تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود

هم­بالا: دو یا چند تن که قامت آنان برابر است.

هم­بر: هم­نشین، قرین، مصاحب، نظیر، برابر، هم­راه.

هم­بستر: کسی که با دیگری در یک بستر بخوابد.

هم­پا: کسی که به همراه دیگری به جایی رود.

هم­پالکی: کسی که با دیگری در یک کجاوه نشیند.

هم­پایه: کسی که با دیگری در یک رتبه است.

هم­پشت: دو یا چند تن که با پشتیبانی هم کاری را به پیش برند.

هم­پیاله: کسی که با دیگری در نوشیدن شراب هم­راهی کند.

هم­پیمان: کسی که با دیگری عهد بندد.

هم­تا: مانند، نظیر، برابر.

هم­تازیانه: کسی که با دیگری در تاخت هم­راه است.

هم­تگ: دو یا چند تن که در دویدن با هم هم­راهند.

هم­خانه: دو یا چند تن که در یک خانه بزیند.

هم­خواب: زنی که با شوهر خود در یک بستر بخوابد؛ گویا این لفظ را بیشتر برای زنی به کار می­برند که با دیگری به صورت غیرقانونی و غیرشرعی بخوابد.

هم­داستان: موافق، هم­سخن، هم­صحبت.

هم­درد: دو با چند کس که یک درد دارند؛ غم­خوار.

هم­دست: چند تن که در اجرای کاری با هم هم­کاری کنند.

هم­دم: هم­نفس، هم­سخن، هم­پیاله.

هم­دوش: هم­قدم، هم­عنان، همسر، یار.

هم­راز: کسی که از اسرار دیگری خبر دارد.

هم­راه: دو یا چند تن که با هم راهی را بپیمایند.

هم­ردیف: کسی که با دیگری در یک مقام و رتبه است.

هم­رس: هم­آهنگ، یک جهت.

هم­رکاب: دو یا چند تن که با هم سواره حرکت کنند.

هم­رنگ: دارای یک رنگ و سجیه و عادت.

هم­زاد: موجودی متوهم از جن که گویند با انسان زاده می­شود.

هم­زبان: هم­دمی که سخن انسان را نیک دریابد.

هم­سان: مانند یک­دیگر.

هم­سایه: دو یا چند کس که زیر سایه یک سقف نشینند.

هم­سخن: یک­زبان، هم­آواز، یک­دل.

همسر: هم­قد و قامت، هم­رتبه، زن یا شوهر نسبت به یک­دیگر.

هم­سفر: دو یا چند کس که با هم سفر کنند.

هم­سنگ: هم­شأن، هم­رتبه، هم­وزن.

هم­شیره: خواهر، برادر رضاعی.

هم­کار: دو یا چند تن کا با هم به یک کار پردازند.

هم­کاسه: دو یا چند تن که با هم از یک کاسه بخورند.

هم­کام: دو یا چند تن که یک آرزو دارند.

هم­کیش: دارای یک دین.

هم­گام: هم­قدم.

هم­گون: هم­رنگ، هم­لون.

هم­نشین: هم­دم، معاشر، مصاحب.

هم­نفس: هم­دم در طول عمر.

هم­نمک: دو یا چند کس که با هم نان ونمک خورند.

هم­نواله: دو یا چند تن که از یک سفره غذا خورند.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

چندی پیش کتابی ویرایش می کردم که برنده جشن­واره خاطره­نویسی دفاع مقدس بوده است. کار دشواری بود و زمان زیادی گرفت. جان سپردم پای این کار تا به انجام رساندمش. راستش نویسنده خوب نوشته بود و خاطره­ویراستن هم کاری دشوار­تر از مقاله­ویراستن نیست، اما در پیچاپیچ و کشاکش این خاطره­نوشت، چیزی بود که ویرایش به دشواری می­پذیرفت؛ چیزی شبیه بغض به آن هنگام که در گلو نگاه می­داری تا نترکد. ترکش­هایی کهنه که هر چه کهنه­تر یابی­شان، بیشتر جان را رویین کند.

