تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود
 
یکی بود و یکی نبود
 
 
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه
 

اوایل انقلاب مردم به انقلابی و ضد انقلاب تقسیم می­شدند. البته اگر جمعیت آماری آن روزها را سرشماری می­کردند، خیلی­ها هم بودند که هم از توبره می­خوردند و هم از آخور؛ مردمی که هم بجه­هایشان را به خط مقدم می­فرستادند و هم از این طرف به آخوندها فحش می­دادند و فیلشان یاد هندوستان می­کرد و خدابیامرزی پهلوی می­گفتند. خیلی­ها بودند این مردم، ولی چون رسانه­ای نداشتند، چندان به نظر جدی نمی­آمدند تا بلکه دلی برایشان بسوزد.

وقتی فراخوانی می­شنیدند که فلان جا رزمنده می­خواهد و های مردم جبهه­ها خالی است، بیل و کلنگشان را بیخ دیوار کاهگلی خانه آرزوهایشان رها می­کردند و سراسیمه حسین حسین­گویان به سوی جبهه­ها می­شتافتند و وقتی از جنگ بازمی­گشتند و با دیوار فروریخته خانه­شان روبه­رو می­شدند، از بدگویی به مسئولان نظام و انقلاب چاره­ای دیگر نمی­دیدند، چون هیچ دلی نمی­سوخت برای این مردم.

 جنگ تمام شد و امام رفت. با رفتن امام دیگر اساس انقلابی و ضد­انقلاب فروریخت. آقای هاشمی رفسنجانی سوار ماشین توسعه شد. آن دیوارهای کاهگلی فروریخته همان­طور ماند تا دولت سازندگی از ایران غربی­شده، سیمان و آهن به فن آورد، تا روستاها آباد شود و شهرها صنعتی، تا دیگر کسی نگوید که خدا پدر رضاخان رابیامرزد که همین راه­آهن را کشید.

توسعه خوف و رجاهای فراوانی داشت؛ اینکه نکند عده­ای زیر چرخ آن له شوند و اینکه مهم نتیجه است و ژاپن مگر چه بوده است و مگر ما از آن چشم­بادامی­ها چه کمتریم!

سردار سازندگی دوتا چهار سال ماشین توسعه را بر زمین کویری و خشک این مرزوبوم راند تا اینکه کم­کم بارقه­هایی از اصلاح ساختار و چارچوب نظام برای پیش­افتادن جدی­تر در مسیر توسعه نمایان شد. فهم تنظیم سندهایی چون چشم­انداز بیست­ساله نیاز به حداقل تحصیلاتی داشت که آن را نیز فاقد آن بودند کسانی که هم از توبره می­خوردند و هم از آخور. از سوی دیگر خط­کش انقلابی وضد انقلاب هم از میان مردم برداشته شد و اساساً سر آنان  که کسی دلی برایشان نمی­سوزاند، بی­کلاه ماند؛ زیرا آن سوی­تر دو صف دیگر شکل داده بودند از راستی­ها و چپی­ها به رسم راستی­ها و چپی­های مجالس غرب که راستی­های محافظه­کار برای حفظ قانون و نظام و چپی­های رادیکال منحرف از قانون به نفع مصالح و حقوق مردم.

اگر انقلابی و ضد انقلاب بر هم مسلحانه می­تاختند، اینان یک دست نرم­تر با هم ستیز می­کردند. راستی­ها معمولاً صداو سیما را تسخیر کرده بودند و چند امتیاز دولتی هم داشتند برای انتشار روزنامه­هایی مثل کیهان و مثل کیهان و مثل کیهان. اما چپی­ها فقط یک کلاه داشتند که دسته­ای از راستی­ها آن را به هوا پرت می­کردند و تا چپی­ها می­پریدند آن را بگیرند، دسته­ای دیگر از راستی­ها سر می­رسیدند و قلدرانه آن را می ­قاپیدند و باز آن را می­پراندند به هوا. برای همین آن قدر آن یک امتیاز این دست و آن دست شد که بسیاری از نام­های روزنامه­ای آن به خاطر نمی­آید.

