|
یکی بود و یکی نبود
|
||
|
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه |
حوزه علمیه و دانشگاه به رغم همانندی هایشان، تفاوت هایی سترگ با هم دارند؛ تفاوت هایی که از موضوعات پردازش شونده در آن دو محیط علمی بر می آید؛ تفاوت هایی که به شیوه و روش تحقیق حوزویان و دانشگاهیان برمی گردد و تفاوت هایی دیگر. از این رو، شاید درآمیختن این دو با هم نادرست باشد، همان گونه که چشم پوشی از یکی به سود دیگری.
به گفته مرحوم علامه طباطبایی، علوم غربی رو به سوی تکامل دگرگون می شوند و علوم دینی اگر هم دگرگون گردند، در ماده ایستایی دارند، چنان که همواره در مقام ثبوت، یگانگی پابرجاست و در مقام اثبات از فلسفه تا کلام و حدیث، دیگرگونه سخن می توان یافت.(این نکات از گفتار ایشان برمی آید و ایشان آشکارا دراین باره سخن نگفته اند.)
بنابر این، در نگاه نخست چنین می نماید که حوزه علمیه به راهی و دانشگاه به راهی دیگر می رود و در این میان، تنها باید به وحدت حوزویان ودانشگاهیان دل خوش کرد. وانگهی منیرالدین فرزند نورالدین حسینی و پس از در گذشتش سید مهدی میرباقری و هم اندیشانشان در فرهنگستان علوم اسلامی، انگاری خواب هایی خوش برای دگرگونی در علوم اسلامی، انسانی و حتی تجربی دیده اند که اگر زمان ومکان رخصتشان دهد، خانمان سوز و البته شیرین خواهد بود، چنان که علوم حوزوی و دانشگاهی را آن گاه از نو و با مایه هایی سرچشمه گرفته از دارالفنونی یگانه، نو به نو بر کرسی خواهند نشاند.
خرده گرفتن فرهنگستانی ها بر حکمت متعالیه از آن روی که حکمت متعالیه تنها به توصیف می پردازد و به تغییر نمی اندیشد، آدمی را بر می انگیزد تا بفهمد فلسفه «شدنی» که فرهنگستان پی ریزی کرده، چگونه است و به کجا می انجامد.
به یاد دارم عماد افروغ، همواره در دانشگاه به گاه و بی گاه از آن چه باید سخن می گفت، روی بر می تافت و انگاری بخواهد موعظه کند، ما را به بازگشت به خویشتن(حوزه علمیه) فرا می خواند. از آن سوی، بارها دیده ام و شنیده ام حوزویانی نخ نما که شاید حتی الفبا را در حوزه آموخته اند و به استادی بار یافته اند، بارها کوس کوچیدن نواخته اند تا این به آن(درخواست جناب افروغ) در کنند.
شاید آن هنگام که خورشید از پس فرهنگستان بدمد، دیگر آقای افروغ بر ما خرده نگیرد و آن استاد هم هوس قماری دیگر در قمارخانه ای دیگر نکند، شاید...
شاید بی انگیزه ولی کمی جست و جوگرانه و ول گردانه به سی چهل تا وبلاگ سرزدم تا ببینم این روزها که غزه نشینان به چیزی جز دفن و کفن عزیزانشان نمی اندیشند و نمی پردازند، چند وبلاگ دادخواهانه دل پریشی کرده اند و به روز شده اند؛ هیچ!
وبلاگ هایی که من با لینک های مستقیم و غیر مستقیم به سراغشان رفتم، اندکی پیچیده به توهم نویسندگی و روشن فکری بودند. رفته رفته این گونه توهم ها در ما با اندکی دگرشیفتگی خودویران گر نیز که آمیخته شود، خواهیم یافت که مرده شویی هم اگر با اندکی پُز و شیفتگی به مردگان درآمیزد، نوعی برجستگی بر دیگر هنرمندی ها دارد که از بشر بر می آید.
کاش اگر حس شنیدن خبر مرگ این و آن هنرمند و روشن فکر و دگر اندیش و سیاست مدار زیر پوست قلممان مورمور بر می انگیزد، دیدن و شنیدن داد و ضجه کودکان و زنانی که لاجرم اهل و عیال تفنگ و موشک نیستند نیز اندکی ملولمان سازد!
|
|