جنگ خاطراتی دارد که در ذهن تکاتک مردمان خواهی ـ نخواهی به تلخی از تلی خاطرات خاک خورده سر بر می­آورند و جان می­افسرند، اما یکان­یکانشان به سربلندی به جان شهیدانشان سوگند می­خوردند که رزمیدند و نهراسیدند. شاید در آوردگاه رزمی چنین و چنان پیش­نتاختند، اما پای می­فشردند تا یک وجب از خاکشان را به دشمن ندهند، چه رسد به غروری آبایی که پوستینی کهنه است یادگار از نیاکانی چنان.

جنگ خاطراتی دارد و برای اکنون نیز در خاطرات پسینیان جایی است. همه لرزش دست و دلم به هنگامی ویراستن، بغضی بود  چنین که آن همه ­سینه­چاکان ستبر که ننشستند تا امام زمانشان جنگ را مدیریت کند، اگر سر از خاک برگیرند، بر این دوستان نادانشان جگونه عتاب برآرند که ناکامی­هایش دولتی­شان را به پای امامی می­دوزند که به پیش­گاهش قرونی تشنه، دراز خفته­اند. کاش چیزی در خاطر نمانَد و شرمنده فرزندی نگردیم که به ما بر این­ ساده لوحی ها تلخندی خواهد زد و عتابی خواهد آورد که جرا سکوت کردید و نجنبیدید و نخروشیدید! کاش دود شود دودمان این روزگار که شبانش نخسبیدیم تا مباد فردایش هول تورٍُمی کژ، زیر خط فقر ما را بفشرد و بشکند. کاش فردا که امامی آینه دار زمان آمد، دست­کم تورمی این گونه به گردنش نیندازند. 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 4:48 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر

 

آن گذشته­ها که جدی­تر و رسمی­تر روز معلم را پاس­می­داشتیم، نماد این روز را شمعی می­پنداشتیم که گویی بر عزای مطهر اشک می­فشاند.

آن روزها هرگز فلان خانم و آقا معلم را با شهید مطهری نمی­سنجیدیم، هرچند پسین­ها به صرافت افتادیم که چرا روزی را به نام مطهری و به کام معلمی می­گیرند.

نهاد آموزش و پرورش، بی­نقش معلمان سامان نمی­یابد و اینان همیشه در پیدا و پنهان تاریخ ملل شکوه آفرین بوده­اند. باید گفت که همواره پایگاه اجتماعی معلمان در همه جوامع فرادست بوده است.

داستان­های فراوانی درباره تأثیر شگرف تربیتی معلمان در فرزندان شاهان و دیکتاتوران شنیده­ایم و خوانده­ایم، اما به صلاح نبوده و نخواسته­ایم هیچ­گاه که به فساد این قشر لابد نقد­پذیر در میان «جوامع و ملل» اشاره کنیم.

امثله و حکایات در این­باره «کم له من نظیر»! که به قدر توش دانش آموزی که من و شما بوده­ایم و هستیم، حکایت­هایی می­توان شنید و مثل­های می­توان زد.

معلمی را به خاطر دارم که به لرزیدن زمین زیر گام­های ستبرش غره بود. مشت می­کوبید بر میز دانش­آموزی که من و تو بودیم و آن­گاه نعره می­کشید و فحش که چرا چنین و چنان.

معلمی را تنها یک­بار خندان و مهربان به خاطر دارم؛ آن هنگام که در دفتر مدرسه با خانم بهداشت مدرسه­مان لابد داشت،  هنگامه­ای را به­می­داشت.

خانم معلمی که مثل آبجی محسن آبکش، مانتو می­پوشید و تا در مدرسه همیشه ماشین­های جورواجور همراهی­اش می­کردند و و بی بهانه و بابهانه سرکلاس که می­رسید، مداد لای انگشتانمان می­گذاشت تا هرچه دیدیم و ندیدیم، خفقان بگیریم و درسمان را بخوانیم.

معلمی که بچه­ها کلفت­های ناگزیر او بودند تا در مدرسه و ماشینش همراهی­اش کنند و کیف و بارش را براش ببرند.

معلمی که وقتی یک­بار جواب فحشش را از با عرضه کلاسمان شنید، هر چه به دهانش رسید، به خواهر و مادر همه­مان انداخت و پایان سال هم حق دوستمان را کف دستش گذاشت.

معلمی که وقتی تنها برای یک بار از دست کارهای زشت و دور از گفتن مبصر کلاسمان به او پناه بردم و کمک خواستم، پاسخم چنین داد که مبصر کلاس هرغلطی بخواهد می­تواند!  

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |