دوست داشتند به حمایت از آرایشان بدون هیچ کفن پوشیدنی در خیابان حضور پیدا کنند به او رجوع می کردند و از وی مجوز دریافت می کردند تا بلکه کارشان به گونه ای در چارچوب قانون توجیه پذیرد.
اوایل انقلاب مردم به انقلابی و ضد انقلاب تقسیم میشدند. البته اگر جمعیت آماری آن روزها را سرشماری میکردند، خیلیها هم بودند که هم از توبره میخوردند و هم از آخور؛ مردمی که هم بجههایشان را به خط مقدم میفرستادند و هم از این طرف به آخوندها فحش میدادند و فیلشان یاد هندوستان میکرد و خدابیامرزی پهلوی میگفتند. خیلیها بودند این مردم، ولی چون رسانهای نداشتند، چندان به نظر جدی نمیآمدند تا بلکه دلی برایشان بسوزد.
وقتی فراخوانی میشنیدند که فلان جا رزمنده میخواهد و های مردم جبههها خالی است، بیل و کلنگشان را بیخ دیوار کاهگلی خانه آرزوهایشان رها میکردند و سراسیمه حسین حسینگویان به سوی جبههها میشتافتند و وقتی از جنگ بازمیگشتند و با دیوار فروریخته خانهشان روبهرو میشدند، از بدگویی به مسئولان نظام و انقلاب چارهای دیگر نمیدیدند، چون هیچ دلی نمیسوخت برای این مردم.
جنگ تمام شد و امام رفت. با رفتن امام دیگر اساس انقلابی و ضدانقلاب فروریخت. آقای هاشمی رفسنجانی سوار ماشین توسعه شد. آن دیوارهای کاهگلی فروریخته همانطور ماند تا دولت سازندگی از ایران غربیشده، سیمان و آهن به فن آورد، تا روستاها آباد شود و شهرها صنعتی، تا دیگر کسی نگوید که خدا پدر رضاخان رابیامرزد که همین راهآهن را کشید.
توسعه خوف و رجاهای فراوانی داشت؛ اینکه نکند عدهای زیر چرخ آن له شوند و اینکه مهم نتیجه است و ژاپن مگر چه بوده است و مگر ما از آن چشمبادامیها چه کمتریم!
سردار سازندگی دوتا چهار سال ماشین توسعه را بر زمین کویری و خشک این مرزوبوم راند تا اینکه کمکم بارقههایی از اصلاح ساختار و چارچوب نظام برای پیشافتادن جدیتر در مسیر توسعه نمایان شد. فهم تنظیم سندهایی چون چشمانداز بیستساله نیاز به حداقل تحصیلاتی داشت که آن را نیز فاقد آن بودند کسانی که هم از توبره میخوردند و هم از آخور. از سوی دیگر خطکش انقلابی وضد انقلاب هم از میان مردم برداشته شد و اساساً سر آنان که کسی دلی برایشان نمیسوزاند، بیکلاه ماند؛ زیرا آن سویتر دو صف دیگر شکل داده بودند از راستیها و چپیها به رسم راستیها و چپیهای مجالس غرب که راستیهای محافظهکار برای حفظ قانون و نظام و چپیهای رادیکال منحرف از قانون به نفع مصالح و حقوق مردم.
اگر انقلابی و ضد انقلاب بر هم مسلحانه میتاختند، اینان یک دست نرمتر با هم ستیز میکردند. راستیها معمولاً صداو سیما را تسخیر کرده بودند و چند امتیاز دولتی هم داشتند برای انتشار روزنامههایی مثل کیهان و مثل کیهان و مثل کیهان. اما چپیها فقط یک کلاه داشتند که دستهای از راستیها آن را به هوا پرت میکردند و تا چپیها میپریدند آن را بگیرند، دستهای دیگر از راستیها سر میرسیدند و قلدرانه آن را می قاپیدند و باز آن را میپراندند به هوا. برای همین آن قدر آن یک امتیاز این دست و آن دست شد که بسیاری از نامهای روزنامهای آن به خاطر نمیآید.
دولت آقای خاتمی هشتسال شوخیای بود که البته چپیها قدر همین شوخی را هم ندانستند. آن بیل و کلنگهای وانهاده شده زیر آن دیوارهای کاهگلی آنقدر زنگ خورده بود که چرا ماشین توسعه از این طرفها نگذشت تا ما را دریابد و دستکم ضدزنگی بزند؛ دیوار کاهگلی پیشکش!
