|
یکی بود و یکی نبود
|
||
|
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه |
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
آن گذشتهها که جدیتر و رسمیتر روز معلم را پاسمیداشتیم، نماد این روز را شمعی میپنداشتیم که گویی بر عزای مطهر اشک میفشاند.
آن روزها هرگز فلان خانم و آقا معلم را با شهید مطهری نمیسنجیدیم، هرچند پسینها به صرافت افتادیم که چرا روزی را به نام مطهری و به کام معلمی میگیرند.
نهاد آموزش و پرورش، بینقش معلمان سامان نمییابد و اینان همیشه در پیدا و پنهان تاریخ ملل شکوه آفرین بودهاند. باید گفت که همواره پایگاه اجتماعی معلمان در همه جوامع فرادست بوده است.
داستانهای فراوانی درباره تأثیر شگرف تربیتی معلمان در فرزندان شاهان و دیکتاتوران شنیدهایم و خواندهایم، اما به صلاح نبوده و نخواستهایم هیچگاه که به فساد این قشر لابد نقدپذیر در میان «جوامع و ملل» اشاره کنیم.
امثله و حکایات در اینباره «کم له من نظیر»! که به قدر توش دانش آموزی که من و شما بودهایم و هستیم، حکایتهایی میتوان شنید و مثلهای میتوان زد.
معلمی را به خاطر دارم که به لرزیدن زمین زیر گامهای ستبرش غره بود. مشت میکوبید بر میز دانشآموزی که من و تو بودیم و آنگاه نعره میکشید و فحش که چرا چنین و چنان.
معلمی را تنها یکبار خندان و مهربان به خاطر دارم؛ آن هنگام که در دفتر مدرسه با خانم بهداشت مدرسهمان لابد داشت، هنگامهای را بهمیداشت.
خانم معلمی که مثل آبجی محسن آبکش، مانتو میپوشید و تا در مدرسه همیشه ماشینهای جورواجور همراهیاش میکردند و و بی بهانه و بابهانه سرکلاس که میرسید، مداد لای انگشتانمان میگذاشت تا هرچه دیدیم و ندیدیم، خفقان بگیریم و درسمان را بخوانیم.
معلمی که بچهها کلفتهای ناگزیر او بودند تا در مدرسه و ماشینش همراهیاش کنند و کیف و بارش را براش ببرند.
معلمی که وقتی یکبار جواب فحشش را از با عرضه کلاسمان شنید، هر چه به دهانش رسید، به خواهر و مادر همهمان انداخت و پایان سال هم حق دوستمان را کف دستش گذاشت.
معلمی که وقتی تنها برای یک بار از دست کارهای زشت و دور از گفتن مبصر کلاسمان به او پناه بردم و کمک خواستم، پاسخم چنین داد که مبصر کلاس هرغلطی بخواهد میتواند!
کاش به جای فشردن دکمههای سیاهی که روی صفحه سفید حرف میسازند، کمی در بوستان و گلستان سعدی عشرت میکردیم و مثنوی مثنوی، داستان کنیزک و خر را مییافتیم و به ولع برای هم میخواندیم و میخندیدیم!
کاش به جای شرکت در نشستهای ادبی و رشتهها و کلافهای بی سر و ته به هم بستن، کمی گرد از کتابهایمان میستردیم و سیمرغی را یاد میآوردیم که عطار از نیشابور آن زمان برایمان پرواز داده و ما هنوز پژواک پر یکیشان را هم نشنیدهایم!
کاش نظامیه نیشابور و بغداد زیر خاک و آکسفورد آن سوی آب ها نبود!
کاش همیشه برای همه چیز فرصتی دوباره بود تا هر جیز را بی بهانه از زیر و رو و پس و پیش و بالا و پایین دست می مالیدیم، پیش می کشیدیم و پس می زدیم.
کاش ...
نام تو نامیتر از آن است که خامطمعی را بر نینگیزد که نامه نویسد و پاسخش را تا آمد و رفت چاپاری میانجی، به انتظار نشیند. تو بر بالای صلیب، پرچمی هنوز و انگار عَلَمداری نیامده است، کو نجابتش از آیین پاک خورشید، تا همتی بخواهد و تو را به عزم هدم زندانِِ رندان جهان از خاک زمین برکَند، یا اگر هست، زمین زمستانی است و خاک، پست.
ناصری! «آسمان کوتاه
به سنگینی
بر آواز روی در خاموشی رحم
فرو افتاد.
سوگواران به خاکپشته برشدند
و خورشید و ماه
به هم
بر آمد.»
هنگامه، محمدی شد و چون خور از مشرق انسانیت جاودانه درخشید، خامان همه پختند، مردگان همه خاستند، دولت عشق آمد و ما دولت پاینده شدیم.
آنگه خوکانی که مریم مجدلیه را تا پای تو افتان و خیزان بوییده بودند، به فراز نگریستند و چون تو را بر صلیب نیافتند، نقاب برکشیدند و سر افکندند، به دنبال خطی سنگین...
(با آوازی یکدست
یکدست
دنباله چوبین بار در قفایش
خطی سنگین و مرتعش
بر خاک میکشید.
...
و آواز دراز دنباله بار
در هذیان دردش
یکدست
رشتهای آتشین میرشت.
«شتاب کن ناصری، شتاب کن!»)
دیروزی، یاد مجدلیه و خانه طمع و شهوتشان کردند که مسیح بر سرشان فرو بریخت؛ نوشتند و به مادرشان خندیدند که او را اگر بر صلیب نیافتند، در برابر بیابند خشمآگین. مسیح اما بر بالای نجابت خویش ماند و
«از رحمی که در جان خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست.»
امروزی، العازریان، جنگل آینهها را در هم میشکنند و رسولان خسته را که بر این پهنه نومید فرود آمدهاند؛ رسولانی را
«که شهادت را
در سرگذشت خویش
مکرر کرده بودند
...
که فریاد درد ایشان
به هنگامی که شکجه بر قالبشان پوست میدرید، چنین
بود:
ـ کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی
تا بلبلهای بوسه
بر شاخ ارغوان بسرایند
شوربختان را نیکفرجام
بردگان را آزاد و
نومیدان را امیدوار خواستهایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
بر قلمرو خاک بازیابد.
کتاب رسات ما محبت است و زیبایی است
تا زهدان خاک
از تخمه کین
بارنبندد.»
آری، ای ناصری! پس از تو نیز «رسولان خسته به تبار شهیدان پیوستند» و
«بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از آن انسان نیست
بدرود کرد.»
اما نام تو نامیتر از آن است که خامطمعی را بر نینگیزد که نامه نویسد و پاسخش را تا آمد و رفت چاپاری میانجی، به انتظار نشیند. تو بر بالای صلیب، پرچمی هنوز و انگار عَلَمداری نیامده است، کو نجابتش از آیین پاک خورشید، تا همتی بخواهد و تو را به عزم هدم زندانِِ رندان جهان از خاک زمین برکَند، یا اگر هست، زمین هنوز زمستانی است و خاک، پست.
(با بهره مندی از اشعار الف. بامداد)
|
|