دولت آقای خاتمی هشت­سال شوخی­ای بود که البته چپی­ها قدر همین شوخی را هم ندانستند. آن بیل و کلنگ­های وانهاده شده زیر آن دیوارهای کاهگلی آن­قدر زنگ خورده بود که چرا ماشین توسعه از این طرف­ها نگذشت تا ما را دریابد و دست­کم ضدزنگی بزند؛ دیوار کاهگلی پیش­کش!

برای همین، آنها که اول انقلاب می­خواستند هم از توبره بخورند و هم از آخور، از هر چه  توسعه و توسعه­طلب بدشان آمد؛ به خاطر اینکه کسی دست کم دلی برایشان نسوزانده بود که آنها هم احساس تعلقی بکنند. این بار مردم دست به سوی سیدی خوش­پوش دراز کردند؛ سید محمد خاتمی. سید به ماشین توسعه کاری داشت و نداشت، به همه قول اصلاحات داد. قول داد که همه برای سوار شدن به این ماشین برابر و آزاد خواهند بود. حتی به آنان قول داد که آن­قدر برایشان آزادی بسازد که همه بتوانند با آن ماشین دوری بزنند و دست­کم بوقی بزنند. مردم سر صف ایستادند. خداییش تفاوت سید با دیگران این بود که با لبخند با همه حرف می­زد و پشت رول هم که می­نشست، خودش را نمی­گرفت و سعی می­کرد که به همه هم یک جوری حال بدهد!  برای همین هم وقتی چهارسال اولش تمام شد، مردم صف را بر هم نزدند تا دوباره نوبت همه­شان برسد. دیگر کسی دلخور کاهگلی بودن دیوار خانه و خاک و خل خوردن در راه خانه نبود. آن موقع اگر کسی منکر اصلاحات می­شد یا سوادش کمتر از نهضت بود و یا آنکه عضو گروه فشار.

اصلاحات در مملکت پس از هشت سال، فرصتی دیگر نیافت. مردم انگار یکباره از خواب پریدند و دیدند که دیوار خانه­شان روی سرشان خم شده است. بم هم که زلزله آمد روی بیدارشدن آنها بی­تأثیر نبود. سواد نهضتی توسعه و ساختار و فونداسیون و اصلاحات را که نمی­فهمد. برای همین از هرچه توسعه و ساختار و فونداسیون و اصلاحات و خوش­تیپی و خوشگلی بدشان آمد و به کسی رأی دادند که کت و شلواری بدنش را نمی­آراست و نه از توسعه سخن می­گفت و نه از اصلاحات.

مردمی که اول انقلاب هم از توبره می­خوردند و هم از آخور، به کسی رسیدند که به آنان وعده­های شیرین می­داد؛ لباس مأمور نظافت می­پوشید و قول داده بود که اگر رأی بیاورد جاده­ها را آسفالت کند، نفت را سر سفره­ها ­آورد و  کاهگل خانه­ها را ترمیم و ده­ها را آباد و قنات­ها را جاری کند.

او دانستن این چیزها را از دانستن چیزهایی مثل دیپلماسی هم بهتر می­دانست. برای همین وقتی به سازمان ملل رفت، صدایش نلرزید و استوار دعای فرج خواند و دیپلماسی خدادادی­اش را بر همگان رخ نمود. بعدها هم که به او گفتند وقتی سخنرانی می­کردی، همه چشم­ها به تو دوخته شده­ بود و هاله­ای از نور دورتادورت را فراگرفته بود، این مطلب را اذعان کرد که آری خودم هم آن را احساس کردم.

آنها که اول انقلاب هم از آخور می­خوردند و هم از توبره، هم با انقلاب همراه می­شدند و هم با ضد انقلاب و هم برای امام اشک می ریختند و هم یاد رضاخان را گرامی می­داشتند، این بار به کسی رسیدند که همراهی با او آنان را بسان همان لحظه­های اول انقلاب می­نمایاند. پرچم انقلاب روی شانه می­اندازند و علیه سران انقلاب شعار می­دهند. آنها دلیلشان هر حجت موجهی باشد و نباشد، دیگر یاد رضاخان نمی­کنند، چون زین پس کسی دیگر، راه­آهن را از سرقفلی پهلوی به­در­آورده است. آنان با وام­ها و تسهیلاتی که دولت خدمتگزار برایشان فراهم آورد، به روستاها مهاجرت کردند و خانه­های کاهگلی­شان را فرو ریختند تا با مصالح وارداتی حوزه­هایی بناسازند که اندک رأیی هم در آن به نفع مخالف احمدی­نژاد به عمل نیاید.  ­

آنان که اول انقلاب هیچ رسانه­ای در دست نداشتند و سوادی هم نداشتند که حرف­هایشان را هجی کنند، اکنون افزون بر صدا و سیما بهترین رسانه­ها را در اختیار دارند؛ محمود احمدی­نژاد رسانه آنان است؛ دکتری که به سواد نهضتی­ها هم خوانده می­شود. پس از گذشت سی­سال از انقلاب، اینک گفتمانی انقلابی ـ ضدانقلاب از انقلاب رخ نموده است!  

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 7:24 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

داشت نفس می کشید هنوز که یواش انگشت اشاره ام را به چروک روی پیشانی اش کشیدم. انگاری خیسی سرد پیشانی اش عرق نبود. همسایه گفت : قرآن بذاری روی سینه­اش راحت­تر می شود. بهش گفتم: خفه شو! او نمی­میرد.

خروپف که می­کرد، فکر نمی­کردم این قدر آسان بشود رفت. داشت همه نفس­هایی که در سینه­اش حبس مانده بود، به شدت تخلیه می­کرد.

همسایه گفت: دکمه پیراهنش را باز کنم؟

محلش نگذاشتم.

خواست پایش را رو به قبله بگرداند، از من چیزی نپرسید.

وقتی رفت سر سفره هفت سین گفتم بایرام بگذار سر سفره بماند. این بار به حرفم گوش نکرد. داد زدم: به جای این کارها برو ببین چرا آمبولانس نیامد.

گفتم: شگون ندارد سر سالی به جای آن که قرآن توی سفره باشد، آن را روی سینه محتضر بگذاری!

 بایرام قد بلند کرد تا از بالای مشبک پنجره کوچه را دید بزند.

بایرام عزرائیل شده بود. داشت کم کم روی سینه بابام می نشست. لابد فکر می کرد که اگر او را بکشد راحت تر می­تواند مرا تسخیر کند.

وقتی خم شدم دستان بابا را ببوسم، بایرام دستش را گذاشت روی پایم. کاش روح بابا را برده بودند تا من دست بایرام را می­گرفتم و می­گذاشتم روی سینه­ام.

بهش اشاره کردم که سربکشد. نیامده بود انگاری آمبولانس. سال نو نمی­شد، نمی­آ­مدند. کاش سال نو نمی­شد. وقتی آنها آمدند همسایه رفته بود.  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

انکار نمی­کنم که برای دانستن برخی مسائل اجتماعی حاضرم برای نمونه روزی لباس روحانیت بپوشم و  به بخش اعیان نشین تهران بروم و کنش مردم را ببینم، یا با همان لباس به میان تماشاچیان فوتبال استقلال پیروزی بروم و یکی از تیم­ها را تشویق کنم.

چنین حدس می­زنم که پس از انقلاب اسلامی، فعالان اجتماعی در بسیاری از حوزه­ها با روحانیان و روحانی­گری ها کنش­هایی متقابل داشته­اند، اما در برنامه­های ورزشی چنین تقابل کنشی نبوده است؛ شاید از آن رو که:

1.  روحانیان ورزش نمی­دانند و از ورزش­کاران به دورند و دست بالا تنها آنان را دوست می­دارند، هر چند خودشان ورزش نمی­کنند؛

2. لباس روحانیان آنان را از به­کاربستن کنش­های معطوف به ورزش­کاری باز می­دارد؛

3. روحانیان ورزش­کار نیز برای به کار بستن قدرت ناگزیرند ابزار ورزشی را به کار گیرند و دیگر ابزار مانند خطابه و تأثیر کاریزماتیک آنان در حوادث ورزشی تأثیری ندارد.

