تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود
 
یکی بود و یکی نبود
 
 
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه
 

آن قدیم ها وقتی دنبال خانه می گشتند و می کوشیدند جایی پیدا کنند که به گرمابه نزدیک تر باشد باز هم بهای خانه های نزدیک گرمابه چنان نبود که بر دوش بی انصافی سر از افلاک درآورد.

 

آن قدیم ها وقتی یکی از طایفه اش جدا می شد و به سفر می رفت همه خویشان و نزدیکانش دلتنگ می شدند و برای دیده بانی روی بلندی های اطراف آبادی شان بر یک دیگر پیشی می گرفتند تا بلکه یکی شان مسافر را زودتر ببیند و خبر آمدنش را بدهد و مشتلقی بستاند.

آن قدیم ها وقتی یکی می مرد همه تا چهل خانه چپ و راست سیاه می پوشیدند و وقتی یکی شادی می کرد همه شاد بودند.

آن قدیم ها ....

فدایتان شوم! به دلیل بی دلیلی نتوانستم بنویسم. به دلیل کند بودن سرعت خط نتوانستم بنویسم. به دلیل سر و صداهای پوچ ولگرد نتوانستم بنویسم. بنده را ببخشایید! به دلیل نوستالژیک بودن حال و هوای جانم تنواستم بنویسم 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 0:17 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 
 
  بالا