برای همین، آنها که اول انقلاب میخواستند هم از توبره بخورند و هم از آخور، از هر چه توسعه و توسعهطلب بدشان آمد؛ به خاطر اینکه کسی دست کم دلی برایشان نسوزانده بود که آنها هم احساس تعلقی بکنند. این بار مردم دست به سوی سیدی خوشپوش دراز کردند؛ سید محمد خاتمی. سید به ماشین توسعه کاری داشت و نداشت، به همه قول اصلاحات داد. قول داد که همه برای سوار شدن به این ماشین برابر و آزاد خواهند بود. حتی به آنان قول داد که آنقدر برایشان آزادی بسازد که همه بتوانند با آن ماشین دوری بزنند و دستکم بوقی بزنند. مردم سر صف ایستادند. خداییش تفاوت سید با دیگران این بود که با لبخند با همه حرف میزد و پشت رول هم که مینشست، خودش را نمیگرفت و سعی میکرد که به همه هم یک جوری حال بدهد! برای همین هم وقتی چهارسال اولش تمام شد، مردم صف را بر هم نزدند تا دوباره نوبت همهشان برسد. دیگر کسی دلخور کاهگلی بودن دیوار خانه و خاک و خل خوردن در راه خانه نبود. آن موقع اگر کسی منکر اصلاحات میشد یا سوادش کمتر از نهضت بود و یا آنکه عضو گروه فشار.
اصلاحات در مملکت پس از هشت سال، فرصتی دیگر نیافت. مردم انگار یکباره از خواب پریدند و دیدند که دیوار خانهشان روی سرشان خم شده است. بم هم که زلزله آمد روی بیدارشدن آنها بیتأثیر نبود. سواد نهضتی توسعه و ساختار و فونداسیون و اصلاحات را که نمیفهمد. برای همین از هرچه توسعه و ساختار و فونداسیون و اصلاحات و خوشتیپی و خوشگلی بدشان آمد و به کسی رأی دادند که کت و شلواری بدنش را نمیآراست و نه از توسعه سخن میگفت و نه از اصلاحات.
مردمی که اول انقلاب هم از توبره میخوردند و هم از آخور، به کسی رسیدند که به آنان وعدههای شیرین میداد؛ لباس مأمور نظافت میپوشید و قول داده بود که اگر رأی بیاورد جادهها را آسفالت کند، نفت را سر سفرهها آورد و کاهگل خانهها را ترمیم و دهها را آباد و قناتها را جاری کند.
او دانستن این چیزها را از دانستن چیزهایی مثل دیپلماسی هم بهتر میدانست. برای همین وقتی به سازمان ملل رفت، صدایش نلرزید و استوار دعای فرج خواند و دیپلماسی خدادادیاش را بر همگان رخ نمود. بعدها هم که به او گفتند وقتی سخنرانی میکردی، همه چشمها به تو دوخته شده بود و هالهای از نور دورتادورت را فراگرفته بود، این مطلب را اذعان کرد که آری خودم هم آن را احساس کردم.
آنها که اول انقلاب هم از آخور میخوردند و هم از توبره، هم با انقلاب همراه میشدند و هم با ضد انقلاب و هم برای امام اشک می ریختند و هم یاد رضاخان را گرامی میداشتند، این بار به کسی رسیدند که همراهی با او آنان را بسان همان لحظههای اول انقلاب مینمایاند. پرچم انقلاب روی شانه میاندازند و علیه سران انقلاب شعار میدهند. آنها دلیلشان هر حجت موجهی باشد و نباشد، دیگر یاد رضاخان نمیکنند، چون زین پس کسی دیگر، راهآهن را از سرقفلی پهلوی بهدرآورده است. آنان با وامها و تسهیلاتی که دولت خدمتگزار برایشان فراهم آورد، به روستاها مهاجرت کردند و خانههای کاهگلیشان را فرو ریختند تا با مصالح وارداتی حوزههایی بناسازند که اندک رأیی هم در آن به نفع مخالف احمدینژاد به عمل نیاید.
آنان که اول انقلاب هیچ رسانهای در دست نداشتند و سوادی هم نداشتند که حرفهایشان را هجی کنند، اکنون افزون بر صدا و سیما بهترین رسانهها را در اختیار دارند؛ محمود احمدینژاد رسانه آنان است؛ دکتری که به سواد نهضتیها هم خوانده میشود. پس از گذشت سیسال از انقلاب، اینک گفتمانی انقلابی ـ ضدانقلاب از انقلاب رخ نموده است!
|
|