شاید گزینه سوم اندکی بیشتر سزاوار اندیشیدن باشد؛ زیرا

1. بسیاری از روحانیان هستند که ورزش­ها را در سطح حرفه­ای دنبال می­کنند؛

2. روحانیان  اندک  اندک حضور خود را با عرف سازگار می­کنند؛

 شاید پیش از انقلاب ایران نیز کسانی مانند من، دولتی شدن روحانیان را ناشدنی می­انگاشتند!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 1:36 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

1. عمر بن خطاب، دومین خلیفۀ مسلمانان، از امام علی بن ابی­طالب دربارۀ شرکت در جنگ با ایرانیان پرسید. امام به او فرمود: «سرپرست کار چونان ریسمانی ضخم است که مهره­ها بدان وسیله به هم پیوسته­اند. اگر این رشته از هم بگسلد، مهره­ها هر کدام به سویی خواهند افتاد و سپس هرگز گرد هم نخواهند شد. عربان امروز کم شمارند، اما با نعمت اسلام پرشمار و با یگانگی گرانند و پرمایه. چونان محور آسیاب جامعه را بگردان و با کمک مردم جنگ را به پیش ران. اگر تو از این سرزمین بیرون روی، عربان(ناخشنودان از تو) از هر سوی تو را رها می­کنند و پیمان می­شکنند... همانا اگر عجم تو را در پیش بینند، خواهند گفت که این ریشۀ عرب است؛ اگر آن را از جا برکنید، خواهید آسود...»(خطبۀ 147)

2. به یقین، آن گاه که امام به خلیفۀ مسلمانان دربارۀ سرپرستی وی بر مسلمانان چنان فرمود، از نگاه ژئوپولیتیک سراسر جهان اسلام عرب بودند و عربان، مردمان دور از تبار خویش را عجمان نامسلمان می­انگاشتند. پس امام عمر را از آن رو سرپرست عربان می­شمرد که عربان به سوی نبرد اسلام با کفر می­شتافتند و عمر، در نقش خلیفۀ مسلمانان پایگاهی والا داشت که امام هم از آن رو، بر او خیر می­خواست.

3. امروزه اسلام فراتر از سرزمین­های عرب، سرزمین­های بسیاری را درنوردیده است و ابوبکر، عمر، عثمان و امام علی بن ابی­طالب در نزد بیش از یک میلیارد مسلمان چونان محوری، آسیاب اجتماع مسلمانان را می­گردانند.

4. هر چند در این اجتماع، جوامعی گوناگون با گونه­هایی از عقاید، گاه هم­سانند و گاه ناهم­سان، هم­سازی از نا­هم­سازی برای آنان خوش­تر است. به یقین، هم­­سازی، خدا و رسول و ولی را بیشتر خوش می­آید و  از این رو، هیچ مسلمان خدا و رسول و ولی دوستی به پایگاه خلافت مسلمان، توهین نمی کند. 

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:0 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

وقتی مجرد بودم، با خودم فکر می­کردم که این بختک تنهایی وقتی متأهل شوم از روی سینه­ام بر می­خیزد، اما حالا دریافته­ام که من تا پیش از این، معنا  ومفهوم تنهایی را درست نمی­دانسته­ام؛ تنهایی بسیط­تر از آن است که با اختلاط با دیگران نابود شود. تنهایی هم­دم افراد بشر نیست؛ هم­دم نوع  بشر است، چنان­که تنهایی خدا نیز بدان معنا نیست که جفتی ندارد، بلکه بدان معناست که او تنهای تنهاست. به گفته­ای دیگر، خداوندِ تنها بدان معنا نیست که خدا با لات و عزی هم­دم نیست، بلکه بدان معناست که «لو کان فیهما آلهتین» باز هم خدای واقعی تنها بود؛ تنهای تنها، همان­گونه که آدمی تنهاست. آدم تنهاست، چنان­که حوا تنهاست. من تنهایم، چنان­که همسرم تنهاست.

پیش­تر منِ تنها، تنها بودم، اما حالا ما دو نفر با هم تنهاییم؛ با همان و تنهایان.  

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:59 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 
 
  بالا