تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود
 
یکی بود و یکی نبود
 
 
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه
 

میان هیاهوی ناگزیر برخی داستان­نویسان وطنی که به اکراه دست از آستین چروک و ورمالیده­شان به نوشتن بیرون می­آورند تا مبادا دوباره ابوالهول از تلِ برج بابل، شهرزاد خیالشان را بانگ سر دهد که اینک همان سپیده­دمانی که گفته بودم، دیوانه­ای انگار که بخواهد جامه از تن بدرد، یاد شهرزاد را قاب می­گیرد و درباره هوس­آلود بودن داستان­ برای نسلی می­نویسد که فراموش شده­اند:

بسیاری هوس­ به دوزبازی­های واژگانی می­سپرند و عناصر را روانه مرغ­زاری می­کنند که خوکان در آن می­چرند؛ بسیاری هوس می­بازند؛ بسیاری از روی تباهی در ناکجا و جغرافیایی دیگر هوسی آرزو می­کنند تا تنها خرقه­شان را به زر ­آلایند و بس.

در این میان، همان دیوانه جامه­دریده، قوزک آشنایی را در پیاده­گرد خانه پدری­اش لگد می­کوبد که چرا شهرزاد را از خاطر برده­ای و او که انگار صُداع شمسی(سردردی که ازنشستن بسیار در آفتاب عارض می­شود) آزرده­اش، مگسی می­پراند که شهرزاد مگر نمرده بود.

در پس برج­ها و تل­ها، ناگه ابوالهولی که حالا رمقش رفته و القصه، قصه­هایی دراز و رازآلود می ­داند، که ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:38 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

«زندگی زیباست، زشتی­های آن تقصیر ماست/ در مسیرش هر چه نازیباست، آن تدبیر ماست.»

                                (آخرین پیامک دختر دایی­ام در آستانه سال نو)

دختر داییِِِِِِ­ بزرگوارم حضرت آیت الله موسوی نژاد در سانحه رانندگی چنان از زندگی در این دنیا درگذشت که انگار نه انگار مادری جوان بود و مرد.

 

برگزار کردن مراسم تشییع و تعزیت کارهایی است که به رسم ما مشهدی ها مفصل برگزار نشود، کم بودن ارادت دیگران و بازماندگان را به مرحوم و مرحومه می نماید.

 

تعزیت، از لباس سیاه پوشیدن و هم نوا شدن با صاحبان عزا آغاز می شود. صاحبان عزا که خویشان خویش را در جامه سیاه می بینند، از غربت عزا به در می آیند و آن گاه بی شرم و حیا شیون می کنند تا جان خویش را بیارامند.

 

مشهدی ها برای نخستین بار بر سر مزار پس از تشییع گردهم می آیند. صبح علی الطلوع بار دوم است و روز سوم یا هفتم بار سوم.

تعزیت تا تسلیت عزاداران در روزهای یکم و دوم و سوم، به غایت شکوه و عزت برگزار می شود؛ عزاداران صاحب عزا، صبح و عصر سه روز در ورودی و نه در خوش نشین مسجد و حسینیه ای  بر می خیزند و می نشینند تا آمدگان و رفتگان مجلس عزا چنین انگارند که خوش آمده اند و خوش نشسته اند.

 

صاحبان عزا مراسم سه روز نخست و یک روز هفتم را به امید نثار فاتحه و ختمی دسته جمعی، برگزار می کنند تا بر سر تربت درگذشتگان گردآیند و  آن گاه یکی بلند بانگ زند: آیا مسلمانی هست که حقی بر گردنش داشته و خواهان مانده باشد؟ همه آسوده کاش بگویند: خدا رحمتش کند، آدم خوبی بود. و به هم نگاه کنند که آیا واقعاّ دل و زبانشان یکی شده بود وقت اقرار یا نه.

 

اینها همه بازماندگان را خوش می آید و هم رفتگان را تسلا می دهد که به راستی به تسلی و تشفی خاطر بیشتر نیازمندند.

 

اما این همه و اسرارش را باید آموخت، مانند نکاتی که پیش از ازدواج و در جهت تنظیم خانواده و یا بهداشت جنسی باید دانست. البته آموختنی ها بسیارند؛ گاه آموختن راه و رسم خبردار کردن نزدیکان و خویشان در گذشته، خود بسی بیشتر مصیبت باشد!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 4:52 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 
 
  بالا